.

riraa | categoride, miosis, niqt owl | Monday 28 September 2009

من صُب که از خواب پا می‌شم، دل‌م می‌خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه.می‌خوام از خونه که می‌رم بیرون، کسی منتظر نباشه برگردم. دل کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد

کنعان-

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

riraa | ATP, isolation, miosis | Saturday 5 September 2009
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن
.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

زبان آتش: فریدون مشیری
“استاد محمدرضا شجریان

1

riraa | miosis | Thursday 8 January 2009

مرد باعجله پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت. آن‌وقت در‌حالی‌که سعی می‌کرد انبوه کاغذ‌ها را با چانه‌اش نگه دارد کلید را توی در چرخاند. صدای بوق پیغام‌گیر که به گوشش خورد همه‌ی کاغذها نقش بر زمین شدند. قبل از این‌که ناشناس آن‌طرف خط پیغام‌ش را بگذارد گوشی را برداشت.

مرد: الو؟
ناشناس: تازه رسیدی؟
مرد: اوهوم.
ناشناس: آفیس دیگه؟ معلومه خب، کار زیاد داری!
مرد: چندتا نامه بود که دیگه فرصتی نداشتن، مجبور شدم.
ناشناس: اونم بود؟
مرد: اومممم، آره به گمونم.
ناشناس: وقتایی که برای منم فیلم بازی می‌کنی حالم ازت به هم می‌خوره.
مرد: می‌دونم. خیلی وقته ازم متنفری.
ناشناس: چیزی از مهمونی‌ه اون شب نگفت؟
مرد: نه! حتا یک کلمه. شاید تله بوده یا شرط‌بندی یا فقط می‌خواسته امتحان کنه ببینه تا کجا حاضرم پیش برم…شایدم یه هوس احمقانه‌ی پیش پا افتاده بوده. فقط یه شب،همین.
ناشناس: خوشحالم که نمی‌بینمت.
مرد: باز چی شده؟
ناشناس: اونی که تو شلوارت‌ه عقل‌ت نیست احمق. اگه نمی‌تونی فکر کنی یه کم ساکت شو تا من به جات فکر کنم.
.
.
.
مرد: خیلی سعی کردم امروز سر حرف‌و یه جوری باز کنم اما دورش خیلی شلوغ بود.
ناشناس: حالا اگه دور و برش خلوت بود چی می خواستی بگی مثلن؟
خانوم عزیز! شما چند شب پیش توی اون مهمونی کذایی در حالی‌که خیلی مست بودین بین اون همه آدم من‌ه احمق‌و پیدا کردین و افتادین تو بغلم. بعد هم توی آسانسور وقتی داشتم می‌بردمتون بیمارستان…
مرد: بس کن لعنتی. اگه نمی‌خوای کمک کنی…
ناشناس: بذارم به درد خودت بمیری؟
مرد: من دیگه حرفی ندارم.
ناشناس: خیلی‌خوب حالا. بسه دیگه.
ببینم دستمال‌ه هنوزم بوی عطرشو می‌ده؟
مرد: اوهوم.
ناشناس: فردا توی فرصت مناسب اونو بده دستش. چه می دونم ازش تشکر کن بابت دستمال. به خاطر مسمومیت اون شب حال‌شو بپرس. بذار خودش به حرف بیاد.
مرد: باشه.سعی می‌کنم.
ناشناس: یعنی اون شب هیچ اتفاقی بین شما نیافتاد؟
مرد: فکر می‌کنی یه آدم مسموم که تا خرخره الکل خورده تا کجا می تونه پیش بره؟
ناشناس: اه…تو خیلی منزجرکننده‌ای.
مرد: ببین عزیزم! درسته که دستاشو پشت گردن من محکم حلقه کرده بود و منم دستم آروم آروم داشت زیر دامن‌ش حرکت می‌کرد اما کل ماجرا بیش‌تر از یه بوسه‌ی عمیق نبود.
ناشناس: حیف که حوصله ندارم …
مرد: بقیه‌شو بذار به عهده‌ی خودم رییس.
ناشناس: من دیرم شده. هر گندی زدی فردا بهم خبر بده.
مرد: حتمن.در اسرع وقت.

ری‌را.

Grande école

riraa | miosis, plasma membrane | Monday 20 October 2008

Paul: we have something between us.

our complicity.

Agnes: between a man and a woman, we invent nothing more than what binds us.

we invent desire.

“Grand école”

me too

riraa | miosis | Tuesday 29 July 2008

I’m not there

.

riraa | miosis | Friday 2 May 2008

خودم را از بالای پتو سُر می‌دهم توی تخت. بعد با دست‌م بالش‌های زیر سرم را مرتب می‌کنم. و آن‌قدر فرو می‌رم که به سختی بتوانم رفت و آمد مارکو به اتاق را تشخیص دهم. بعد آرام آرام به سقف زل می‌زنم و هی توی ذهنم خیال می‌بافم تا بیاید. پتو را از روی صورت‌م کنار می‌زند و نگاه‌م می‌کند. قبل از تلاقی نگاه‌مان، چشم‌هایم را می‌بندم. گرمی لب‌هایت، پلک‌هایم و تاریکی…

.

riraa | miosis, niqt owl | Thursday 1 May 2008

مارکو،
اصلن من یه آدم آلرژی داره خوب نشو هست‌م که نباید دور و برش چرخید. حالا هم تا بینی‌م اون‌قدر ورم نکرده که چشام چیزیو نبینه و چشام از بینی‌م قرمزتر نشده می‌خوام جعبه‌ی دستمال‌کاغذی به بغل برم بخواب‌م…

.

riraa | miosis | Thursday 1 May 2008

من بهش می‌گم عشق مارکویی…وقتی زیر چشمی نگام می‌کنی و منتظر می‌شی ببینی کی حواس‌م نیست تا سیگارمو برداری و لب‌هاتو بذاری روی سیگار رُژی من. بعد با اون قیافه‌ی س.ک.سی‌ت هی بهم زل بزنی و پُک‌های عمیق بزنی به سیگار.

.

riraa | miosis | Tuesday 29 April 2008

مارکو،
مارکو،
مارکو…
همیشه یک گام عقب‌بودن به‌تر از عقب‌نشینی است. همین که ایستاده‌ام در گذشته و آینده‌ی نزدیک را پیش‌بینی می‌کنم. و یک‌هو جمله‌ی روی مانیتور مثل پتک می خورد توی سرم. همین‌که می‌شود جواب ِمن به سوال بعدی. فکر کن عین یک ماشین دروغ سنج افتاده‌ام به جان زنده‌گی و هی ایراد می‌گیرم.
سخت می‌گذرد این روزها. توی گرما لباس‌هایم را یکی‌یکی در می‌آورم و قطره‌های خنک آب را آرام روی بدن‌م می‌چکانم. بعد همین‌جا کف اتاق روی پارکت‌های خنک تن‌م را رها می‌کنم و به سبک خودم هی فکرهایم را به هم می‌بافم شاید طرح مناسبی بگیرند.
اگر نقاش شده بودم حتمن راه‌های مناسب‌تری هم برای منظم‌کردن این آشفته‌گی‌ها پیدا می‌کردم. یک دل ِ گلابی شکل می‌کشیدم که نه قرمز باشد و نه زرد. بعد دست‌م را می‌گذاشتم روی دیوار و مرزها را مشخص می‌کردم.
بعد فاصله‌ی میان مرزها را یک درخت می‌کشیدم که هیچ‌وقت گلابی‌های‌مان تمام نشود. روزها آنقدر دست‌م را آبیاری می‌کردم که درخت‌مان خشک نشود…
مارکو،
یادت می‌آید
یک زمانی می‌خواستیم درخت بکاریم که بشود زیر سایه‌اش لم داد و هی رؤیا بافت.
اما نیستی که ببینی درخت ارغوان چند روزی است گل داده و من هی رؤیا می‌بافم
این شب‌ها،
تن‌هایی
تـنـها‌یی

riraa | miosis | Saturday 19 April 2008

برای مارکو روی میزتحریرش یادداشت گذاشته‌ام که نگران‌م نشود. امشب می‌خواهم بروم روی ابرها رخت‌خواب‌م را پهن کنم و یکی از همین ابرهای نرم را بغل بگیرم و توی سکوت غلت بزنم…شب بخیر مارکو.

.

riraa | miosis | Saturday 19 April 2008

منتظر می‌شوم تا نیمه‌شب برسد. بعد پاورچین پاورچین می‌روم پشت در اتاق مارکو. خیلی آرام گوش‌م را می‌چسبانم به در اتاق اما صدای نفس کشیدن‌ش را نمی‌شنوم. مارکو بیداری؟ بعد انگار یکی از مویرگ‌های سرم نشتی داشته باشد توی سرم صدا می‌آید. یادم رفته بود مارکو خیلی وقت است توی این اتاق نمی‌خوابد…

.

riraa | miosis | Friday 18 April 2008

به این فکر می‌کنم که چرا مارکو وقتی از زوال حرف می‌زند همیشه چهره‌اش این‌همه آرام است. قبل‌ترها هر موقع دچار کبودی‌های روحی می‌شدیم فکر می‌کردم حتمن دوست‌م ندارد که این‌همه برایش راحت است. یک زمانی حتا فکر می‌کردم شاید خودش را هم دوست نداشته باشد. بعد کلی خودم را توی اتاق‌م زندانی می‌کردم که مارکو نفهمد به دوست داشتن‌ش شک می‌کنم گاهی. یک وقت‌هایی بود که هر دو به در اتاق‌ تکیه می‌دادیم و از پشت همین در چوبی با هم حرف می‌زدیم. دایره‌ی اطمینان‌مان آنقدری بود که بشود تویش قدم زد. من همه‌ی حرف‌م مثل همیشه گذر زمان بود. او هم از مرز یک انگشتی‌ه حقیقت و خیال‌بافی حرف می‌زد. من برایش از واقعیتِ در بسته‌ای حرف می‌زدم که می‌ترسیدم مشمول گذر زمان شود. از ترسی که مدام رویش راه می‌رفتم. از همه‌ی ترس‌م از حقیقت که تلخ هم نبود طبیعتن. بعد آرام دست‌م را می‌بردم زیر در. مارکو خیلی آرام سر انگشت‌هایم را لمس می‌کرد. سکوت تنها چیزی بود که همیشه فاصله‌ی این در چوبی را به خوبی پر می‌کرد…
فکر زوال هنوز هم گاهی می‌افتد به جان سلول‌های خاکستری مغزم. به آرامش مارکو فکر می کنم. به تلسکوپی که روی شیروانی خانه دارد. به وقت‌هایی که پایین پنجره‌ی اتاق‌ش زانوهایم را بغل می‌کنم و به صدای غمگین و آرام‌ش وقتی روی شیروانی با خودش حرف می‌زند گوش می‌کنم. به وقت‌هایی که پلک‌هایم سنگین می‌شود و همان‌جا می‌خوابم. به تاریک-روشن ِ صبح که مارکو می‌آید بالای سرم،دست‌م را می‌گیرد. به خنکی هوا که از لای پنجره‌ها می‌آید و پرده‌ها را تکان می‌دهد. وقت‌هایی که مرا می‌برد توی اتاقم تا بخواب‌م. و آنقدر پایین تخت‌م می‌نشیند که مطمئن شود خواب‌م برده است و می‌داند که شاید من خواب نباشم حتا. و او هنوز هم به زوال فکر می کند، آرام. و من هنوز نمی‌دانم مرز زوال را کجا کشیده است. امشب برایش از زوال می‌گویم و …
مارکو…مارکو! زوال هم یکی از خیال‌بافی‌های شبانه‌ی ماست یا حقیقت دارد؟

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است