ای نخورده مست

riraa | DNA | Monday 4 August 2008

من هیچ توضیح مشخصی ندارم برای این لحظه‌هایی که به مستی می گذرند.وقت‌هایی که هیج اثری از من عقل‌گرای دست به عصا نیست. صبح که بیدار می‌شوم بعد از آن‌که عقده‌های فروخورده‌ی این خورشید لعنتی را به رخ‌ش کشیدم، خیلی سرخوشانه دوش آب‌سرد می گیرم. بعد همان‌طور چکه کنان و خیس خودم را توی تخت می اندازم و چندصفحه‌ای از هر کوفتی که دم دستم باشد می خوانم. فکر می‌کنم بهترین تکه‌ی روزم همین خشک‌کردن موهاست. آنقدر آرام و با دقت نوازش‌شان می کنم و بوی شامپو می‌بلعم که زمان یادم می‌رود. آن‌وقت، قبل از آن‌که این گوربه‌گور شده‌ها برق لعنتی را قطع کنند آستین‌های همیشه چروک مانتو را اتو می کنم و از خانه می زنم بیرون. تازه از این‌جا به بعدش آثار مستی آرام آرام هویدا می‌شوند. یک جوری که نه عصبی است، نه غم‌ناک، نه خوش‌حال در مورد پایان نامه و رفتن و کنکور و زنده‌گی و آدم‌ها حرف می‌زنم که خودم هم نمی‌دانم چطوری است. بعد خودم می‌فهمم که انگار همه چیز غیرعادی است و یکی مثل همیشه، مثل همه‌ی آدم‌ها می‌گوید بیشتر شبیه تلقین است،چون حرف‌ها و غرزدن‌هایم خیلی هم طبیعی است. بعد توی همین نشستن‌ها و حرف زدن‌ها توی گوشه‌ی دنج خودم کاملن آگاهانه در مورد یکی از مخفیانه‌هایم می‌گویم. راستش بعد از این حرف‌ها خیلی هم طاقت شنیدن نظر دیگری را ندارم. این‌جور وقت‌ها اگر کسی بخواهد زیاد نزدیک‌م باشد لگدپرانی می‌کنم. یک بی‌حوصله‌گی خارق‌العاده‌ای دارم که تا به حال مشابه‌اش را ندیده‌ام. آدم است دیگر، گاهی وقت‌ها یک‌هو دلش می‌خواهد با خودش از این شرط‌های تخمی ببندد. مثلن به خودم می‌گویم، می‌خواهم یک‌هو بدون مقدمه یکی از یواشکی‌های زنده‌گی‌م را بگویم بدون آن‌که به عواقب‌ش فکر کنم یا حاضرم با اولین ایتالوکالوینو خوان خوش‌صدایی که دیدم بخوابم. یا به محض این‌که یک روسری گل‌منگلی پیدا کنم می‌خرم هرچند یک‌بار هم از آن استفاده نمی‌کنم یا چون دیشب آمده بودی به ‌خوابم ، امروز پاچه‌ی هر آدمی که شبیه تو باشد را می‌گیرم. بعد همیشه آن‌قدر این حرف به هم بافتن‌ها طولانی می‌شود که باید بدو بدو بروم خانه. انگار شب که می‌شود همه‌ی این حالت‌های مستی می‌پرد. آدم تازه یادش می‌افتد که اسهال داشته، که پریود بوده، که نباید سیگار می‌کشیده، که باید برای پایان‌نامه‌‌اش با یکی تماس می‌گرفته، که باید سری به کتاب‌خانه می زده…گاهی وقت‌ها آدم‌ها یک‌جوری‌اند که انگار ای نخورده مست‌شان به راه است.

My tornado is resting

riraa | nucleus, plasma membrane | Saturday 2 August 2008

بعضی کفش‌ها،لباس‌ها، جوراب‌های رنگی خاطره‌ن. مثلن مال وقتی که اولین بار رفتم خونه‌ی آقای آبی یا اون روزی که با مارکو نصف تهران‌و متر کردیم یا اون روزی که توی سرمای زمستون توی کوه قارچ و لوبیا می‌خوردیم و بلند بلند شعر می‌خوندیم با آقای بوگارت یا پیاده‌روی‌های پارسال پاییز با ساسا یا یه ساعت گریه کردن‌مون دو ماه قبل از رفتن سارا یا حتا آخرین باری که دوپونت‌و دیدم و خاطره‌ی اون گوش‌واره‌هه که یه لنگه‌ش پیش من‌ه یه لنگه‌ش پیش اون… بعضی کفش‌ها،لباس‌ها، جوراب‌های رنگی خاطره‌ن.باید گذاشتشون توی جعبه که بوی خاطره‌شون همه‌جا رو برنداره. باید توی یه صندوق‌چه نگه‌شون داشت‌و کلیدشو مثل یه گردنبند همه جا برد. باید حس کرد هر جایی از زنده‌گی که برگردی می‌تونی بشی همون آدمه. می‌تونی تنهایی برگردی توی همون لحظه و ریه‌هاتو پر کنی از هوای اون لحظه. می تونی خودت تنهایی لذت‌ اون لحظه‌هارو بدون این‌که با کسی تقسیم‌ش کنی حتا، دوباره تجربه کنی. توی لباسام دنبال اون جوراب نارنجی‌ه می‌گردم که فقط من و تو داستان‌شو می‌دونیم. دیگه حتا یه بار هم نپوشیدم‌ش. هنوزم بین پرزهاش باید یه مولکول‌هایی باشن که اون روز یادشونه.
گاهی وقتا می‌تونم فکرمو از هزار جای مختلف بگیرم، بذارم توی جیب‌م تا فقط به یه چیز فکر کنم. دیشب مثل همه‌ی اون گاهی وقتا، ذهن‌م اون‌قدر غلیظ شد که تونستم فکرمو بندازم توش و غرق نشه،فکر کردم به اینکه حالا که هیچ چیزیو توی دست‌م محکم نگه نداشتم تا له بشه و کلی سر خودمو شلوغ کردم با کار و درس و کارگاه و همه‌ی تجربه‌های شخصی، انگار دارم زنده‌گی می‌کنم با همون معنای تخمی‌ش حتا. این‌که آدما دل‌شون می خواد همه‌ی چیزای خوبو تا آخر دنیا با خودشون بکشن و هی بین انگشتاشون فشارش بدن که یعنی من یادتم خیلی حماقته. تعریف خیلی از این خوبی‌ها توی نبودشونه. باید از دست داد تا فرق بین چیزایی که خوب هستن با اونایی که فقط فکر می‌کنیم خوبن معلوم بشه. لذت عمیق همه‌ی لحظه‌های ناب وقتایی هست که مدت‌ها بعد تجسم‌شون می کنی. وقتی داری غلت می‌زنی بین ملافه‌های آبی و به قول آقای وودی آلن خودمون، مثل آدم بدون پوستی شدی که چنگ کشیدن روی گوشت و استخونشو خیلی عمیق‌تر حس می‌کنه.

.

riraa | private, rhino | Wednesday 30 July 2008

آدم یک وقت‌هایی حق دارد از دست خودش عصبانی باشد. یک عصبانی ساتور به دست که هی دود از کله‌اش می‌زند بیرون و مدام پای چپ‌اش را به زمین می‌کوبد. راستش وقت‌هایی که می‌نشینیم با آقای آبی از خراب‌کاری‌های بچه‌گی‌هایمان حرف می‌زنیم بدون استثنا می‌رسیم به اینکه: خب من هنوزم همین کارو می‌کنم…اما بعد از یک سکوت طولانی همراه با چاشنی اندوه، هر کدام که برای همدردی صرفن قیافه‌ی آدم‌های پشیمان را گرفته باشد از در زرد رنگ پشتی آرام و بی‌صدا می‌آید تو و از یک راه غیرعاقلانه فضا را متشنج می‌کند. هر چند در اغلب مواقع این روش موثر نیست اما پیامدهای آن باعث می شود کل ماجرا یک اندوسپور گنده دورش گرفته شود تا دفعه‌ی بعدی که یکی هوس کند دوباره خودش را توی دردسر بیاندازد. این بار اما یک کمی فرق داشت. آقای آبی داشت از کودکی‌هایش می‌گفت که هی دلش می‌خواسته قرص‌های رنگی‌رنگی پدربزرگ را -که مثل اسمارتیز بودند- بخورد، بعد توی همین توصیف‌های همینگ‌وی‌ گونه‌اش یک‌هو رفت سر این‌که: آدمی که مراقب سلامتی‌ش نیست،مثل سه شب پیش می‌برنش بیمارستان بهش سرم و آمپول می‌زنن. بعد هم گفت البته فکر کنم زیادی تابلو بود که منظورم تویی نه؟ …خوبی در زرد رنگ پشتی این است که گاهی وقت‌ها می‌شود از آن فرار کرد پاورچین پاورچین بدون این‌که کسی تو را ببیند. بعد رفت زیر سایه‌ی درخت سپیدار نشست و یاد ملافه‌ های سفید روی تخت‌ها که همیشه بوی پودرهای شوینده می‌دهند افتاد. به قطره قطره ریختن مایع سفید رنگ توی یک رگ باریک آبی. به سردی الکل روی پوست و به قرمزی خون که یکی دو قطره از دست می‌چکد…آدم یک وقت‌هایی واقعن حق دارد از دست خودش عصبانی باشد.

me too

riraa | miosis | Tuesday 29 July 2008

I’m not there

Twisted every way

riraa | isolation, niqt owl | Wednesday 23 July 2008

مثل آدم‌های سرما ندیده خودم را پتو پیچ می‌کنم و کنار این پنجره‌ی تار عنکبوت گرفته می‌نشینم. همه‌ی کاکتوس‌هایم خشک شده‌اند. از وقتی مهرنوش هفته‌ای یک‌بار سر تمرین‌های یوگا هی پاپیچ مسائل لجن‌درمال فنگ‌شویی و انرژی منفی کاکتوس شد گذاشتم‌شان پشت پنجره. بعدترها پرده‌های تیره جلوی‌شان را گرفتند.دیگر یادم ‌می‌رفت با همان عشقی که لشمانیا همیشه می‌گفت آب‌شان بدهم. حالا هم که زرد و چروک پشت پنجره افتاده‌اند و فقط کلی تار عنکبوت دورشان تنیده شده. چند روزی‌ست که دارم محاکمه‌ی پتر هاندکه و رویای بابل براتیگان و متن‌هایی برای هیچ بکت و سه چهار شماره‌ی آخر شهروند امروز را می‌بلعم. از پشت پرده،سایه‌های درختان را می‌بینم که خم و راست می‌شوند. آبی آسمان انگار اسهال گرفته باشد و بخواهد رنگ زرد احمقانه‌اش را از من پنهان کند هی پرده‌ی اتاقم را تکان می‌دهد تا درست نبینمش. من هم که انگار همین فاصله‌ی یک پنجره‌ام با دنیا را به همه‌چیز ترجیح می‌دهم، گاهی حتا با فقط ورق زدن سلولی مولکولی مجد و گوش کردن به صدای سارا برایتمن. گاهی حتا همین بادی که خودش را می‌کوبد به پنجره. یک کوه از لباس می‌گذارم کنار دست‌م و شروع می‌کنم به اتو کردن. دکتر کروکو که وارد اتاق می‌شود از منضبظ شدن این روزهایم انتقاد می‌کند. من اما خیلی به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. آن‌قدر غرق شده‌ام توی خودم که حواس‌م به اتو کردن نیست. حس ماهی را دارم که افتاده ته یک چاه عمیق و آب دارد هی پایین و پایین‌تر می‌بردش. ماهی حتا نمی‌داند آب قرار است تا کجا پایین برود. به این فکر می کند که زنده‌گی قرار است یک جایی تمام شود اما نه لزومن سخت. فکر می کند حتمن حالا از بالای چاه آن‌قدر دور است که فوق‌اش مثل یک نقطه‌ی سیاه به نظر برسد. یک جوری توی خودم فرو رفته‌ام که گذر زمان برایم شده مثل قلپ قلپ سر کشیدن یک لیوان آب. ساعت از دو نیمه‌شب گذشته. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و سرم را بین بالش‌ها قایم می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم کاش امشب خواب نبینم. کاش اگر خواب دیدم یادم نماند. کاش خواب‌م به سیاهی اتاق باشد بدون سوسوی حتا یک ستاره.

ساعت ها

riraa | ATP, nucleus | Wednesday 16 July 2008

زمانی برای برگرداندن ساعت شنی نمانده
وقتی که آخرین دانه‌ی برنج از بین شن‌ها جدا شد
زمان هم محکوم به مرگ شد
لذت به دست آوردن تولد به مثابه‌ی پذیرفتن رنج‌ مرگی‌ست
دیر یا زود.

.

riraa | ATP | Tuesday 15 July 2008

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خواب‌ش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران

Prison Break

riraa | ATP, chlorophyll, mitosis | Sunday 13 July 2008

مایکل باعث شد من ذوزنقه‌ی عشقی‌مو به یه نقطه تقلیل بدم. البته جدا از زیبایی‌های استاتیک‌،از زیبایی دینامیک انکارناپذیری هم برخوردار است که از توضیح آن در این‌جا معذوریم. لازم به ذکر است که در سریال Prison break دلایل آشکاری مبنی بر اثبات ویژه‌گی‌های منحصربه‌فرد (خَلقاً و خُلقاً) نام‌برده به چشم می‌خورد.

.

riraa | ATP | Saturday 12 July 2008

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

.

riraa | mitosis | Saturday 12 July 2008

آقای دافی از هر چیز که دال بر بی‌ترتیبی جسمی یا روحی بود وحشت داشت. صورت‌ش که تمام داستان زنده‌گی او بر آن نقش بسته بود،رنگ سوخته‌ی کوچه‌های دوبلین را داشت. بر سر دراز و نسبتن بزرگ او هنوز موهای سیاه می‌رست و سبیل خرمایی او کاملن روی لب‌های غیر دوستانه‌ی او را نمی‌پوشاند. اسنخوان‌های صورت او نیز قیافه‌اش را خشن جلوه می‌داد، اما در چشم‌های او که از زیر ابروان خرمایی به جهان می‌نگریستند، اثری از خشونت نبود و از چشمان او بیننده چنین در‌می‌یافت که او مردی است که همواره آماده‌ی اجابت دوستانه است و چه بسیار دل‌سرد شده است. در زنده‌گی اندکی با جسم خود فاصله داشت و به حرکات خود با نگاه کج اشک‌آلود می‌نگریست. عادت مضحکی داشت که ترجمه‌ی حال خود را در ذهن تضعیف کند و گاه به گاه جمله‌ای در ذهن می‌ساخت که فاعل آن ماضی بود.

دوبلینی‌ها
جمیز جویس.

دهان‌م کشف دهان توست

riraa | ATP, plasma membrane | Thursday 26 June 2008

الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زاد‌روز تو را بدانند
دست‌های من
برای جست‌و‌جوی تو پیدا شدند
دهان‌م
کشف دهان توست.

ای کاشف آتش
در آسمان دل‌م توده‌ی رفی است
که به خنده‌های تو دل بسته است.
.

.

.
شمس لنگرودی

on and on

riraa | DNA | Thursday 26 June 2008

همین آدم عجیب و غریب را می‌گویم که این روزها مرا از خودش پر کرده. همین آدم گاهی خوشحال،گاهی غم‌گین،گاهی عصبانی،گاهی مهربان،گاهی نگران،گاهی آرام،گاهی شاکی، گاهی…همین آدم لحظه‌ای که هی فرو می‌رود توی قلب‌م. همین آدم امروز هست و فردا نیست. نمی‌دانم حتا باید بترسم که هی سراغ‌م می‌آید. نمی‌دانم اگه با پای خودش نرود چه می‌شود. به خودم می‌گویم حالم خوب است. به تو هم. به بقیه هم. اما مشروط خوبم. تا وقتی این فکرها ته‌نشین شده باشد توی ذهن‌م همه چیز خوب است. اما وقتی مثل آب گل‌آلود همه‌ی این تکه‌های لحظه‌ای پخش می‌شوند توی سرم…خودم هم نمی‌دانم. تو هم نمی‌دانی. هیچ‌کسی هم نمی‌داند.

« صفحه بعدي | صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است