.

riraa | categoride, isolation, rhino | Tuesday 29 September 2009

یک وقت‌هایی هست که آدم حتا توی خودش هم جا نمی‌شه

اگه این‌جوری بشه وا ویلا یا ر.ک.ب فیلم کنعان

riraa | isolation, rhino | Monday 28 September 2009

یک وقت‌هایی هست که تو فقط آدم خودتی. یعنی کل طول و عرض و عمق و ارتفاع روحی‌ت فقط توی جسم خودت جا می‌شه که البته این استایل زنده‌گی خوب و بد هم داره یعنی یک‌جوری درهم‌ه اما همین که بخواهی به زور تغییرش بدی انگاری دایناسور پشت‌ش یک جوری قلقلک بشه و شاکی که بیدارش کردی. آشفته می‌شه.

تقدیر راست کرده‌ای که خواهی نخواهی در پاچه‌ی ماست

riraa | DNA, isolation, rhino | Saturday 11 July 2009

این دل‌مردگی الان‌های ما که بدجوری خیره مانده به سقف و انگار هم نمی‌خواهد تمام شود.
این کلیپ لعنتی هزار بار دیده‌ شده‌ی سر اومد زمستون که پر از لبخندهای میم.ح.میم است و هر بار و هر بارش با اشک‌های ما تمام می‌شود.
این تپش قلب‌هایمان که حالا حالاها صدای کمانچه‌ی کیهان کلهر می‌دهد.
این الف.نونِ آرزو به دل برای حکومت در جهان که مثل لاش‌خور دارد ذره ذره وجودمان را می‌خورد.
این حسرت عمیقن رسوب کرده در همه‌‌چیز و همه‌کس و همه‌جا که انگار ماندن دیگر جایز نیست.
این تقدیر راست کرده‌ای که خواهی نخواهی در پاچه‌ی ماست، این بهت‌زده‌گی تا هستیم و هست.

.

riraa | DNA, niqt owl, plasma membrane, rhino | Thursday 25 June 2009

راست می‌گه خانوم لشمانیا. دچار سرخورده‌گی سیاسی شدیم. دیگه نه طاقت اینو داریم که با هم بحث کنیم، نه توان این‌که بشینیم تنهایی هی حرص بخوریم و هی ناامیدتر بشیم. اصلن مگه ما چیز زیادی می‌خواستیم که به خاطرش باید این همه تاوان بدیم. عارف که برگشت ایران یه جورایی بهت‌زده بود. یعنی با وجود همه‌ی خبرها باورش نمی‌شد که این همه برگشته باشیم سال پنجاه و شش،پنجاه و هفت. اون‌قد بی‌حوصله بودیم که یادمون رفت خوشحال باشیم از این‌که برگشته. که یادمون رفت کلی اتفاق افتاده و یه دنیا حرف داریم…
هر روز صبح که هوا روشن می‌شه می‌دونیم که قراره با یه دروغ تازه، یه بازی تازه روبرو بشیم. یه ماجرای احمقانه که نشستن سر هم کردن‌و از جعبه‌ی جادویی ضرغامی نشون‌ش می‌دن. و هنوزم فکر می‌کنن ما باورمون می‌شه.اما ما بی‌اعتمادیم و بی اعتمادی یعنی همه‌ی این ثانیه‌هایی که داره می‌گذره. یعنی اون‌قد بدبین شدیم که به «کاشکی قضاوتی در کار بود» می‌خندیم. و چه خنده‌ی تلخی‌ه.
یعنی اصلن همین سکوتی که دیگه کسی نمی‌خواد شکسته بشه.

.

riraa | DNA, Dupont, nostalgia, nucleus, rhino | Sunday 17 August 2008

گاهی وقت‌ها حس آدم‌ک چوبی‌هایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخ‌های توی هم رفته با کلی گره. از این آدم‌ک‌هایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهره‌ی‌شان یک چیزی است که نمی‌دانی غم است یا شادی یا بی‌خیالی یا دل‌تنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خسته‌گی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورق‌شان بزنی و احتمالن صفحات خاک‌گرفته‌ی‌شان را فوت کنی. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند.
آدم گاهی وقت‌ها حواس‌ش درد می‌کند. نه فقط همین پنج‌تای معمول. کلی دیگرتر‌هایشان حتا. از آن‌هایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمس‌شان کرده‌ای. از آن‌هایی که توی همین آهنگ نی‌نوا هست. و هر بار که گوش‌اش می کنی یاد همان حواس فراموش‌شده می افتی. آن‌وقت است که آدم‌ک چوبی‌ به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدم‌ک‌های پیچیده‌ی ناشناس. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند

.

riraa | private, rhino | Wednesday 30 July 2008

آدم یک وقت‌هایی حق دارد از دست خودش عصبانی باشد. یک عصبانی ساتور به دست که هی دود از کله‌اش می‌زند بیرون و مدام پای چپ‌اش را به زمین می‌کوبد. راستش وقت‌هایی که می‌نشینیم با آقای آبی از خراب‌کاری‌های بچه‌گی‌هایمان حرف می‌زنیم بدون استثنا می‌رسیم به اینکه: خب من هنوزم همین کارو می‌کنم…اما بعد از یک سکوت طولانی همراه با چاشنی اندوه، هر کدام که برای همدردی صرفن قیافه‌ی آدم‌های پشیمان را گرفته باشد از در زرد رنگ پشتی آرام و بی‌صدا می‌آید تو و از یک راه غیرعاقلانه فضا را متشنج می‌کند. هر چند در اغلب مواقع این روش موثر نیست اما پیامدهای آن باعث می شود کل ماجرا یک اندوسپور گنده دورش گرفته شود تا دفعه‌ی بعدی که یکی هوس کند دوباره خودش را توی دردسر بیاندازد. این بار اما یک کمی فرق داشت. آقای آبی داشت از کودکی‌هایش می‌گفت که هی دلش می‌خواسته قرص‌های رنگی‌رنگی پدربزرگ را -که مثل اسمارتیز بودند- بخورد، بعد توی همین توصیف‌های همینگ‌وی‌ گونه‌اش یک‌هو رفت سر این‌که: آدمی که مراقب سلامتی‌ش نیست،مثل سه شب پیش می‌برنش بیمارستان بهش سرم و آمپول می‌زنن. بعد هم گفت البته فکر کنم زیادی تابلو بود که منظورم تویی نه؟ …خوبی در زرد رنگ پشتی این است که گاهی وقت‌ها می‌شود از آن فرار کرد پاورچین پاورچین بدون این‌که کسی تو را ببیند. بعد رفت زیر سایه‌ی درخت سپیدار نشست و یاد ملافه‌ های سفید روی تخت‌ها که همیشه بوی پودرهای شوینده می‌دهند افتاد. به قطره قطره ریختن مایع سفید رنگ توی یک رگ باریک آبی. به سردی الکل روی پوست و به قرمزی خون که یکی دو قطره از دست می‌چکد…آدم یک وقت‌هایی واقعن حق دارد از دست خودش عصبانی باشد.

.

riraa | categoride, chlorophyll, rhino | Friday 30 November 2007

من اساسن در مرحله‌ی خویشتن‌داری به سر می‌برم و فعلن می‌خوام هیجان‌زده‌گی‌مو مخفی کنم. فُرچونتلی که دکتر کُروکو بیزی‌ه و نمی‌رسه بخونه این‌جا رو. چون من شدیدن مقاومت می‌کنم نسبت به این‌که بگم آخر فرندز همونی شد که می‌گفتی و خب این شاکینگ الان‌م نات اونلی واسه چگونه‌گی تموم شدنشه، بات آل سو که نمی‌دونم بدون فرندز چه کار کنم آخر هفته‌ای و روزهای آینده‌ترش.

.

riraa | DNA, isolation, private, rhino | Friday 2 November 2007

از این دل‌تنگی-افسرده‌گی‌های جمعه مانند ِدینامیک که هی از انگشت پات خلاف گرانش میاد توی دل‌ت بعد هی حرکت دورانی می‌کنه تا خودشو برسونه به مغزت بشه مالتیپل اسکلروزیس بعد هی اتوایمنی بدی به خودت و هی کلافه‌ت بشه از این جمعه بودنه که از بس کلنگی‌ه و آوار شده ریخته رو سرت که خودتو مثل عنکبوت انداختی روی تخت نمی‌تونی ازش جدا شی به شیوه‌ی قدیم‌ترا که خیلی زنده‌گی‌ه تخمی و متوسطی بوده…الان این‌جوری‌مه.

.

riraa | private, rhino | Thursday 25 October 2007

از اون مدلا که خرسای قطبی می‌خوابن. لطفن منو بهار سال آینده بیدار کنید.آقای دوپونت بهار میایید؟؟هووووم؟

.

riraa | isolation, niqt owl, plasma membrane, private, rhino | Tuesday 11 September 2007

از این خوش‌حالی‌ها که هل پوکی هم نمی‌ارزد بس که سبک است. بعد هی توی هاون می‌کوبی بو می‌کشی شاید جنون‌ش از سرت بیافتد. از این خوش‌حالی‌ها که ماهیت دوگانه‌اش روح و روان گور به گور شده‌ی آدمی را با کمال متانت به … می‌دهد و خلاص. از این خوش‌حالی‌ها که منتظرش نیستی هیچ‌وقت و وقتی می‌آید شدت چسبنده‌گی‌ش از هزارتا خوش‌حالی با دلیل و منطق موثرتر است. نمی‌دانی لال شوی که دیگر دل‌ت از این خوش‌حالی‌های کاهی نخواهد یا هی توی ذهن‌ت بسازی که مدام تکرار شود. پدر‌سگ این هم بدجوری دوگانه از کار درآمده. از بس که نمی‌آید و مجبورت می‌کند منتظر شوی و این از آن انتظارهای بیهوده می‌شود که نگو. از بس که وقتی می‌آید بدجوری وول می‌خورد توی دست‌ات و زودی خودش را رها می‌کند توی هوا. انگار همه‌اش باد هوا بوده که قورت‌اش داده بودی شاید توی دل‌ت منفجر شود. شاید توی دل‌ت پف کند بشود یک خوش‌حالی درست و حسابی. از بس که گند خورده می‌شود به این خوش‌حالی‌های ساده با یک تغییر حال شدیدن ساده‌تر. مستی‌اش بدجوری از سر آدم می‌پرد انگار هیچ وقت نبوده.گاهی مجبورم قورباغه شوم هی توی مرداب خودم قور قور کنم که یعنی به تخمم که این اطراف چه خبر است.

.

riraa | isolation, niqt owl, rhino | Monday 3 September 2007

تا وقتی اکسیژنی توی اتاق باشد حتمن می شود زنده ماند. نفس کشید و از دنیایی که میم شدیدا علت و معلولی‌ش می‌کند حتا لذت برد. شب که نباشد همه چیز آرام‌تر است. آرامش شب را گم کرده‌م از بس به شب‌‌بیداری‌هایم عادت کرده‌م. هی هدفون را می‌چپانم توی گوش‌م تا بخواند و بخواند و مجبورم کند تکرارش کنم و فکرهایم یادم برود. اما همیشه یکی زورش می‌رسد که تسخیر کند. همین که انگشت‌ش را بگذارد روی زنگ آن لحظه کافی‌ست. بعد ناخودآگاه همه چیز می‌چرخد به طرف‌ش. یک پیروزی درست و حسابی نسبی. اثبات دامیننت بودن‌های ناخواسته شاید. حیف که گاهی همه چیز وارد فاز ایستایی می‌شود. آن‌وقت باید شب را بگذاری کف دست‌ت و هی از روی چیرز دارلین شیفت کنی روی دَنس می تو دِ اِند آو لاو. بعد یک ساعت تمام به صورت پر از لک و چاله چوله‌دار ماه نگاه کنی و نتوانی تصمیم بگیری که لحظه‌هایی که می‌گذرند توی کدام آهنگ است. بدی‌اش این است که نمی‌شود پایبندش کرد که بماند در همین لحظه‌ای که هست و هی ماهی نشود توی دست‌ت وول بخورد. بدی‌اش این است که دردی هم اگر باشد آن‌قدر غیرقابل توصیف است که نمی‌توانی بگویی‌اش. باید راه بیافتی توی شلوغی نکبت‌بار شهر و بگردی یکی را پیدا کنی که عصب وارد شده به جسم ملتهب سمت چپ سینه‌اش تنبل باشد و پیام‌ها را نصفه نیمه برساند. یکی که تن‌ش حکومت چندپادشاهی باشد. بعد اگر توی خیال هم شده پیدایش کنی و دست‌ش را بگیری از توی غلظت این همه توهم بیرون‌ش بکشی. تازه آخرش هم باید بنشینی با همین واژه‌های محدود لال‌بازی در بیاوری که میزان تشابه درد را بسنجی. شاید راهی مانده باشد که بشود همه‌ی این فکر و خیال‌های تخمی را ریخت توی کیسه‌ی زباله و یک آقای مهربان نارنجی پیدا کرد که ببردشان قاطی زباله‌های غیرقابل بازیافت.

riraa | private, rhino | Wednesday 23 May 2007

دلم می خواد همین الان آرزو کنم که حالت خوب بشه و تو زود زود خوب بشی. دلم می خواد مثل همیشه خودمو واست لوس کنم. دلم می خواد دست بکشم زیر چشم راستم و یک مژه از روی گونه ام بردارم و بگم دیدی گفتم خوب می شی

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است