یک وقتهایی هست مثل امروز که چهارتا آدم عاقل و بالغ که ما باشیم دور هم مینشینیم و از پنهانیترین و شخصیترین لایههای زندهگی حرف میزنیم و خوش میگذرانیم. البته ممکن است این گاهی وقتها یک آدم مستی که من باشم هم پیدا میشود که چند پیشنهاد ورای تصور جمع بدهد که بعد از ظهور علائم هوشیاری بهتر است موضعگیری شفافی برای رفع شبهات وارده ارائه دهد. یک وقتهایی هست مثل امروز که تکرار این چهارشنبهها یعنی هی عمیق و عمیقتر شدن دوستیهایمان. یعنی همین روابط محکمی که دوتایی و سهتایی و چهارتایی-با احتساب جایگشتها-بین ما برقرار است. یک وقتهایی هم هست که توی همین چهارنفرهگیمان-مثل امروز- پنهانی توی ذهنم مرور میکنم جنس متفاوت روابطمان را و چقدر لذتبخش است که هیچ تشابهی بینشان نیست و هر کدامش یک خیابان گنده مهیج است با کلی کوچه پسکوچههای رنگی که هیجان پیدا کردن میانبر باعث پیشرفتش میشود.
توی دفتره فقط هفده تا نوشته هست که من پر پرم برای خوندنشون. بعد کی تموم میشه بیاری بخونم اصلن؟!
عکستونو دیدم. نه از اون مدلای قلابی که میدونی واسه یه فریم طراحی شده. از اون مدلا که میدونی خودشه. دلم رفت واسه اون روزا. آدمای توی قاب عکس. که هر دقیقهشون یعنی کلی حرف. یعنی کلی نوشته. مثل اون شعری که برای روز تولدم گفتی. به قول آقای نماد رئالیسم دنیا بازی زیاد داره. حالا حالاها باید بازی کنیم تا موقعش برسه.
Comments Off
نمیدونی چقدر سخته
وقتی چهار نفری کنار هم نشستیم
و من یه رازی دارم
که به هر کدوم از شما به یه دلیلی نمیتونم بگمش.
ریرا.
Comments Off
این مردهی عذابکار از اون کلمههاس که الان منم. از دیشب عین سگای گله تا ساعت نه همین امروز صبح ،هی یه ده دقیقه خوابیدم و از خواب پریدم. بعد تازه کلن دارم زندگی نباتی میکنم با این قاشق کره بادوم زمینی، از بس خستهگی واسه یه دقیقمه. یعنی یه روزایی همهی دلقکهای دنیا هم که جمع بشن یه لبخند خشک و خالی رو لب آدم نمیاد که نمیاد. الان اون مرحلهی فاز تأخیره که آدم باید بره واسه خودش. که باید بذاری این پنجولی که روی زخم عمیقت کشیدن خودش آروم آروم ترمیم شه. به قول میم دارم مرد میشم بس که با صورت رفتم توی دیوار. از اون وقتایی که از خودمم بیزارم. فقط میخوام هیچ کس نباشه. که وسایل ارتباطیمو محدود کردم به زنگای تو که نگرانم نشی. یه وقتایی هست، یه آدمایی هستن مثل الان مثل من که خودشونو دوس ندارن. یه گندایی هست که نمیشه روشون ماله کشید. مسموم که شدی یهدفعه نمیتونی بری تارت شکلاتی با خامه بخوری. باید بذاری آروم آروم این سمی که رفته تو خونت بیاد بیرون.
ریرا.
Comments Off
انگار شبیخون زده باشد به این گله.
توام که رفتی
تا هفتهی دیگر من میمانم و …
دیشب نخوابیدم
به این فکر میکردم که
چند سال دیگر
کجای این دنیا
در چه شرایطی
تا خود صبح حرف میبافیم و میبافیم و…
میرسد آن روز،نه؟
ریرا.
Comments Off
آدم گاهی وقتها دلش برای آقای میم تنگ میشود. برای آن قیافهی پرانرژی دو نقطه دی که لبخند از روی لبش محو نمیشود. آدم حتا گاهی وقتها دلش برای آقای میم فقط تنگ میشود و دنبال بهانه برای رفع دلتنگی هم نمیگردد. آدم گاهی وقتها شخصن دلش برای آقای میم تنگ میشود و این موضوع هیچ واکنش خارجی را هم در پی نخواهد داشت. آدم گاهی وقتها یک موجود صرفن دلتنگ لاکپشتانهی غیر غمگین است که فقط توی دلش جا کم آورده است.آدم گاهی وقتها دلتنگیش معنای دلتنگی میدهد.
ریرا.
Comments Off
آدم یک وقتهایی حق دارد از دست خودش عصبانی باشد. یک عصبانی ساتور به دست که هی دود از کلهاش میزند بیرون و مدام پای چپاش را به زمین میکوبد. راستش وقتهایی که مینشینیم با آقای آبی از خرابکاریهای بچهگیهایمان حرف میزنیم بدون استثنا میرسیم به اینکه: خب من هنوزم همین کارو میکنم…اما بعد از یک سکوت طولانی همراه با چاشنی اندوه، هر کدام که برای همدردی صرفن قیافهی آدمهای پشیمان را گرفته باشد از در زرد رنگ پشتی آرام و بیصدا میآید تو و از یک راه غیرعاقلانه فضا را متشنج میکند. هر چند در اغلب مواقع این روش موثر نیست اما پیامدهای آن باعث می شود کل ماجرا یک اندوسپور گنده دورش گرفته شود تا دفعهی بعدی که یکی هوس کند دوباره خودش را توی دردسر بیاندازد. این بار اما یک کمی فرق داشت. آقای آبی داشت از کودکیهایش میگفت که هی دلش میخواسته قرصهای رنگیرنگی پدربزرگ را -که مثل اسمارتیز بودند- بخورد، بعد توی همین توصیفهای همینگوی گونهاش یکهو رفت سر اینکه: آدمی که مراقب سلامتیش نیست،مثل سه شب پیش میبرنش بیمارستان بهش سرم و آمپول میزنن. بعد هم گفت البته فکر کنم زیادی تابلو بود که منظورم تویی نه؟ …خوبی در زرد رنگ پشتی این است که گاهی وقتها میشود از آن فرار کرد پاورچین پاورچین بدون اینکه کسی تو را ببیند. بعد رفت زیر سایهی درخت سپیدار نشست و یاد ملافه های سفید روی تختها که همیشه بوی پودرهای شوینده میدهند افتاد. به قطره قطره ریختن مایع سفید رنگ توی یک رگ باریک آبی. به سردی الکل روی پوست و به قرمزی خون که یکی دو قطره از دست میچکد…آدم یک وقتهایی واقعن حق دارد از دست خودش عصبانی باشد.
Comments Off
خودم کشفت میکنم
نه از روی عادت
نه غریزی
نه بر حسب تصادف
نگاهت میکنمو
پیدا میشی
و میفهمی که جسور بودن بهانه نیست.
تمام راه برگشت داشتم برای میم از همهی حسهای این روزها میگفتم. که این آهنگه مثل یه نشونه افتاد توی دستام. میم تمام راه بهم گفت ببین چقد گلچهره شدی…
گلچهره مپرس
آن نغمهسرا
از تو چرا
جدا شد
…
Comments Off
از آن تایپهاییست که من برایش عنوان ندارم. به میم میگویم همان قبلیها بهتر بود نه؟! میم سرش را تکان میدهد که یعنی عمیقن خودت بود. حالا دارم فکر میکنم به همین چند ماه آرشیو مانده. که اینبار زیادی سنگین نیست ولی انگار من نیست. مثل همان نتهایی که روی صفحهی مانیتورت بود و من هیچکدامشان را نمیدانستم. فکر میکنم به اینکه تو هم در سرت مثل آمادئوس هی نتها جان میگیرند و آهنگ میشوند. به اینکه زندهگی من تندترین نتش هم آنقدر آرام و آهسته روی صفحه میآید که شاید دیر است. به اینکه نوشتهای که مرا نمیگوید باید خاطره شود شاید. شاید هم باید از بینش برد. فکر کن کجت شده باشم و یک پیام فوری رسیده باشد. فکر کن خیلی بیشتر شبیه من میشود اگر کلمات روی صفحه را فوت کنی و آوازشان را بشنوی، اگر قاصدک از بین انگشتانت افتاده باشد و شاید فوتش نکرده باشی حتا. کلاسیک کلکشن آقای ماز مرحوم را گوش میکنم و هنوز نمیدانم که واقعن مرده یا فکر میکنیم مرده. به اینکه وقتی سارا برود باید با زندهگی فلج کنار آمد. میتوانیم ساعتها پشت تلفن از نرفتنش حرف بزنیم و برنامه بریزیم که اگر بماند چه کارهایی میشود کرد. به ترکیب تئاتر بیضایی و گور بابای امتحان شدیدن مصر شدهام. به اینکه کارهای ماندهاش دلشورهام را بیشتر می کند. میگویم بذار بشمرم کجاها که نرفتیم و چهکارا که نکردیم! کلی وقت میگذارم برایش موسیقی سلکت کنم. نصفهشبی زنگ زده که آهنگ آفت نامجو یادت نره! یادم رفت بگویم قبل از اینکه برود آن دور دورها، یک بار حتمن با این آهنگ گریه کنیم. بعد یاد این هوای ابری میافتم که آفتاب منتظر مانده بروی تا بیاید، به اینکه زمان عادیش میکند. به اینکه وقتی رفتی یادت میرود یک روزی فیبی بودی برایم.
Comments Off
برای وقتایی که ساز مخالفم کوکه. وقتایی که سلبریشن فردی برگزار میکنم به خاطر تمرکز حواسم روی همهی این دو سه ماه. وقتایی که اینقده خوبمه که دستنیافتی میشم. وقتایی که یه قلعه دارم نوک قله و سیستم وروردیش مسدوده. یه وقتایی اینجوری خودمو بیشتر دوست دارم.
Comments Off