.

riraa | private, rhino | Wednesday 30 July 2008

آدم یک وقت‌هایی حق دارد از دست خودش عصبانی باشد. یک عصبانی ساتور به دست که هی دود از کله‌اش می‌زند بیرون و مدام پای چپ‌اش را به زمین می‌کوبد. راستش وقت‌هایی که می‌نشینیم با آقای آبی از خراب‌کاری‌های بچه‌گی‌هایمان حرف می‌زنیم بدون استثنا می‌رسیم به اینکه: خب من هنوزم همین کارو می‌کنم…اما بعد از یک سکوت طولانی همراه با چاشنی اندوه، هر کدام که برای همدردی صرفن قیافه‌ی آدم‌های پشیمان را گرفته باشد از در زرد رنگ پشتی آرام و بی‌صدا می‌آید تو و از یک راه غیرعاقلانه فضا را متشنج می‌کند. هر چند در اغلب مواقع این روش موثر نیست اما پیامدهای آن باعث می شود کل ماجرا یک اندوسپور گنده دورش گرفته شود تا دفعه‌ی بعدی که یکی هوس کند دوباره خودش را توی دردسر بیاندازد. این بار اما یک کمی فرق داشت. آقای آبی داشت از کودکی‌هایش می‌گفت که هی دلش می‌خواسته قرص‌های رنگی‌رنگی پدربزرگ را -که مثل اسمارتیز بودند- بخورد، بعد توی همین توصیف‌های همینگ‌وی‌ گونه‌اش یک‌هو رفت سر این‌که: آدمی که مراقب سلامتی‌ش نیست،مثل سه شب پیش می‌برنش بیمارستان بهش سرم و آمپول می‌زنن. بعد هم گفت البته فکر کنم زیادی تابلو بود که منظورم تویی نه؟ …خوبی در زرد رنگ پشتی این است که گاهی وقت‌ها می‌شود از آن فرار کرد پاورچین پاورچین بدون این‌که کسی تو را ببیند. بعد رفت زیر سایه‌ی درخت سپیدار نشست و یاد ملافه‌ های سفید روی تخت‌ها که همیشه بوی پودرهای شوینده می‌دهند افتاد. به قطره قطره ریختن مایع سفید رنگ توی یک رگ باریک آبی. به سردی الکل روی پوست و به قرمزی خون که یکی دو قطره از دست می‌چکد…آدم یک وقت‌هایی واقعن حق دارد از دست خودش عصبانی باشد.

amore amore

riraa | DNA, private | Sunday 8 June 2008

خودم کشف‌ت می‌کنم
نه از روی عادت
نه غریزی
نه بر حسب تصادف
نگا‌ه‌ت می‌کنم‌و
پیدا می‌شی
و می‌فهمی که جسور بودن بهانه نیست.

riraa | private | Saturday 23 February 2008

تمام راه برگشت داشتم برای میم از همه‌ی حس‌های این روزها می‌گفتم. که این آهنگ‌ه مثل یه نشونه افتاد توی دستام. میم تمام راه بهم گفت ببین چقد گل‌چهره شدی…

گل‌چهره مپرس
آن نغمه‌سرا
از تو چرا
جدا شد

.

riraa | isolation, private | Monday 31 December 2007

از آن تایپ‌هایی‌ست که من برایش عنوان ندارم. به میم می‌گویم همان قبلی‌ها بهتر بود نه؟! میم سرش را تکان می‌دهد که یعنی عمیقن خودت بود. حالا دارم فکر می‌کنم به همین چند ماه آرشیو مانده. که این‌بار زیادی سنگین نیست ولی انگار من نیست. مثل همان نت‌هایی که روی صفحه‌ی مانیتورت بود و من هیچ‌کدام‌شان را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم به این‌که تو هم در سرت مثل آمادئوس هی نت‌ها جان می‌گیرند و آهنگ می‌شوند. به این‌که زنده‌گی من تند‌ترین نت‌ش هم آن‌قدر آرام و آهسته روی صفحه می‌آید که شاید دیر است. به این‌که نوشته‌ای که مرا نمی‌گوید باید خاطره شود شاید. شاید هم باید از بین‌ش برد. فکر کن کجت شده باشم و یک پیام فوری رسیده باشد. فکر کن خیلی بیش‌تر شبیه من می‌‌شود اگر کلمات روی صفحه را فوت کنی و آوازشان را بشنوی، اگر قاصدک از بین انگشتانت افتاده باشد و شاید فوت‌ش نکرده باشی حتا. کلاسیک کلکشن آقای ماز مرحوم را گوش می‌کنم و هنوز نمی‌دانم که واقعن مرده یا فکر می‌کنیم مرده. به این‌که وقتی سارا برود باید با زنده‌گی فلج کنار آمد. می‌توانیم ساعت‌ها پشت تلفن از نرفتنش حرف بزنیم و برنامه بریزیم که اگر بماند چه کارهایی می‌شود کرد. به ترکیب تئاتر بیضایی و گور بابای امتحان شدیدن مصر شده‌ام. به این‌که کارهای مانده‌اش دل‌شوره‌ام را بیش‌تر می کند. می‌گویم بذار بشمرم کجاها که نرفتیم و چه‌کارا که نکردیم! کلی وقت می‌گذارم برایش موسیقی سلکت کنم. نصفه‌شبی زنگ زده که آهنگ آفت نامجو یادت نره! یادم رفت بگویم قبل از این‌که برود آن دور دورها، یک بار حتمن با این آهنگ گریه کنیم. بعد یاد این هوای ابری می‌افتم که آفتاب منتظر مانده بروی تا بیاید، به این‌که زمان عادی‌ش می‌کند. به این‌که وقتی رفتی یادت می‌رود یک روزی فیبی بودی برایم.

.

riraa | DNA, private | Saturday 22 December 2007

برای وقتایی که ساز مخالف‌م کوک‌ه. وقتایی که سلبریشن فردی برگزار می‌کنم به خاطر تمرکز حواس‌م روی همه‌ی این دو سه ماه. وقتایی که اینقده خوبم‌ه که دست‌نیافتی می‌شم. وقتایی که یه قلعه دارم نوک قله و سیستم وروردی‌ش مسدوده. یه وقتایی این‌جوری خودمو بیش‌تر دوست دارم.

.

riraa | plasma membrane, private | Sunday 16 December 2007

یه وختایی هست که ممکنه یه هفته هم نبینی‌ش اما چون می‌دونی سرجاشه و توی همین شهر یه جایی واسه خودش داره زنده‌گی می‌کنه انگار می‌تونی راحت نفس بکشی. کرم وجودت انگار سرشو بیش‌تر می‌کنه توی خاک و می‌گه آخیش که واسه خودمون خوبیم! به خودت می‌گی اگه همین الان اراده کنم می‌تونم ببینم‌ش. اما وقتی آدمه می‌ره یه جای دورتر حتا واسه چند روز، یهو از یه ساعت بعد خدافظی فکر می‌کنی چقد رفته‌ها؟! بعد کلی دل‌ت تنگ می‌شه. بعد فک می‌کنی کلی حرف داری که بهش نگفتی. بعد از خودت می‌پرسی آخرین حرفی که بهش زدی چی بوده؟ یا نکنه منو یادش بره؟ یا نکنه صُب بیدار شم قیافه‌ش یادم رفته باشه؟ بعد انگار چند قرن‌ه ازش خبر نداری. اساسن مشمول زمان می‌شی و هی لحظه‌ها کش می‌یان. ساسا! تا برگردی تهران صد و سی و شش ساعت مونده.

.

riraa | isolation, nucleus, private | Wednesday 7 November 2007

جنون گوش‌دادن به بعضی موسیقی‌ا که به جون آدم می‌افته و قرار نیست تموم شه تا مرز تهوع که هنوزم باز چون نفس‌ت بالا میاد گوش‌ش می‌دی و پایان‌پذیر نیست انگار. من با وجود کلی حس‌های دوگانه‌‌ی آلرژیک که مدتی بود به محسن نامجو داشت‌م و حتا یه روز صبح که بیدار شدم مشکلات فلسفی-رختخوابی‌م رسید به این‌که، اوهوووم! خب من آلبوم ترنج‌شم خریدم و دین خودمو ادا کردم بابت اون آهنگای کپی‌رایتی که هی برای این و اون زدم و گوش‌شون دادم، پس الان دیگه بی‌حسابیم و اینا…انی وی یهو فکرم شد که دیگه اصلن‌م برنمی‌تابم آهنگاشو و کلن دوهفته‌ای نبود تا دیروز که جریانات کتابخونه‌ای-تعطیلی پیش اومد با میم و به کمک این خانومه من بازم برگشت‌م به زنده‌گی و خب یه تب ناجور دوره‌ی نقاهت گرفت‌م در حد جنون گاوی و از صبح هزار بار چشمی و صد نم‌و گوشیدم و هنوزم دارم می‌گذرونم با قرص ضد تهوع بس که این آهنگ‌ه حرفشه با من.

ای بخت سرکش تنگ‌ش به بر کش
گه جام زرکش گه لعل دل‌خواه

بعد خب الان که دوستی‌ ِ دیوونه‌گی‌م نیست‌، کلی کلافمه که برای کی بخونم‌ش پس. بعد حس اون قورباغه‌هه اومده سراغ‌م که یکی بیاد بوس‌م کنه و من کلی قول‌مه که دوستم‌ش بیاد به شرط این‌که قاشقم!! بشه! البته من بیش‌تر الان نگرانیمه که چرا داریم اوت می‌شیم از تکامل و فیلوژنی‌مون داره کم‌رنگ می‌شه بس که مهجور مونده و فقط لبخند رضایت‌مندانه‌هایی که در حد یه پشه‌ی خون خورده‌ای که همه‌ی خون‌های دنیا رو در حد همون معده‌ی کوچیک خنگ خودش می‌دونه هست‌مون.

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

.

riraa | DNA, isolation, private, rhino | Friday 2 November 2007

از این دل‌تنگی-افسرده‌گی‌های جمعه مانند ِدینامیک که هی از انگشت پات خلاف گرانش میاد توی دل‌ت بعد هی حرکت دورانی می‌کنه تا خودشو برسونه به مغزت بشه مالتیپل اسکلروزیس بعد هی اتوایمنی بدی به خودت و هی کلافه‌ت بشه از این جمعه بودنه که از بس کلنگی‌ه و آوار شده ریخته رو سرت که خودتو مثل عنکبوت انداختی روی تخت نمی‌تونی ازش جدا شی به شیوه‌ی قدیم‌ترا که خیلی زنده‌گی‌ه تخمی و متوسطی بوده…الان این‌جوری‌مه.

.

riraa | private, rhino | Thursday 25 October 2007

از اون مدلا که خرسای قطبی می‌خوابن. لطفن منو بهار سال آینده بیدار کنید.آقای دوپونت بهار میایید؟؟هووووم؟

.

riraa | nucleus, plasma membrane, private | Friday 5 October 2007

وقتی یکی مثل کوآلا چسبیده به زورمره‌گی‌هاش و با کلی غرغر و اعتراف به تنبلی خودشو مجبور می‌کنه که بره کوهنوردی و یه آقایی اون‌جا آهنگ به شب وصلت‌و با کمانچه می‌زنه تا دیوونه شی حسابی. وقتی یکی مجبور می‌شه از دیوار صاف بره بالا عین دزدا و اون پایین وایسادی برای جلوگیری از خطر احتمالی تا بپره بغل‌ت اما کلی خنگه می‌افته زمین زانو ش زخمی می‌شه. وقتی یکی هی توی راه به ساعت‌ش نگاه می‌کنه از بس چهل و پنج دقیقه تموم نمی‌شه و براش امشب شب مهتابه رو بدون سانسور می‌خونی که یادش می‌ره چقدر راه مونده بعد هی رو پنجه راه می‌ره عین گربه‌ها از بس همه‌ش جون‌دوسته که فکر می‌کنه زیر پاش همیشه سسته. وقتی یکی هی می‌پرسه بدونه کدوم دره واسه مرگ در خوشی مناسب‌تره. وقتی یکی‌و با اون همه سختی می‌‌بری اون بالا بالاها مثل بچه‌شیر‌ا که مامان‌اشون گردن‌شونو به دندون می‌گیرنو و این طرف اون طرف می‌برنشون. وقتی یکی اون بالا کنار آبشار می‌ایسته و موهای نم‌دارشو رها می‌کنه تا سرش حسابی هوا بخوره و دست‌هاشو باز می‌کنه تا کلی نسیم خنک بغل کنه و از هوای تازه نفس بکشه و بگه آخی چه پاییزی. وقتی یکی سرشو می‌ذاره روی بازوت و دراز می‌کشین روی صخره‌ها و آسمون آبیه آبیه و هیچ قرار نیست سوال پیچ بشه و همه چی فرو می‌ره توو سکوت. وقتی یکی هر چی هم که تکون بخوری و آواز بخونی بازم وقتی سرشو می ذاره رو سینه‌ت صدای قلبت‌و می‌شنوه. وقتی یکی کلی خوبه که یادش نمی‌یاد این روزای نصف نیمه‌ی به زور دو و نیمی کی اومدن و رفتن. وقتی یکی ده‌تا خوبه…ده‌تا!

.

riraa | isolation, private | Monday 17 September 2007

می‌آیم در تاریکی خودم را روی تخت می‌اندازم.بعد هم زیر پتو قایم می‌شوم و به زنده‌گی گُهی که در جریان است فکر می‌کنم.بعد یکی‌یکی فکر‌هایم را جدا می‌کنم و می‌چسبانم روی شیشه‌ی پنجره. بعد هی به بدن‌م کش و قوس می‌دهم و از سبکی بعد از تمام شدن یک سری افکار غلیظ مزخرف، احساس لذت و سبکی می‌کنم. فقط نمی‌دانم چرا آخرش همه چیز عجیب غم‌انگیز می‌شود. بعد هم من را مجبور می کند به دستمال کاغذی پناه ببرم.آخرش هم می‌رسد به همان باور همیشه‌گی. آلرژی بهانه بود. هیچ‌کس نفهمید چرا مصرف دستمال کاغذی‌م این‌قدر بالاست…

.

riraa | isolation, plasma membrane, private | Saturday 15 September 2007

وقتی هستی‌مان این‌طوری آویزان دنیای خارج است که هر چه بیشتر بکشیم‌اش بلند و بلندتر می‌شود…لابد از من می‌پرسی چطور این همه خوش‌بین‌م که هیچ نخی پاره نمی‌شود؟ حق هم داری. آدمی با آن همه سابقه‌ی بدبینی و توانایی در از بین بردن همه‌ی لحظه‌ها و ساعت‌های خوب به چشم به هم زدنی، نباید هم این همه امیدوار باشد. اما بگذار این یک‌بار را علی‌رغم آن همه نگرانی و منفی‌بافی که در دل دارم با آرامش تمام به زبان بیاورم. وقتی دل‌ت می‌خواهد تاثیر دنیای خارج را از این با هم بودن‌مان حذف کنیم ذهن‌م هی پر و خالی می‌شود. فکر می‌کنم لازمه‌ش این باشد که به بعدش فکر نکنیم. که عریانی لحظه‌های‌مان را حفظ کنیم. که حرف‌هایمان را بین دندان‌هایمان فشار ندهیم تا نابود شوند یا فراموش شوند یا هر کوفت دیگری که می‌خواهند بشوند. لازمه‌ش این است که در حرف زدن بی‌رحم و صادق باشیم. که حقیقت‌ها را توی دل‌مان زندانی نکنیم. که حس‌هایمان را رها کنیم. و این یعنی حجم بزرگی از یک آرامش وصف نشدنی. فکر می‌کنم قیمت‌ش را هم پرداخته‌ایم در این سال‌ها. فکر می‌کنم لیاقت‌ش را داریم. بعد حس می‌کنم جسم‌م آن‌قدر کوچک شده که افتاده توی قابلمه‌ی بزرگی از روح‌م. من هی با اسکاج و سیم ظرف‌شویی درون‌ش را برق می‌اندازم آن‌قدر که تصویر خودم را همه‌جا می‌بینم. یک‌جوری که انعکاس نور بیافتد روی تمام دیوارها. و دیوارها هی دورتر و دورتر بشوند و تن‌م هی کوچک و کوچک‌تر. اما بیرون‌ش دنیای تاریکی‌‌ست. و شاید گاهی زمخت و گاهی شدیدا آسیب‌پذیر و غیر قابل تصور. من بعضی روزها از سر کنجکاوی گوش‌م را می‌چسبانم به دیواره‌ش. و صدای پای آدمیانی را می‌شنوم که دور و نزدیک می‌شوند. با خودم می‌اندیشم گذر زمان این دیوارها و فاصله‌ها را فرسایش می‌دهد. یک دوره‌ی کامل زمین‌شناسی که بگذرد من و آدمیان آن‌طرف با هم یکی ‌می‌شویم. می‌نشینم. زانوهایم را بغل می‌گیرم. و به روزی فکر می‌کنم که کنار هم دراز می‌کشیم و به فاصله‌ها می‌خندیم.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است