از این شب جمعه‌ها که آدم مردن‌ش می‌گیرد

riraa | nostalgia, plasma membrane | Friday 9 October 2009

هنوز هم گاهی نیمه‌های شب که می‌شود یاد خاطره‌های قدیمی،آدم‌های قدیمی می‌افتم. یاد آن وقت‌ها که هنوز عکس‌های‌مان را توی قاب‌عکس و آلبوم می‌گذاشتیم یا حتا یواشکی لای کتابی،دفتری،چیزی. آن وقت‌ها که این همه آدم ِ تکنولوژی نشده بودیم هنوز، دوربین دیجیتالی هم نبود. می‌نشستیم جلوی دوربین و کلی قیافه می‌گرفتیم برای این‌که عکس‌مان خوب از آب در بیاید. این آخری‌ها هم یاد گرفته بودیم که بگوییم سیب که س.ک.سی‌تر باشیم. هی توی تب و تاب این بودیم که عکس‌مان خوب باشد، که بعد از هزار سالی که به یکی نشان‌ش دادند کج و کول نباشیم. گاهی هم آدم‌های خوش سلیقه‌ای پیدا می‌شدند همین‌جوری بی‌هوا دیگران را سوژه می‌کردند و بعضی عکس‌هایشان هم همین‌جوری بی‌هوا دیدنی می‌شدند. عکس‌هایی هم داشتیم که لای کتابی بودند انگار. یعنی فقط برای نصفه‌شب‌ها که همه‌ خواب بودند. زیر پتو،توی تاریکی،نور شمعی بیاندازی رویشان.عکس‌هایی که وقت هم نداشتند به گمان‌م. غم‌گین بودی یا خوشحال، بودند. بودند چون زنده‌گی بودند انگار.
حالا با دوربین‌های دیجیتال صدبار فلاش می‌زنیم و می‌نشینیم هی ادیت می‌کنیم ثانیه ثانیه‌اش را. حالا عکس معشوق‌های‌ حال و گذشته و احتمالی‌مان را توی ایمیل و موبایل و فلش پنهان می‌کنیم. یک روزی هم اگر یاد آن قدیم‌ها بیافتیم و آلبوم عکس به دست شویم باید هی-خدا بیامرزه فلانی‌و- بگوییم و ورق بزنیم.
.
فکر کن یک عکس قدیمی بود، از اینایی که ذاتن سه‌پیا هستن. از اینایی که انگار توی چایی خوابوندی‌شون بس که ترکیب‌شون زرد و نارنجی و قهوه‌ای‌ه. بعد همه توش با اعتماد به نفس کافی لبخند زده بودن. بعد همه ردیف و بدون هیچ ویرایشی کنار هم ایستاده بودن کوچیک و بزرگ.بعد همه‌ توش درگذشته شده بودن و فاتحه لازم. انگار که یه پتک بزرگ بود اصلن…خلاصه که شب‌جمعه‌ای ما خیلی هم یاد اموات نیفتاده بودیم،امان از دست این عکس‌ها و روکش نوستالژیک‌شان.

.

riraa | categoride, nostalgia, plasma membrane | Sunday 12 July 2009

این عکس میرحسین بالای میز یعنی آقا ما چقدر بغض فروخورده داریم تا ته دنیا. یعنی از عقده‌ی اودیپ هم بدتر و دردناک‌تر.

برای رها

riraa | nostalgia, nucleus, plasma membrane, private | Monday 5 January 2009

انگار شبیخون زده باشد به این گله.
توام که رفتی
تا هفته‌ی دیگر من می‌مانم و …
دیشب نخوابیدم
به این فکر می‌کردم که
چند سال دیگر
کجای این دنیا
در چه شرایطی
تا خود صبح حرف می‌بافیم و می‌بافیم و…
می‌رسد آن روز،نه؟

ری‌را.

مردن در ناخوشی

riraa | nostalgia, plasma membrane | Sunday 2 November 2008

اصلن می‌دانی، پایه‌های این دنیا لق است. وقتی حتا شاعر هم پیر می‌شود و روی پیشانی‌اش خطوطی مورب می‌افتند. وقتی شعر و شاعری از دوران جوانی عبور نمی‌کند و میان‌سالی و کهن‌سالی تهی می‌شود از سیالیت شعر. وقتی پیرانه‌سر بودن فراموشی می‌آورد و بس. شک نکن که خدای قصه یک جوان بی‌حوصله‌ی خوش‌گذران است که سناریوی ویرایش نشده‌ی زنده‌گی آدمیان را روی صحنه برده است.

ری‌را.

96

riraa | DNA, nostalgia, plasma membrane | Monday 27 October 2008

حس اون قزل‌آلای عصیان‌گری‌و دارم که توی شعر شمس لنگرودی قرار بود به چشمه برگرده.

ری‌را.

.

riraa | DNA, Dupont, nostalgia, nucleus, rhino | Sunday 17 August 2008

گاهی وقت‌ها حس آدم‌ک چوبی‌هایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخ‌های توی هم رفته با کلی گره. از این آدم‌ک‌هایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهره‌ی‌شان یک چیزی است که نمی‌دانی غم است یا شادی یا بی‌خیالی یا دل‌تنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خسته‌گی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورق‌شان بزنی و احتمالن صفحات خاک‌گرفته‌ی‌شان را فوت کنی. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند.
آدم گاهی وقت‌ها حواس‌ش درد می‌کند. نه فقط همین پنج‌تای معمول. کلی دیگرتر‌هایشان حتا. از آن‌هایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمس‌شان کرده‌ای. از آن‌هایی که توی همین آهنگ نی‌نوا هست. و هر بار که گوش‌اش می کنی یاد همان حواس فراموش‌شده می افتی. آن‌وقت است که آدم‌ک چوبی‌ به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدم‌ک‌های پیچیده‌ی ناشناس. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند

back fire in the middle of the wwIII

riraa | Dupont, nostalgia | Sunday 20 January 2008

رازداری برای دی‌ماه این سال‌ها. برای اضافه شدن دی‌ماه هشتاد و شش به سه‌سال قبل‌ش. برای آهنگ پریدخت سالار عقیلی که اساسن مناسب تمام شدن دی‌ماه سوم است. برای این دل‌تنگی که فکر می‌کنم تمام دیوارهای این خانه را وجب به وجب می‌شناسد و غم سیالی که درون‌م جریان دارد.
برای تلاطمی که با آن خو گرفته‌ام…

mutation in Hibernation

riraa | DNA, nostalgia | Sunday 20 January 2008

اسم‌ش را می‌گذارم میان‌مایه‌گی از سرطان هم بدتر است. بعد یاد ویروس‌شناسی می‌افتم با همه‌ی بد یمنی‌اش و می‌گویم میا‌ن‌مایه‌گی حتا از ایدز هم بدتر است.
فکر می‌کنم چقدر طول می‌کشد تا قطار باز هم به ایستگاه برسد. به این‌که چمدان به‌ دست در ایستگاه یک یک‌شنبه‌ی آفتابی زمستان نشسته‌ام تا برسد و حتا به جاده هم فکر نمی‌کنم. به این‌که سازشی که فرورفته‌ایم در آن، هیچ وقت رنگ عوض نمی‌کند. این‌که عادت می‌کنیم همین آدم‌ها باشیم. با همین لباس‌ها. همین فکرها. همین نگرانی‌ها. همین دلتنگی‌ها. این‌که برای تغییر همیشه می‌لرزیم و پشیمانیم.
و این‌که دل‌مان می‌خواهد داستان‌مان هیچ وقت تمام نشود. و اسب‌مان همیشه بتازد. آن‌قدر چهار نعل برود که شاید فردایی باشد…

آیین نام گذاری

riraa | nostalgia, plasma membrane | Thursday 13 December 2007

هیچی لذت‌بخش‌تر از یه خواب بدون عمق بیست‌دقیقه‌ای حدود ساعت یازده دوازده ـ در حالی‌که هنوز انگشتت بین صفحه‌های کتاب مونده تا گم‌ش نکنی ـ نیست. هرچند گاهی مثل امروز نهایت‌ش ده دقیقه خوابیده باشی و با زنگ آقای وودی آلن بیدار شده باشی و به اندازه‌ی همون چند‌ثانیه برای به دست آوردن هوشیاری و جواب دادن تلفن نگران‌ش شده باشی که این روزا بدجوری مرد جان به لب رسیده‌ش شده.
بعد بشینی موتزارت بگوشی و بستنی با دونه‌های انار بخوری و بدون این‌که دِرَفت‌های آیینی‌تو بررسی کنی شروع کنی به نوشتن یه آیین دیگه که یحتمل تو همون خوابه بهت الهام شده.
راستش این یکی آیین‌ش سِمی-اوریجینال‌ه. و گمون‌م بدجوری موروثی‌ه. اون‌قدر که گویا پدر پدربزرگ پدری من داشته و بعد دو نسل نهفته مونده و یهو در دو نسل که من و بابام باشیم با هم ظهور کرده. با توجه به بررسی‌های من و میم در زمینه‌ی درختچه‌ی تکاملی و کشیدن شجره‌نامه براش که نمی‌دونستیم چطور بروز می کنه حتا، نتیجه‌ی به‌دست اومده این شد:
۱. در همه‌ی حالات، صفت شدیدن اتوزومال می‌باشد.
۲. در بهترین حالت صفت اتوزومال دومیننت موذی است که اگر در محور شرارت قرار بگیرد می‌تواند حتا بروز نکند.(شرایط استثنایی)
۳. اما اغلب بروز این صفت به صورت نهفته دیده می‌شود.

راستش همه‌ی این توضیح‌ها برای آیین اسم‌گذاری بود. برای توضیح‌ش هم می‌شه کلی مثال زد. مثلن همین آقای وودی آلن. از شباهت‌های ظاهری‌ش که بگذریم، خل‌خلی بودن خاصی تو کاراش هست که آدمو به انتخاب اسم‌ش مطمئن می‌کنه. یا خانوم لشمانیا، که عین اون تک‌سلولی تاژک داره همیشه موهاش تو صورت‌ش بود. هوووم یا آقای دوپونت که خب نیازی به توضیح نداره که با عطر دوپونت دوش می‌گرفت و خب این کارش‌م یه جور آیین محسوب می‌شه. از همه‌ی اینا که بگذریم آقای دم‌کنی و لاپوو و شلمان و الیفو و اِدی و سفره گوسفند و … که همشون جک و جوونورا یا به عبارتی بچه‌های من هستن تا همه‌ی بچه‌های میم و سارا و وودی و میرا و دکتر کروکو که براشون مراسم نام‌گذاری برگزار می‌شه. اهمیت موضوع تا حدی‌ه که من چند روز پیشا یه مراجعه‌کننده داشتم که دچار سندرم انتخاب اسم بود و خب از این موارد کم نیستن. تازه من کلی امیدوارش کردم که همین که فهمیدی اسم گذاشتن اهمیت زیادی داره توی زنده‌گی آیینی‌مون خودش کلی خوبه و خیلی بهتر از هرگز نفهمیدنش‌ه و اینا.
من فکر می کنم یکی از مهم‌ترین ویژه‌گی‌های فردی هر آدمی اسم‌شه. برای من هر اسمی یه باری داره. بعضی اسما هستن که به دل می‌شینن. بعضی اسما هستن که خیلی خوشایندن. بعضی اسما آدمو آروم می‌کنن، بعضیا نارنجی‌ن، بعضیا خط‌خطی‌ان و … به خاطر همینه که ما روی اشیا و آدمای اطراف‌مون اسم می‌ذاریم. در واقع با این کار حس‌مونو به اونا بیان می‌کنیم.
من همش به خودم می‌گم کاش بشه میم یه دو جین بچه داشته باشه که بشه کلی اسمای خوشگل روشون گذاشت و هی صداشون کرد و کلی هیجان زده شد. البته یه سری پیشنهاد هم تا به حال ارائه کردم که خب از اونجایی که من و میم شدیدن در تصمیم‌گیری‌هامون دوقلو عمل می‌کنیم، همشون هیجان‌انگیز بودن.
هووممم خب تنها چیزی که می‌مونه اینه که آیین نام‌گذاری یه ساب کته‌گوری هم داره. بعضی آدما هستن که خیلی درک‌شون میاد از اسما. و خب این باعث می‌شه سعی کنن توی برخورد‌هاشون با آدما هی اسم‌شونو صدا کنن. هی بخوان بهشون بفهمونن که درک‌شون می‌کنن. هی بخوان بگن که اون آدمه براشون مهم‌ه و خب این از اون ویژه‌گی‌های غیرقابل توضیح‌ه که بعضی آدما درک‌شون می‌شه.

پ.ن: ادامه دارد…

.

riraa | chlorophyll, nostalgia | Tuesday 9 October 2007

And so it is
Just like you said it would be
Life goes easy on me
Most of the time
And so it is
The shorter story
No love, no glory
No hero in her sky

I can’t take my eyes off of you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes off of you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes…

And so it is
Just like you said it should be
We’ll both forget the breeze
Most of the time
And so it is
The colder water
The blower’s daughter
The pupil in denial

I can’t take my eyes off of you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes off of you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes off you
I can’t take my eyes…

Did I say that I loathe you?
Did I say that I want to
Leave it all behind?

I can’t take my mind off of you
I can’t take my mind off you
I can’t take my mind off of you
I can’t take my mind off you
I can’t take my mind off you
I can’t take my mind…
My mind…my mind…
‘Til I find somebody new

“The Blowers Daughter”

riraa | DNA, nostalgia | Sunday 6 May 2007

دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهن م این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز یکشنبه است و یکشنبه ها مثل مار می خزد میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند.
دل آدم به چیزهای کوچک خوش است. وقتی دل خوشی های کوچک گم می شوند آدم هی دور خودش می چرخد. مثل همان آقا شیره که هی دور خودش می گشت تا دم اش را پیدا کند. همین که آدم گاهی یادش می رود قرص های دل خوشی اش را کجا گذاشته، همین که یادش می رود این همه عدد و رقم توی ذهن اش به چه کوفتی می آیند، همین که می تواند با اراده ی تخمی اش همه ی گذشته ها را مثل پتک بکوبد توی سرش و مثل ابله ها بخندد و بگوید اصلن درد نداشت…همین هاست که یکشنبه را زهرمار می کند. همین هاست که یکشنبه ها را هی می ریزم توی پاکت نامه و برایت پست می کنم. می خوانی و به استیصال چروک خورده ام می خندی.

Quarantine

riraa | nostalgia | Tuesday 3 October 2006

چندمین بار است که “شب یلدا” را می‌بینم. بالش‌های‌م را هی می‌گیرم بغل‌م و خودم را یک گوشه‌ی خانه قایم می‌کنم.
هر جا که آرام‌تر باشد
هر جا که گوشه‌تر باشد
هر جا که دورتر باشد
هر جا که پاییز تر باشد
هر جا که پارکت‌هایش سرد تر باشد…

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است