حالا که دارد جوهر آن خودنویس کذایی تمام میشد یادت افتادم. یاد همان روزی که مثلن دعوا کردیم. یاد غر زدنهایم افتادم و نگاههای آرام تو. دعواهایم که تمام شد بدون اینکه قانعم کنی و مثل خیلی مردهای دیگر سعی کنی به جای فهمیدنم فقط یک راهی برای تمام کردن غرهایم پیدا کنی با کلی آرامش و با همان منطق عقلگرای دوستداشتنیت آن طرف دیگر ماجرا که اغلب وقتی عصبانیم یادم میرود را بیان کردی. آدم خودخواه درونم آنوقتها به خودنویس توی جیبت هم حسودی میکرد. راست میگویی من آدم حسودیم. گاهی حتا به اینکه میتوانستی اینهمه خوب دوستم داشته باشی و ابرازش کتی حسودی می کنم.
Comments Off
«…دستانی برای در دست گرفتن با انگشترهايی كه تا صبح میتوانی با آنها بازی كنی…»
.
آدم گاهی وقتها خودش را فراموش میکند. یادش میرود که هنوز توی همین جسم است که همان آدم چند سال پیش است. که کلی کارهای عجیب و غریب بلد است. که گاهی عمیقن بیتفاوت است و گاهی قلبش مثل گنجشک میتپد. که شاید نامهای که برایش نوشتهاند را میخواند و فکر میکند: وای که چقدر آدم توی نامه شبیه من است…
Comments Off
آدمهای خوابآلوده یا بهتر بگم صداهای خوابآلوده دو دستهان:
صداهای خسته و خشداری که دلت میخواد در حال فرار بهشون بگی، لطفن برو زودتر بخواب.
صداهای سکسی که دلت میخواد تا جایی که میتونی بیدار نگهشون داری و هی حرف توی حرف بیاری مبادا خوابشون ببره.
دسته اول که معلومن و شرایط برخورد باهاشون قابل پیشبینی. اما دستهی دوم، اجتناب ناپذیرند. غیر قابل پیشبینی و پر از هیجانهای جدید.
Comments Off
یک آدم لجباز،پر سر و صدای، بدجنس، عجول، خوشخندهی، بیثبات، همهچیز دان، خوش صحبت، دارای چهرهی کاریزماتیک و گاهی به صورت جزئی مهربان.
Comments Off
بعضی کفشها،لباسها، جورابهای رنگی خاطرهن. مثلن مال وقتی که اولین بار رفتم خونهی آقای آبی یا اون روزی که با مارکو نصف تهرانو متر کردیم یا اون روزی که توی سرمای زمستون توی کوه قارچ و لوبیا میخوردیم و بلند بلند شعر میخوندیم با آقای بوگارت یا پیادهرویهای پارسال پاییز با ساسا یا یه ساعت گریه کردنمون دو ماه قبل از رفتن سارا یا حتا آخرین باری که دوپونتو دیدم و خاطرهی اون گوشوارههه که یه لنگهش پیش منه یه لنگهش پیش اون… بعضی کفشها،لباسها، جورابهای رنگی خاطرهن.باید گذاشتشون توی جعبه که بوی خاطرهشون همهجا رو برنداره. باید توی یه صندوقچه نگهشون داشتو کلیدشو مثل یه گردنبند همه جا برد. باید حس کرد هر جایی از زندهگی که برگردی میتونی بشی همون آدمه. میتونی تنهایی برگردی توی همون لحظه و ریههاتو پر کنی از هوای اون لحظه. می تونی خودت تنهایی لذت اون لحظههارو بدون اینکه با کسی تقسیمش کنی حتا، دوباره تجربه کنی. توی لباسام دنبال اون جوراب نارنجیه میگردم که فقط من و تو داستانشو میدونیم. دیگه حتا یه بار هم نپوشیدمش. هنوزم بین پرزهاش باید یه مولکولهایی باشن که اون روز یادشونه.
گاهی وقتا میتونم فکرمو از هزار جای مختلف بگیرم، بذارم توی جیبم تا فقط به یه چیز فکر کنم. دیشب مثل همهی اون گاهی وقتا، ذهنم اونقدر غلیظ شد که تونستم فکرمو بندازم توش و غرق نشه،فکر کردم به اینکه حالا که هیچ چیزیو توی دستم محکم نگه نداشتم تا له بشه و کلی سر خودمو شلوغ کردم با کار و درس و کارگاه و همهی تجربههای شخصی، انگار دارم زندهگی میکنم با همون معنای تخمیش حتا. اینکه آدما دلشون می خواد همهی چیزای خوبو تا آخر دنیا با خودشون بکشن و هی بین انگشتاشون فشارش بدن که یعنی من یادتم خیلی حماقته. تعریف خیلی از این خوبیها توی نبودشونه. باید از دست داد تا فرق بین چیزایی که خوب هستن با اونایی که فقط فکر میکنیم خوبن معلوم بشه. لذت عمیق همهی لحظههای ناب وقتایی هست که مدتها بعد تجسمشون می کنی. وقتی داری غلت میزنی بین ملافههای آبی و به قول آقای وودی آلن خودمون، مثل آدم بدون پوستی شدی که چنگ کشیدن روی گوشت و استخونشو خیلی عمیقتر حس میکنه.
Comments Off
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دستهای من
برای جستوجوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست.
ای کاشف آتش
در آسمان دلم تودهی رفی است
که به خندههای تو دل بسته است.
.
.
.
شمس لنگرودی
Comments Off
درگیریهای استاد پسند.
در حد اینکه:
-میبینین از وقتی ازدواج کرده چه خانوم شده؟!
ببین دختر اولش هی باید غذاهای خوشمزه بپزی
هی هواشو داشته باشی…
(استاد منشعبتر از این حرفهاست؛)
-بعد که افسارش دستت اومد، اون میاد دنبالت!
…
خانوم محترم هم مبهوت پرت و پلاهای استاد که؛
ما که اسب نخریده بودیم، ما که گربه نداشتیم؟!
…
Comments Off
همون روزی بود که داشتیم با آقای وودی آلنمون کلی درددلگشایی میکردیم. همون تناقضهای توی حرفاش باعث شد مطمئن شم داره در مورد من حرف میزنه. قضیهی همون زخم کهنههه بود که من هرچند وقت یکبار روشو میکَنم. یادم میاد وقتی آخرین تصمیمهامو -که هنوزم دارمشون- بهش گفتم، داشت سیگارشو روشن میکرد. یادم نمیره که گفت آدمه باید خیلی صبور باشه. البته هر مردی که باشه رنج میبره. تازه اگه دوسِت داشته باشه بیشتر. میدونی بحث تحمل کردنش نیست، بحث همین یهو رفتنا و یهو پریدنهاس. همین که اذیت میشه با یه فکر خارجی. که درد هم نداره،مثل خورهس لامصب. که خاطرهی یه آدم دیگه چنگ بندازه وسط خوشحالیت. که شک کنی وقتی نگاهت میکنه و مثلن لبخند میزنه تو رو میبینه و میخواد با لبخندش آرومت کنه که نگرانش نشی یا نمیخواد توی مرور خاطراتش به تو آسیب بزنه و سعی میکنه با لبخندش بگه زود خوب میشم.
حالا فقط من میدونم که آقای وودی آلنمون راست میگفت. فیل هم که باشه از پا در میاد با این فکرا. اصالتشو که بردم زیر سوال و وادارش کردم فکر کنه به چراییش، تازه تالاپی افتاد توی سرم که این همون درددلگشاییمونه که دارم تجسمش میکنم.
Comments Off
-چیزی هم گفتم؟
–اومممم…نه. فقط حرف زدی.
Comments Off
قبل از اینکه گربهی درونم بخواهد بین بالشها و پتوی گارفیلدم قد بکشد دستم را بردم پایین تخت و توی تاریکی سید را پیدا کردم. برایش توضیح دادم که امشب یک اکسترا بوس دارم از طرف آقای دکتر که کلی مهربان است. راستش سید کمی ترسید. هنوز مفهوم دکتر برایش جا نیافتاده. اسمش را که میبرم یک جوری خودش را منقبض میکند انگار هزارتا قرص و آمپول دیده باشد. آمدم بیشتر توضیح بدهم که خرابتر شد به گمانم. گفتم آنقدر مهربان است که به نظرش سوسکها هم قابل ستایشند. اما یادم نبود سید هم بدتر از من درکی از مسائل سوسکی ندارد و فقط بلد است عکسالعمل جیغ کشیدن از خودش نشان دهد. بعد یک دفعه حرفهای امشبمان یادم آمد. برایش گفتم که با کلی ذوق رفته بخوابد که خواب تو را ببیند. که توی خواب با تو بازی کند. که بشود ماموت و تو هی برایش حرف بزنی و خسته نشوی.حالا یک جوری خودش را پرت کرده توی بغلم انگار اینجا امنترین و آرامترین جای دنیاست. انگار او هم دلش خواسته باشد که تو توی خوابش باشی. که بشود پادشاه آتش و تا صبح با تو بازی کند…آنقدر خوشحال است که باز دارد چشمانش برق میزند…
Comments Off
یعنی هر کسی غیر از آقای نماد رئالیسم در باب موسیقی پاپ اظهار نظر کنه من به شخصه پذیرشم به صفر میل میکنه. بعد کلن این موضوع اثبات شدنیه و به وضوح دیده شده که پیشنهادهای دیگران سر از چه موسیقیهای چیپی در میاره. و من یه عالمه بررسی کردم و نتیجهاش فقط این بود که حتا دکتر کروکو هم نمیتونه در این زمینه حرف خاصی برای گفتن داشته باشه. بعد این روزا همش آهنگای پیشنهادیه آقای نماد رئالیسم همهجا هستن و من علیرغم تلاشهای مذبوحانهم برای بیتفاوت بودن بهشون یا شروع میکنم به خوندنشون یا یه لبخند گنده در حد و اندازههای دهن دایناسور میزنم که گمون نکنم حرفی غیر از رضایت موسیقیایی داشته باشه.
Comments Off
یه وختایی هست که ممکنه یه هفته هم نبینیش اما چون میدونی سرجاشه و توی همین شهر یه جایی واسه خودش داره زندهگی میکنه انگار میتونی راحت نفس بکشی. کرم وجودت انگار سرشو بیشتر میکنه توی خاک و میگه آخیش که واسه خودمون خوبیم! به خودت میگی اگه همین الان اراده کنم میتونم ببینمش. اما وقتی آدمه میره یه جای دورتر حتا واسه چند روز، یهو از یه ساعت بعد خدافظی فکر میکنی چقد رفتهها؟! بعد کلی دلت تنگ میشه. بعد فک میکنی کلی حرف داری که بهش نگفتی. بعد از خودت میپرسی آخرین حرفی که بهش زدی چی بوده؟ یا نکنه منو یادش بره؟ یا نکنه صُب بیدار شم قیافهش یادم رفته باشه؟ بعد انگار چند قرنه ازش خبر نداری. اساسن مشمول زمان میشی و هی لحظهها کش مییان. ساسا! تا برگردی تهران صد و سی و شش ساعت مونده.
Comments Off