Grande école
Monday, October 20th, 2008Paul: we have something between us.
our complicity.
Agnes: between a man and a woman, we invent nothing more than what binds us.
we invent desire.
“Grand école”
Paul: we have something between us.
our complicity.
Agnes: between a man and a woman, we invent nothing more than what binds us.
we invent desire.
“Grand école”
I’m not there
خودم را از بالای پتو سُر میدهم توی تخت. بعد با دستم بالشهای زیر سرم را مرتب میکنم. و آنقدر فرو میرم که به سختی بتوانم رفت و آمد مارکو به اتاق را تشخیص دهم. بعد آرام آرام به سقف زل میزنم و هی توی ذهنم خیال میبافم تا بیاید. پتو را از روی صورتم [...]
مارکو،
اصلن من یه آدم آلرژی داره خوب نشو هستم که نباید دور و برش چرخید. حالا هم تا بینیم اونقدر ورم نکرده که چشام چیزیو نبینه و چشام از بینیم قرمزتر نشده میخوام جعبهی دستمالکاغذی به بغل برم بخوابم…
من بهش میگم عشق مارکویی…وقتی زیر چشمی نگام میکنی و منتظر میشی ببینی کی حواسم نیست تا سیگارمو برداری و لبهاتو بذاری روی سیگار رُژی من. بعد با اون قیافهی س.ک.سیت هی بهم زل بزنی و پُکهای عمیق بزنی به سیگار.
مارکو،
مارکو،
مارکو…
همیشه یک گام عقببودن بهتر از عقبنشینی است. همین که ایستادهام در گذشته و آیندهی نزدیک را پیشبینی میکنم. و یکهو جملهی روی مانیتور مثل پتک می خورد توی سرم. همینکه میشود جواب ِمن به سوال بعدی. فکر کن عین یک ماشین دروغ سنج افتادهام به جان زندهگی و هی ایراد میگیرم.
سخت میگذرد این روزها. [...]
برای مارکو روی میزتحریرش یادداشت گذاشتهام که نگرانم نشود. امشب میخواهم بروم روی ابرها رختخوابم را پهن کنم و یکی از همین ابرهای نرم را بغل بگیرم و توی سکوت غلت بزنم…شب بخیر مارکو.
منتظر میشوم تا نیمهشب برسد. بعد پاورچین پاورچین میروم پشت در اتاق مارکو. خیلی آرام گوشم را میچسبانم به در اتاق اما صدای نفس کشیدنش را نمیشنوم. مارکو بیداری؟ بعد انگار یکی از مویرگهای سرم نشتی داشته باشد توی سرم صدا میآید. یادم رفته بود مارکو خیلی وقت است توی این اتاق نمیخوابد…
به این فکر میکنم که چرا مارکو وقتی از زوال حرف میزند همیشه چهرهاش اینهمه آرام است. قبلترها هر موقع دچار کبودیهای روحی میشدیم فکر میکردم حتمن دوستم ندارد که اینهمه برایش راحت است. یک زمانی حتا فکر میکردم شاید خودش را هم دوست نداشته باشد. بعد کلی خودم را توی اتاقم زندانی میکردم که [...]
اولش هی روزمرهگی قاطی همین آمدنها و رفتنهایمان شد. هی من روی صندلی دور خودم میچرخیدم. بعد مارکو هر دو ساعت یکبار میآمد و میدید که من هنوز روی همان صندلی چسبیدهام و تکان نمیخورم. آمده بود که برویم برف بازی. من فکر میکردم وسط بهار که برفی توی باغچهیمان نداریم. فکر میکردم لابد همهی [...]
توی این هوای ابری، ضخامت غمهای آدم بیشتر است. توی ماشین لم دادهام و کوهن گوش میکنم. دلـم نمیخواهد هیچ وقت اتوبان،این آهنگ، حتا صدای شلوغی تمام شود. دلـم یک بیانتهاییه عمیق میخواهد و همین هوای بارانی را که تویش قدم نمیزنم حتا. همین آرامش سبک پشت شیشه که تمام دردهایـم را محصور میکند. همین [...]
A thousand years, a thousand more
A thousand times a million doors to eternity
I may have lived a thousand lives, a thousand times
An endless turning stairway climbs
To a tower of souls
If it takes another thousand years, a thousand wars,
The towers rise to numberless floors in space
I could shed another million tears, a million breaths,
A million names [...]