.
یعنی میخوام بدونم امروز چندتاتون جلوی روزنامهفروشی یا توی کتابفروشی این عکس و دیدین ولی خویشتنداری کردین یا غفلت کردین یا خودتونو زدین به اون راه و ماهنامهرو نخریدین.هان؟!

یعنی میخوام بدونم امروز چندتاتون جلوی روزنامهفروشی یا توی کتابفروشی این عکس و دیدین ولی خویشتنداری کردین یا غفلت کردین یا خودتونو زدین به اون راه و ماهنامهرو نخریدین.هان؟!


از شباهت ظاهری من و کونگفو پاندا که بگذریم، متأثرکنندهترین صحنهی این فیلم اون قسمتیه که پاندا بعد از تحمل اون همه سختی و گرسنهگی بالاخره کونگفو یاد میگیره و طومار رو باز میکنه و میبینه که خالیه. بعد با ناامیدی برمیگرده پیش پدرش و بغلش میکنه و وقتی از آغوش پاندا بیرون میاد، پیشبند نوودلپزیو به کمر پاندا بسته بوده.
این صحنه منو عجیب یاد استعدادهای نامکشوف و قریحههای فراموششدم میاندازه. عجیب از زندهگی سرخوردم.

مایکل باعث شد من ذوزنقهی عشقیمو به یه نقطه تقلیل بدم. البته جدا از زیباییهای استاتیک،از زیبایی دینامیک انکارناپذیری هم برخوردار است که از توضیح آن در اینجا معذوریم. لازم به ذکر است که در سریال Prison break دلایل آشکاری مبنی بر اثبات ویژهگیهای منحصربهفرد (خَلقاً و خُلقاً) نامبرده به چشم میخورد.
آقای دافی از هر چیز که دال بر بیترتیبی جسمی یا روحی بود وحشت داشت. صورتش که تمام داستان زندهگی او بر آن نقش بسته بود،رنگ سوختهی کوچههای دوبلین را داشت. بر سر دراز و نسبتن بزرگ او هنوز موهای سیاه میرست و سبیل خرمایی او کاملن روی لبهای غیر دوستانهی او را نمیپوشاند. اسنخوانهای صورت او نیز قیافهاش را خشن جلوه میداد، اما در چشمهای او که از زیر ابروان خرمایی به جهان مینگریستند، اثری از خشونت نبود و از چشمان او بیننده چنین درمییافت که او مردی است که همواره آمادهی اجابت دوستانه است و چه بسیار دلسرد شده است. در زندهگی اندکی با جسم خود فاصله داشت و به حرکات خود با نگاه کج اشکآلود مینگریست. عادت مضحکی داشت که ترجمهی حال خود را در ذهن تضعیف کند و گاه به گاه جملهای در ذهن میساخت که فاعل آن ماضی بود.
دوبلینیها
جمیز جویس.
ایزابل که تحت تاثیر صداقت و صفای باطن اُدِت قرار گرفته بود، سرش را پایین انداخت و با صداقت گفت:
-بارها به من خیانت کرده…
–ای بابا، خانم اگه فکر میکنین که یک مرد نباید با کس دیگهای سر و سری داشته باشه و نه گاهی یک سری به جاهای دیگه بزنه باید یک سگ بگیرین، نه یک مرد! تازه سگ رو هم باید به لونهاش زنجیر کنین. من خودم با اینکه آنتوانم رو آنقدر دوست داشتم و بیست سال بعد هم دوست دارم، حدس میزدم که گاهی پنجههاش رو روی زن دیگهای هم میذاشت، زنهایی که با من فرق میکردن. شاید خوشگلتر یا شاید تنها با بویی متفاوت. به هر حال اون چه مهمه اینه که تو بغل من مُرد. در آغوش من و در حالیکه به من نگاه میکرد. و این هدیهی منه برای همیشه…
اُدِت معمولی-اریک امانوئل اشمیت.
خواب دیدم
مثل همون روز
در خونهرو که برام باز کردی
خودمو انداختم تو بغلت
-به اندازهی همهی ترسها و غمهایی که
پشت در خونهی تو میمونه
و من وقتی میپرم تو بغلت
همهشون تموم میشه-
دست میکشیدی توی موهامو
من هی آرومتر میشدم
و نفس کشیدنت که
همیشه بهترین صدای دنیاست
…
امروز خیلی دلتنگتم
هی این آهنگه هست
هی فکر تو هست
هی منم
امروز همهش یاد لبخندهات میافتم
هی بغض میکنم
هی آرومم میکنی
هی آروم میشم
…
حیف که ادوارد دست قیچیم به یغما رفته وگرنه الان که دارم اسکریپتشو میخونم خیلی میچسبید که یه کمی هم ببینمش.
( از لینکدونی اینجا )
people say at night
he would spend his time weeping
people say that he didn’t eat,
he would spend his time drinking.
people swear that the very heavens
shuddered to hear his lament.
how he suffered for her.
even on his deathbed
he was calling for her.
oh,how he sang.
oh,how he sighed
oh,how he sang.
he was dying
of mortal passion
a sad dove
goes early in the morning to sing
to the lonely little house
whose doors lie wide open.
people swear that the dove
in none other than his soul,
which is still waiting for her.
waiting for the poor girl to come back.
cucurrucucu…
my dove
cucurrucucu…
don’t cry
stones can never know,…
my dove…
can never know…
what love is