.

riraa | DNA, categoride, plasma membrane | Wednesday 21 October 2009

راست می‌گوید میم. خواسته‌ها،آرزوها،خیال‌بافی‌های ما از آدم‌های فعلی و احتمالی دور و برمان همیشه انتها دارد. یک‌جایی می‌رسد که تو دیگر اشباعی از آدم‌ها،نگاه‌هایشان، حرف‌هایشان. اما رویاپردازی‌ها و خواسته‌های ما از خودمان هیچ‌گاه تمام نمی‌شود. اصلن انگار کن که این مرض تمام آدم‌های تمامیت‌خواه و کمال‌گرا باشد. حالا گیرم با چاشنی خودشیفته‌گی یا بدون آن.

.

riraa | ATP, RNA, chlorophyll, plasma membrane | Saturday 17 October 2009

The Garden Throne

جوشش
این قلب من
کار اوست
انکار اوست

Fragments from an Unfinished Drama

و چیزی غمین‌تر از این هم حتا

riraa | ATP, chlorophyll, plasma membrane | Tuesday 13 October 2009

دقت کردین چقدر «لذتی شهوانی‌ست در تلفظ‌ش از آن عیان»؟!

.

riraa | DNA, Dupont, plasma membrane | Saturday 10 October 2009

همین‌جوری بی‌هوا وقتی داری می‌ری دنده پنج، انگشتامو بین انگشتات جا می‌کنم. هنوز پاییزم نشده درست و حسابی. هی فین‌فین می کنم از این آلرژی کوفتی. هی حتا سردم شد امشب بس که پنجره باز بود و هی مشت مشت هوای خنک خورد به صورت‌م.جوراب حوله‌ای نارنجی‌هامو هم پوشیده بودم با تاپ و پاچه‌های بالا زده‌ی شلوار. هی گفتم شاید مرا تو بی‌سببی نیستی که من هی منتظرم و هنوز نیومدی. حالا نشستیم دور هم با گیتار اسپانیش و سنتور و ساز دهنی و سه‌تار. بعد تلفیق هم شدیم به سرعت. پاییز هم نبود که یکی دل‌ش بلرزه از این میکس‌شده‌گی‌ه تخمی‌ه هر کسی واسه خودش. تو بگو صدا به صدا نمی‌رسید که شکایتی بکنیم اصلن.امان از این تلفیق‌شده‌گی‌ه تو را کم‌دار… پاییز نیومده اما باید انگشتان جوهری‌مو یک جوری نرم نرم لای موهات بازی بدم و مثل گربه‌ها بخزم توی بغلت. پاییز هنوز نیومده ولی می‌دونی که،این روزا گاهی انگار زمستونه و گرمای نفس‌هات روی گردن‌م لازم.همین‌جوری بی‌هوا وقتی داری نگام می‌کنی بینی‌م‌و فرو می‌کنم توی پیراهن‌ت. پرده‌ها رو خودم کشیدم، زمستون امسال خیلی زود اومد. پاییز اما نه…

از این شب جمعه‌ها که آدم مردن‌ش می‌گیرد

riraa | nostalgia, plasma membrane | Friday 9 October 2009

هنوز هم گاهی نیمه‌های شب که می‌شود یاد خاطره‌های قدیمی،آدم‌های قدیمی می‌افتم. یاد آن وقت‌ها که هنوز عکس‌های‌مان را توی قاب‌عکس و آلبوم می‌گذاشتیم یا حتا یواشکی لای کتابی،دفتری،چیزی. آن وقت‌ها که این همه آدم ِ تکنولوژی نشده بودیم هنوز، دوربین دیجیتالی هم نبود. می‌نشستیم جلوی دوربین و کلی قیافه می‌گرفتیم برای این‌که عکس‌مان خوب از آب در بیاید. این آخری‌ها هم یاد گرفته بودیم که بگوییم سیب که س.ک.سی‌تر باشیم. هی توی تب و تاب این بودیم که عکس‌مان خوب باشد، که بعد از هزار سالی که به یکی نشان‌ش دادند کج و کول نباشیم. گاهی هم آدم‌های خوش سلیقه‌ای پیدا می‌شدند همین‌جوری بی‌هوا دیگران را سوژه می‌کردند و بعضی عکس‌هایشان هم همین‌جوری بی‌هوا دیدنی می‌شدند. عکس‌هایی هم داشتیم که لای کتابی بودند انگار. یعنی فقط برای نصفه‌شب‌ها که همه‌ خواب بودند. زیر پتو،توی تاریکی،نور شمعی بیاندازی رویشان.عکس‌هایی که وقت هم نداشتند به گمان‌م. غم‌گین بودی یا خوشحال، بودند. بودند چون زنده‌گی بودند انگار.
حالا با دوربین‌های دیجیتال صدبار فلاش می‌زنیم و می‌نشینیم هی ادیت می‌کنیم ثانیه ثانیه‌اش را. حالا عکس معشوق‌های‌ حال و گذشته و احتمالی‌مان را توی ایمیل و موبایل و فلش پنهان می‌کنیم. یک روزی هم اگر یاد آن قدیم‌ها بیافتیم و آلبوم عکس به دست شویم باید هی-خدا بیامرزه فلانی‌و- بگوییم و ورق بزنیم.
.
فکر کن یک عکس قدیمی بود، از اینایی که ذاتن سه‌پیا هستن. از اینایی که انگار توی چایی خوابوندی‌شون بس که ترکیب‌شون زرد و نارنجی و قهوه‌ای‌ه. بعد همه توش با اعتماد به نفس کافی لبخند زده بودن. بعد همه ردیف و بدون هیچ ویرایشی کنار هم ایستاده بودن کوچیک و بزرگ.بعد همه‌ توش درگذشته شده بودن و فاتحه لازم. انگار که یه پتک بزرگ بود اصلن…خلاصه که شب‌جمعه‌ای ما خیلی هم یاد اموات نیفتاده بودیم،امان از دست این عکس‌ها و روکش نوستالژیک‌شان.

.

riraa | Dupont, RNA, plasma membrane | Tuesday 6 October 2009


یه زنی تو زندگیته که خیلی دوست داره،همه چیزای خوبه دنیا رو واسه تو می‌خواد. یه زن دیگه هم هست که منتظرته،جوونه، تو رو خوشحال می‌کنه…

لیلا-داریوش مهرجویی

ldvpsdk l,s,d

riraa | ATP, chlorophyll, plasma membrane | Tuesday 29 September 2009

«تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود…»
بله! ما امروز شیرینی تولدشونو هم خوردیم نزدیکای ونک. البته اسنادش هم توی جیب مانتو من موجوده.

پانوشت: در راستای ما همه با هم هستیم بوده‌گی ِ این روزها توصیه می‌کنم این پتیشن‌و امضا کنید.

.

riraa | DNA, nucleus, plasma membrane | Tuesday 29 September 2009

خاله نیستی،نمی دونی وقتی داری چوب‌شور حتا! سق می‌زنی اگه احتمال‌ش بره که خواهرزادهه ممکنه رفیق چوب‌شور و زغال‌ا‌خته‌ت -همان گرمابه و گلستان خودمان- بشه، محاله بتونی تنهایی به لذت‌ ِچوب‌شوری برسی. البته نه این‌که بای دیفالت فریضه‌ی چوب‌شور خوری یک نوع فعالیت دونفره باشه که لذت‌ دوطرف بهش معنا بده. این در واقع همون منطق خاله‌بوده‌گی‌ه که چندان هم قابل توصیف نیست.

حکایت توی هر سوراخی انگشت کردن یا شما برو کتاب‌تو بنویس(همان ماست‌تو بخور خودمان)

riraa | categoride, chlorophyll, plasma membrane | Tuesday 21 July 2009

البته نیاز به توضیح ندارد که بعضی‌ آدم‌ها استفراغ‌های روشن‌فکرانه‌ی‌شان را به مردم تزریق می‌کنند و تصور هم می‌کنند خیلی باحال هستند،خیلی مدرن هستند،خیلی خوش‌فکر هستند.
خب زمان می‌برد که این یک-شب‌ه-معروف-شده‌ها بوی گند افکارشان بیرون بزند.

پ.ن: لازم نیست حتمن کتابو برگردونین. ابتکار به خرج بدین. ممم…مثلن ما خیلی وقت است به عنوان جا-عودی ازش استفاده می‌کنیم.

بسی رنج بردیم در این سال سی…که رنج برده باشیم فقط

riraa | DNA, plasma membrane | Sunday 19 July 2009

روز جمعه ساعت یازده راه افتادیم.شب قبل‌ش به هر دلیلی که بود مثل یک ماه گذشته توی بیداری و بی‌خوابی گذرانده بودم. نگران بودیم.نگران از این‌که دست‌بندهای سبزمان را نشان بدهیم یا ندهیم، نگران از این‌که عکس‌های موسوی را در بیاوریم یا نیاوریم. هنوز نرسیده به اتوبان یک خانم خنده‌رویی را دیدیم که شال سبزی به گردن داشت و دست کودک سه چهار ساله‌اش را گرفته بود. متاسفانه توی ماشین زیاد بودیم و نتوانستیم سوارشان کنیم اما مطمئن شدیم که با یک جمعیت میلیونی روبرو می‌شویم. میدان ولیعصر به سمت بلوار کشاورز را پلیس بسته بود. از یکی از کوچه‌های بالای میدان به طرف بلوار کشاورز رفتیم. مردم در حال گفتن یاحسین میر‌حسین بودند. وارد خیابان قدس که شدیم یک آقایی یک دسته عکس میرحسین گذاشت روی دستم. عکس‌ها را بین مردم پخش کردم. مردم با اشتیاق عکس‌ میرحسین را بالای سر می‌گرفتند و بلندتر الله‌اکبر می‌گفتند. از بلند‌گو صدای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌آمد و مردم در جواب مرگ بر روسیه و مرگ بر چین می‌گفتند.
مردم از هر قشر و گروهی که تصور می‌کنید با لباس‌‌،شال ‌و دست‌بند سبز آمده بودند. سخنرانی قبل از نماز‌جمعه را هیچ‌کس نشنید. فقط هر جایی که سخنران از *خ* حرف می‌زد ملت هو می‌کردند. حرف‌های این مردک بادمجان دور قاب چین که به درازا کشید مردم شروع کردند به گفتن ما منتظر هاشمی هستیم. هاشمی که شروع کرد به صحبت، گاز اشک‌آور انداختند وسط جمعیت. یک خانم چادری که به دیوار تکیه داده بود از توی کیف‌ش یک پاکت سیگار بیرون آورد و با دوستانش شروع کردند به کشیدن سیگار. بعد هم رویش را کرد به طرف من، پاکت سیگار را نشان‌م داد و گفت اینو می‌بینی؟! برای این راهپیمایی‌ها خریدم.
نماز که تمام شد به سمت میدان فلسطین راه افتادیم. یک آقایی پشت بلندگو داشت خودش را جر می‌داد که به خاطر اتحاد بین نمازگزاران همه شعاری که از پشت بلندگو اعلام می‌شوند را تکرار کنند و متفرق شوند. دیگر هیچ ترسی نداشتم از این‌که جلوی پلیس‌ها بایستم، دست‌بند سبزم را نشان‌شان دهم و شعار بدهم. نزدیکی‌های میدان فلسطین یک نخاله‌ای پیدا شد که عکس ا.ن را بالای سرش برده بود. همین باعث شد شعارها از حمایت موسوی و هاشمی و زندانیان سیاسی و کشته‌شدگان به سمت ا.ن برگردد. همه شروع کردند به گفتن دروغ‌گو دروغ‌گو و مرگ بر دیکتاتور. میدان فلسطین که خلوت شد یک عده خ.ا.ی.ه‌مال جمع شدند جلوی مسجد و شروع کردند به شعار دادن در حمایت از ا.ن و خ. ما هم راه افتادیم به طرف بلوار کشاورز.
تمام بلوار پر بود از لباس‌شخصی‌های باتوم به دست که اکثرشان کم‌تر از بیست و پنج‌سال سن داشتند و همه به بازوهایشان پارچه‌های قرمز بسته بودند. ظاهرن بهشان گفته بودند تا جایی که ممکن است درگیر نشوید چون تنها کاری که می‌کردند این بود که با لبخندهای ماسیده و احمقانه بای بای کنند. توی فاطمی که سوار ماشین شدیم تازه فهمیدیم هوا چقدر گرم بود. تازه فهمیدیم چه خوب که هاشمی ناامیدمان نکرد. چه خوب که موسوی ترسو نیست. چه خوب که مردم عقب‌نشینی نکردند.

.

riraa | categoride, nostalgia, plasma membrane | Sunday 12 July 2009

این عکس میرحسین بالای میز یعنی آقا ما چقدر بغض فروخورده داریم تا ته دنیا. یعنی از عقده‌ی اودیپ هم بدتر و دردناک‌تر.

.

riraa | ATP, plasma membrane, private | Sunday 12 July 2009

توی دفتره فقط هفده تا نوشته هست که من پر‌ پرم برای خوندن‌شون. بعد کی تموم می‌شه بیاری بخونم اصلن؟!

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است