.

riraa | categoride, miosis, niqt owl | Monday 28 September 2009

من صُب که از خواب پا می‌شم، دل‌م می‌خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه.می‌خوام از خونه که می‌رم بیرون، کسی منتظر نباشه برگردم. دل کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد

کنعان-

وقتی خودت شده باشی ایناریتوی زنده‌‌گی

riraa | DNA, niqt owl | Tuesday 21 July 2009

یک نوع شب بیداری هست که تویش هی فکر می‌کنی به شروع‌ها. به همان ابتدای هر چیز. به این که واقعن کی به وجود آمد. حتا می‌شود به این فکر کرد که اگر یک دقیقه دیرتر آمده بودم یا دو ردیف جلوتر نشسته بودم یا اگر فلان روز به جای قدم زدن توی خانه مانده بودم یا کلی کلی اتفاق دیگر الان وسط چیزی نبودم که به آغازش فکر کنم. این یکی یکی چیدن پازل‌های هر رابطه،هر اتفاق خیلی هیجان‌انگیز است. این نگاه آزادانه و بدون دغدغه انگار که هیچ دل‌بسته‌گی و وابسته‌گی در کار نباشد خیلی خوب است. اصلن این شب‌های کش‌آمده توی تخت‌خواب وقتی خودت شده باشی ایناریتوی زنده‌‌گی خیلی لذت‌بخش است.

E.D

riraa | niqt owl, plasma membrane | Saturday 11 July 2009

گاهی وقتا توی قصه یه آدمایی هستن که نمی‌دونی چقدر دوسشون داری، نمی‌دونی چقدر بودن‌شون بالانس ایجاد می کنه توی قصه، که چقدر منحصر به فرد هستن و شباهتی با هیچ‌کسی ندارن بعد وقتی می‌میرن تازه می‌فهمی چقدر حضورشون مهم بود و یهو یه غم بزرگی میاد سراغ آدم. یه جوری که شاید دیگه حتا دلت نخواد بقیه‌ی داستان‌و بدونی.

.

riraa | DNA, niqt owl, plasma membrane, rhino | Thursday 25 June 2009

راست می‌گه خانوم لشمانیا. دچار سرخورده‌گی سیاسی شدیم. دیگه نه طاقت اینو داریم که با هم بحث کنیم، نه توان این‌که بشینیم تنهایی هی حرص بخوریم و هی ناامیدتر بشیم. اصلن مگه ما چیز زیادی می‌خواستیم که به خاطرش باید این همه تاوان بدیم. عارف که برگشت ایران یه جورایی بهت‌زده بود. یعنی با وجود همه‌ی خبرها باورش نمی‌شد که این همه برگشته باشیم سال پنجاه و شش،پنجاه و هفت. اون‌قد بی‌حوصله بودیم که یادمون رفت خوشحال باشیم از این‌که برگشته. که یادمون رفت کلی اتفاق افتاده و یه دنیا حرف داریم…
هر روز صبح که هوا روشن می‌شه می‌دونیم که قراره با یه دروغ تازه، یه بازی تازه روبرو بشیم. یه ماجرای احمقانه که نشستن سر هم کردن‌و از جعبه‌ی جادویی ضرغامی نشون‌ش می‌دن. و هنوزم فکر می‌کنن ما باورمون می‌شه.اما ما بی‌اعتمادیم و بی اعتمادی یعنی همه‌ی این ثانیه‌هایی که داره می‌گذره. یعنی اون‌قد بدبین شدیم که به «کاشکی قضاوتی در کار بود» می‌خندیم. و چه خنده‌ی تلخی‌ه.
یعنی اصلن همین سکوتی که دیگه کسی نمی‌خواد شکسته بشه.

.

riraa | DNA, niqt owl | Sunday 5 April 2009

یه وقتایی هست که آدم حرفی برای گفتن نداره.البته نه این‌که حرفی نداشته باشه‌ها. حرفی که بشه توی جمع گفت، حرفی که بشه عمومی گفت نداره. این‌جور وقتا آدم هی کتاب می‌خونه، هی فیلم می‌بینه، هی از قبل‌ترها که خرد جمعی‌ش به درون‌گرایی‌ش غلبه داشته حرف می‌زنه. بعد این‌جوری می‌شه که هی پست‌های وبلاگ‌ش می‌شه شعر و قصه. بعد این‌جوری می‌شه که دوباره وبلاگ مخفی‌دار می‌شه. البته نکته این‌جاست که لازم نیست آدم‌ه حال‌ش خیلی خوب باشه یا حتا خیلی بد باشه یا حتا خیلی‌ بی‌تفاوت و ساکت باشه. آدم‌ه می‌تونه یه ترکیب استثنایی از همه‌ی اینا باشه که یعنی اگر چه هستم ولی خسته‌م.

.

riraa | isolation, niqt owl | Wednesday 7 January 2009

درست وقتی باید بلندترین و محکم‌ترین قدم‌ها را برداشت یک پس‌زمینه‌ی لجنی-لاک‌پشتی می‌افتد به جان آدم که هیچ راه گریزی هم ندارد. آن‌قدر تردید و اجتیاط و دودلی که نتوانی برای  خواندن بیوشیمی یا مولکولی تصمیم بگیری. که هر کدام را باز می‌کنی مثل دندان عاریه توی دهانت لق می‌زنند. یک روز کامل را به شب می‌رسانی تا قلق‌ش دستت بیاید اما چه فایده که فردا باز باید راه افتاد دنبال کشف یک معدن جدید. باید راه‌های جدید پیدا کرد برای این دنیای تق و لق. باید از زیر دست‌نوشته‌های خوش‌خط و نگار پیرمرد که عین مارهای خوش‌خط و خال تحریک‌ت می‌کنند که برشان داری و تند تند بخوانی‌شان،نقب بزنی به اتاق‌ت و ساعت‌ها با این خطوط بی‌جان سر و کله بزنی. و حتا حوصله‌ی مرتب کردن‌شان را هم نداشته باشی. که نتوانی تصمیم بگیری چه باید پوشید،کجا باید رفت،کی باید رفت. و همیشه‌ی خدا دیر برسی و هی حرص بخوری از کُندی ساعت. بعد هم با این خُلق تنگ و قیافه‌ی عبوس ساعت‌ها حرف تلخ بزنی و دنیایی را افسرده کنی. و هیچ کیک شکلاتی هم نباشد که کمی آرام‌ت کند. شده‌ام شبیه این گیاه‌های کُندرشدی که هر چه قد می‌کشند باز هم به لبه‌ی گودال زنده‌گی نمی‌رسند. که سرک کشیدنی توی کارشان نیست و حالا حالاها باید درجا بزنند. روزی هزار بار چیدمان کتاب‌های توی کتاب‌خانه را عوض می‌کنم اما هنوز وضعیت دل‌چسبی برایشان پیدا نکرده‌ام. آن‌قدر گرفتار وسواس‌های تخمی شده‌ام که انگار شب‌ها روی روزها ماسیده‌اند بس که همیشه زمان کم می‌آورم. درست وقتی باید بلندترین و محکم‌ترین قدم‌ها را برداشت من دارم توی یک پس‌زمینه‌ی سبز لجنی دور خودم می‌چرخم. اصلن من به این گردش لاک‌پشتی با همه‌ی تکرارهایش مشکوک‌م.

ری‌را.

Twisted every way

riraa | isolation, niqt owl | Wednesday 23 July 2008

مثل آدم‌های سرما ندیده خودم را پتو پیچ می‌کنم و کنار این پنجره‌ی تار عنکبوت گرفته می‌نشینم. همه‌ی کاکتوس‌هایم خشک شده‌اند. از وقتی مهرنوش هفته‌ای یک‌بار سر تمرین‌های یوگا هی پاپیچ مسائل لجن‌درمال فنگ‌شویی و انرژی منفی کاکتوس شد گذاشتم‌شان پشت پنجره. بعدترها پرده‌های تیره جلوی‌شان را گرفتند.دیگر یادم ‌می‌رفت با همان عشقی که لشمانیا همیشه می‌گفت آب‌شان بدهم. حالا هم که زرد و چروک پشت پنجره افتاده‌اند و فقط کلی تار عنکبوت دورشان تنیده شده. چند روزی‌ست که دارم محاکمه‌ی پتر هاندکه و رویای بابل براتیگان و متن‌هایی برای هیچ بکت و سه چهار شماره‌ی آخر شهروند امروز را می‌بلعم. از پشت پرده،سایه‌های درختان را می‌بینم که خم و راست می‌شوند. آبی آسمان انگار اسهال گرفته باشد و بخواهد رنگ زرد احمقانه‌اش را از من پنهان کند هی پرده‌ی اتاقم را تکان می‌دهد تا درست نبینمش. من هم که انگار همین فاصله‌ی یک پنجره‌ام با دنیا را به همه‌چیز ترجیح می‌دهم، گاهی حتا با فقط ورق زدن سلولی مولکولی مجد و گوش کردن به صدای سارا برایتمن. گاهی حتا همین بادی که خودش را می‌کوبد به پنجره. یک کوه از لباس می‌گذارم کنار دست‌م و شروع می‌کنم به اتو کردن. دکتر کروکو که وارد اتاق می‌شود از منضبظ شدن این روزهایم انتقاد می‌کند. من اما خیلی به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. آن‌قدر غرق شده‌ام توی خودم که حواس‌م به اتو کردن نیست. حس ماهی را دارم که افتاده ته یک چاه عمیق و آب دارد هی پایین و پایین‌تر می‌بردش. ماهی حتا نمی‌داند آب قرار است تا کجا پایین برود. به این فکر می کند که زنده‌گی قرار است یک جایی تمام شود اما نه لزومن سخت. فکر می کند حتمن حالا از بالای چاه آن‌قدر دور است که فوق‌اش مثل یک نقطه‌ی سیاه به نظر برسد. یک جوری توی خودم فرو رفته‌ام که گذر زمان برایم شده مثل قلپ قلپ سر کشیدن یک لیوان آب. ساعت از دو نیمه‌شب گذشته. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و سرم را بین بالش‌ها قایم می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم کاش امشب خواب نبینم. کاش اگر خواب دیدم یادم نماند. کاش خواب‌م به سیاهی اتاق باشد بدون سوسوی حتا یک ستاره.

.

riraa | miosis, niqt owl | Thursday 1 May 2008

مارکو،
اصلن من یه آدم آلرژی داره خوب نشو هست‌م که نباید دور و برش چرخید. حالا هم تا بینی‌م اون‌قدر ورم نکرده که چشام چیزیو نبینه و چشام از بینی‌م قرمزتر نشده می‌خوام جعبه‌ی دستمال‌کاغذی به بغل برم بخواب‌م…

.

riraa | niqt owl, plasma membrane | Thursday 27 December 2007

قبل از این‌که گربه‌ی درون‌م بخواهد بین بالش‌ها و پتوی گارفیلدم قد بکشد دست‌م را بردم پایین تخت و توی تاریکی سید را پیدا کردم. برایش توضیح دادم که امشب یک اکسترا بوس دارم از طرف آقای دکتر که کلی مهربان است. راستش سید کمی ترسید. هنوز مفهوم دکتر برایش جا نیافتاده. اسمش را که می‌برم یک جوری خودش را منقبض می‌کند انگار هزارتا قرص و آمپول دیده باشد. آمدم بیش‌تر توضیح بدهم که خراب‌تر شد به گمانم. گفتم آن‌قدر مهربان است که به نظرش سوسک‌ها هم قابل ستایش‌ند. اما یادم نبود سید هم بدتر از من درکی از مسائل سوسکی ندارد و فقط بلد است عکس‌العمل جیغ کشیدن از خودش نشان دهد. بعد یک دفعه حرف‌های امشب‌مان یادم آمد. برایش گفتم که با کلی ذوق رفته بخوابد که خواب تو را ببیند. که توی خواب با تو بازی کند. که بشود ماموت و تو هی برایش حرف بزنی و خسته نشوی.حالا یک جوری خودش را پرت کرده توی بغل‌م انگار این‌جا امن‌ترین و آرام‌ترین جای دنیاست. انگار او هم دلش خواسته باشد که تو توی خوابش باشی. که بشود پادشاه آتش و تا صبح با تو بازی کند…آن‌قدر خوشحال است که باز دارد چشمان‌ش برق می‌زند…

.

riraa | chlorophyll, niqt owl | Monday 3 December 2007

الان کلی چویس مروری دارم برای فیلم دیدن. بعد گویا باید خوابید البته چون دیره. فردا صبح اگه دیر برسم جام پشت دره و خب کلاس تکامل‌و نمی‌شه از دست داد. بعد مسواک و نخ دندون و پلاک و آب و دستشویی و کرم و کلی از این تشریفات قبل از خواب هم می‌تونم داشته باشم. بعد عین این بارونه که شرشر داره میاد نوشتن‌م شده الان، هرچند شاید بیش‌تر کمی از نوع چیک چیک. بعد کتاب زمان لرزه‌ی وونه‌گات هم اینجا کنار تخته که خودش داره پیشنهاد بی‌شرمانه می‌ده بخونم‌ش. اساسن شبای بارونی همه‌چه برق می‌زنه و من هی در معرض وسوسه‌های خبیثانه‌ی اشیا قرار می‌گیرم.

.

riraa | DNA, niqt owl, nucleus | Tuesday 6 November 2007

به همون اندازه خوب‌م که الان عین یه خرس قطبی باید برم توی خونه‌ی یخی‌م خواب‌م ببره بس که پلکام سنگینن. به همون اندازه که صد و هشتاد کلن نرمال‌ترین توضیحم‌ه ازت. به همون اندازه که هی با خودم دیالوگ دارم در طول و عرض شبانه‌روز با همه‌ی ساعتای کبیسه‌ش. به همون اندازه که امشب هر کتابی‌و ورق می‌زنم یه شعری داره که به حال‌م بخوره بس که آفتاب‌پرستم و رنگی رنگی. به همون اندازه که ذوق می‌کنم هیجان‌واره‌ی زنده‌گی کردن با میم نمودارش اکیدن صعودیه. بعد کلی خجالت‌مه که چرا بازم با همه‌ی کلی از اینا که دارم هی افسرده‌گیمه. هی خسته‌گیمه. هی نق نق‌مه. هی کلی از این ویژه‌گی‌های ناهم‌گون و پنجولی که نباید بربتابم‌شون.

.

riraa | DNA, niqt owl | Monday 5 November 2007

من همه چیه این زندگیو با مکانیسم‌‌ای بیولوژیکی توضیحم‌ه. بعد اساسن الان این حرکت یوگا که برای خشم انجام می‌دم و تمرکز می کنم روی کبدم یه جورایی انگار داره ازش باورم می‌یاد. بعد اون رنگ سبزه که باید حس‌ش کنم انگار پیچک می‌شه هی می‌پیچه دور بدنم که من بیش‌تر آب‌ش بدم یه وقت خشک‌ش نشه.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است