.

riraa | DNA, isolation, nucleus | Thursday 5 November 2009

ما نه سازش کردیم،نه سکوت کردیم،نه وا دادیم. ما فقط یه چیزایی مثل زور و قدرت و چماق نداشتیم که این وحشی‌ها داشتن. بهت زده بودیم که این صحنه‌هایی که دیدیم واقعی بود؟! یعنی هنوزم ما بی‌شماریم یا اونا بی‌شمارترن اصلن؟ یعنی جای این چماق‌ها خوب می‌شه؟ جای چماق‌هایی که روح و روان مارو له کردن چی؟ یعنی یه روزی می‌شه که ذلیل شدن همه‌شونو ببینیم…آخ که گاهی وقت‌ها انگار فقط آخ. انگار فقط چند ماهه که همش کارمون شده آخ. آخ که اصلن مگه می‌شه راحت بخوابی وقتی قیافه‌ی اونایی جلوی چشم‌ته که دیدی امروز خونی و کبود دستگیر شدن. آخ که بعضی وقتا اون‌قدر ناامیدی از بهبودی اوضاع که انگار هیچ وقت بهتری نبوده و نیست.آخ که جای این زخم‌ها که هیچ، جای تمام آه‌هایی که این روزها از ته دل می‌کشیم خوب‌شدنی نیست انگار.

.

riraa | DNA, nucleus, plasma membrane | Tuesday 29 September 2009

خاله نیستی،نمی دونی وقتی داری چوب‌شور حتا! سق می‌زنی اگه احتمال‌ش بره که خواهرزادهه ممکنه رفیق چوب‌شور و زغال‌ا‌خته‌ت -همان گرمابه و گلستان خودمان- بشه، محاله بتونی تنهایی به لذت‌ ِچوب‌شوری برسی. البته نه این‌که بای دیفالت فریضه‌ی چوب‌شور خوری یک نوع فعالیت دونفره باشه که لذت‌ دوطرف بهش معنا بده. این در واقع همون منطق خاله‌بوده‌گی‌ه که چندان هم قابل توصیف نیست.

حکایت ما جاودانه شود

riraa | chlorophyll, nucleus, private | Thursday 23 July 2009

یک وقت‌هایی هست مثل امروز که چهارتا آدم عاقل و بالغ که ما باشیم دور هم می‌نشینیم و از پنهانی‌ترین و شخصی‌ترین لایه‌های زنده‌گی حرف می‌زنیم و خوش می‌گذرانیم. البته ممکن است این گاهی وقت‌ها یک آدم مستی که من باشم هم پیدا می‌شود که چند پیشنهاد ورای تصور جمع بدهد که بعد از ظهور علائم هوشیاری بهتر است موضع‌گیری شفافی برای رفع شبهات وارده ارائه دهد. یک وقت‌هایی هست مثل امروز که تکرار این چهارشنبه‌ها یعنی هی عمیق و عمیق‌تر شدن دوستی‌هایمان. یعنی همین روابط محکمی که دوتایی و سه‌تایی و چهارتایی-با احتساب جایگشت‌ها-بین ما برقرار است. یک وقت‌هایی هم هست که توی همین چهارنفره‌گی‌مان-مثل امروز- پنهانی توی ذهن‌م مرور می‌کنم جنس متفاوت روابط‌‌مان را و چقدر لذت‌بخش است که هیچ تشابهی بین‌شان نیست و هر کدام‌ش یک خیابان گنده مهیج است با کلی کوچه پس‌کوچه‌های رنگی که هیجان پیدا کردن میان‌بر باعث پیشرفت‌ش می‌شود.

.

riraa | categoride, nucleus | Friday 17 July 2009

با در نظر گرفتن همه‌ی احتمالات،فردا نماز جمعه می‌رویم نقطه دست‌بند سبز و عکس میرحسین هم می‌بریم نقطه هنوز هم ناامید نشدیم و امیدواریم که نشویم نقطه

your girl is lovely hubbell

riraa | Dupont, nucleus, private | Sunday 26 April 2009

عکس‌تونو دیدم. نه از اون مدلای قلابی که می‌دونی واسه یه فریم طراحی شده. از اون مدلا که می‌دونی خودش‌ه. دل‌م رفت واسه اون روزا. آدمای توی قاب عکس. که هر دقیقه‌شون یعنی کلی حرف. یعنی کلی نوشته. مثل اون شعری که برای روز تولدم گفتی. به قول آقای نماد رئالیسم دنیا بازی زیاد داره. حالا حالاها باید بازی کنیم تا موقع‌ش برسه.

.

riraa | DNA, nucleus | Tuesday 7 April 2009

یه سوال به شدت جدی و عمیق تو زنده‌گی همه‌ی آدما وجود داره و اون اینه که؛ اگه برگردیم به گذشته، حالا چه چند ساعت چه چند سال، بازم همین کارهارو تکرار می‌کنیم؟ این سوال همون‌قدر که ترسناک‌ه و دست و دل آدم می‌لرزه که نکنه بعدترها وقتی کیش و مات شد بفهمه اشتباه کرده، همون قدر هم لذت‌بخش‌ه وقتی می‌بینه از هر زاویه که بررسی‌ش می‌کنه مهره‌رو درست حرکت داده و هیچ خطایی توی بازی‌ش نیست.

برای رها

riraa | nostalgia, nucleus, plasma membrane, private | Monday 5 January 2009

انگار شبیخون زده باشد به این گله.
توام که رفتی
تا هفته‌ی دیگر من می‌مانم و …
دیشب نخوابیدم
به این فکر می‌کردم که
چند سال دیگر
کجای این دنیا
در چه شرایطی
تا خود صبح حرف می‌بافیم و می‌بافیم و…
می‌رسد آن روز،نه؟

ری‌را.

.

riraa | nucleus, plasma membrane | Tuesday 14 October 2008

روزه‌ی سکوت می‌گیرم.یعنی حرفی برای گفتن ندارم. حرف‌‌هایی را که برای نگفتن بود توی همین یکی دو هفته گفتم. گفتنی‌ها را توی دل‌م انبار می‌کنم. لیلا باعث شد زن آشفته و دست‌پاچه‌ی درون‌م روی پای چپ‌ش بلغزد و آن زن کر و لال ته‌نشین شده‌ی اعماق موجودم مثل یک جسم سیال از لابه‌لای همه‌ی استخوان‌ها و پوست‌م بیرون بیاید.
بالش آبی را روی سرم فشار می‌دهم و زیر پتو می‌لولم تا سیاهی توی اتاق از گوشه‌ی دیوار به بیرون بخزد.

ری‌را.

.

riraa | DNA, Dupont, nostalgia, nucleus, rhino | Sunday 17 August 2008

گاهی وقت‌ها حس آدم‌ک چوبی‌هایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخ‌های توی هم رفته با کلی گره. از این آدم‌ک‌هایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهره‌ی‌شان یک چیزی است که نمی‌دانی غم است یا شادی یا بی‌خیالی یا دل‌تنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خسته‌گی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورق‌شان بزنی و احتمالن صفحات خاک‌گرفته‌ی‌شان را فوت کنی. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند.
آدم گاهی وقت‌ها حواس‌ش درد می‌کند. نه فقط همین پنج‌تای معمول. کلی دیگرتر‌هایشان حتا. از آن‌هایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمس‌شان کرده‌ای. از آن‌هایی که توی همین آهنگ نی‌نوا هست. و هر بار که گوش‌اش می کنی یاد همان حواس فراموش‌شده می افتی. آن‌وقت است که آدم‌ک چوبی‌ به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدم‌ک‌های پیچیده‌ی ناشناس. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند

My tornado is resting

riraa | nucleus, plasma membrane | Saturday 2 August 2008

بعضی کفش‌ها،لباس‌ها، جوراب‌های رنگی خاطره‌ن. مثلن مال وقتی که اولین بار رفتم خونه‌ی آقای آبی یا اون روزی که با مارکو نصف تهران‌و متر کردیم یا اون روزی که توی سرمای زمستون توی کوه قارچ و لوبیا می‌خوردیم و بلند بلند شعر می‌خوندیم با آقای بوگارت یا پیاده‌روی‌های پارسال پاییز با ساسا یا یه ساعت گریه کردن‌مون دو ماه قبل از رفتن سارا یا حتا آخرین باری که دوپونت‌و دیدم و خاطره‌ی اون گوش‌واره‌هه که یه لنگه‌ش پیش من‌ه یه لنگه‌ش پیش اون… بعضی کفش‌ها،لباس‌ها، جوراب‌های رنگی خاطره‌ن.باید گذاشتشون توی جعبه که بوی خاطره‌شون همه‌جا رو برنداره. باید توی یه صندوق‌چه نگه‌شون داشت‌و کلیدشو مثل یه گردنبند همه جا برد. باید حس کرد هر جایی از زنده‌گی که برگردی می‌تونی بشی همون آدمه. می‌تونی تنهایی برگردی توی همون لحظه و ریه‌هاتو پر کنی از هوای اون لحظه. می تونی خودت تنهایی لذت‌ اون لحظه‌هارو بدون این‌که با کسی تقسیم‌ش کنی حتا، دوباره تجربه کنی. توی لباسام دنبال اون جوراب نارنجی‌ه می‌گردم که فقط من و تو داستان‌شو می‌دونیم. دیگه حتا یه بار هم نپوشیدم‌ش. هنوزم بین پرزهاش باید یه مولکول‌هایی باشن که اون روز یادشونه.
گاهی وقتا می‌تونم فکرمو از هزار جای مختلف بگیرم، بذارم توی جیب‌م تا فقط به یه چیز فکر کنم. دیشب مثل همه‌ی اون گاهی وقتا، ذهن‌م اون‌قدر غلیظ شد که تونستم فکرمو بندازم توش و غرق نشه،فکر کردم به اینکه حالا که هیچ چیزیو توی دست‌م محکم نگه نداشتم تا له بشه و کلی سر خودمو شلوغ کردم با کار و درس و کارگاه و همه‌ی تجربه‌های شخصی، انگار دارم زنده‌گی می‌کنم با همون معنای تخمی‌ش حتا. این‌که آدما دل‌شون می خواد همه‌ی چیزای خوبو تا آخر دنیا با خودشون بکشن و هی بین انگشتاشون فشارش بدن که یعنی من یادتم خیلی حماقته. تعریف خیلی از این خوبی‌ها توی نبودشونه. باید از دست داد تا فرق بین چیزایی که خوب هستن با اونایی که فقط فکر می‌کنیم خوبن معلوم بشه. لذت عمیق همه‌ی لحظه‌های ناب وقتایی هست که مدت‌ها بعد تجسم‌شون می کنی. وقتی داری غلت می‌زنی بین ملافه‌های آبی و به قول آقای وودی آلن خودمون، مثل آدم بدون پوستی شدی که چنگ کشیدن روی گوشت و استخونشو خیلی عمیق‌تر حس می‌کنه.

ساعت ها

riraa | ATP, nucleus | Wednesday 16 July 2008

زمانی برای برگرداندن ساعت شنی نمانده
وقتی که آخرین دانه‌ی برنج از بین شن‌ها جدا شد
زمان هم محکوم به مرگ شد
لذت به دست آوردن تولد به مثابه‌ی پذیرفتن رنج‌ مرگی‌ست
دیر یا زود.

.

riraa | nucleus | Wednesday 4 June 2008

تولد میم بدون شک یکی از بزرگترین اتفاقات زنده‌گی من محسوب می‌شه، هر چند من اون موقع هنوز به دنیا نیامده بودم
خیلی می‌خوامت میم.
بوس.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است