.
Tuesday, October 14th, 2008این آدم تلخی که توی آیینه ایستاده با هیچ شکلاتی شیرین نمیشود
ریرا.
این آدم تلخی که توی آیینه ایستاده با هیچ شکلاتی شیرین نمیشود
ریرا.
«…دستانی برای در دست گرفتن با انگشترهايی كه تا صبح میتوانی با آنها بازی كنی…»
.
آدم گاهی وقتها خودش را فراموش میکند. یادش میرود که هنوز توی همین جسم است که همان آدم چند سال پیش است. که کلی کارهای عجیب و غریب بلد است. که گاهی عمیقن بیتفاوت است و گاهی قلبش مثل گنجشک میتپد. [...]
مثل آدمهای سرما ندیده خودم را پتو پیچ میکنم و کنار این پنجرهی تار عنکبوت گرفته مینشینم. همهی کاکتوسهایم خشک شدهاند. از وقتی مهرنوش هفتهای یکبار سر تمرینهای یوگا هی پاپیچ مسائل لجندرمال فنگشویی و انرژی منفی کاکتوس شد گذاشتمشان پشت پنجره. بعدترها پردههای تیره جلویشان را گرفتند.دیگر یادم میرفت با همان عشقی که لشمانیا [...]
هستنت غنیمته
توی این هوای ابری، ضخامت غمهای آدم بیشتر است. توی ماشین لم دادهام و کوهن گوش میکنم. دلـم نمیخواهد هیچ وقت اتوبان،این آهنگ، حتا صدای شلوغی تمام شود. دلـم یک بیانتهاییه عمیق میخواهد و همین هوای بارانی را که تویش قدم نمیزنم حتا. همین آرامش سبک پشت شیشه که تمام دردهایـم را محصور میکند. همین [...]
از آن تایپهاییست که من برایش عنوان ندارم. به میم میگویم همان قبلیها بهتر بود نه؟! میم سرش را تکان میدهد که یعنی عمیقن خودت بود. حالا دارم فکر میکنم به همین چند ماه آرشیو مانده. که اینبار زیادی سنگین نیست ولی انگار من نیست. مثل همان نتهایی که روی صفحهی مانیتورت بود و من [...]
جنون گوشدادن به بعضی موسیقیا که به جون آدم میافته و قرار نیست تموم شه تا مرز تهوع که هنوزم باز چون نفست بالا میاد گوشش میدی و پایانپذیر نیست انگار. من با وجود کلی حسهای دوگانهی آلرژیک که مدتی بود به محسن نامجو داشتم و حتا یه روز صبح که بیدار شدم مشکلات فلسفی-رختخوابیم [...]
از این دلتنگی-افسردهگیهای جمعه مانند ِدینامیک که هی از انگشت پات خلاف گرانش میاد توی دلت بعد هی حرکت دورانی میکنه تا خودشو برسونه به مغزت بشه مالتیپل اسکلروزیس بعد هی اتوایمنی بدی به خودت و هی کلافهت بشه از این جمعه بودنه که از بس کلنگیه و آوار شده ریخته رو سرت که خودتو [...]
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
از فصلش که گذشته امیدوارم که هیچوقتم برنگرده اما من دلم چای آلبالو میخواد کلی. بشینم پشت پنجرهی اتاقم. خودمو بپیچم تو پتو و دست بکشم روی ماگ چای و فکرامو رها کنم توی بخاری که از ماگ بیرون مییاد . و هی از سرمایی شدن این روزام خندهام بگیره.
میآیم در تاریکی خودم را روی تخت میاندازم.بعد هم زیر پتو قایم میشوم و به زندهگی گُهی که در جریان است فکر میکنم.بعد یکییکی فکرهایم را جدا میکنم و میچسبانم روی شیشهی پنجره. بعد هی به بدنم کش و قوس میدهم و از سبکی بعد از تمام شدن یک سری افکار غلیظ مزخرف، احساس لذت [...]
وقتی هستیمان اینطوری آویزان دنیای خارج است که هر چه بیشتر بکشیماش بلند و بلندتر میشود…لابد از من میپرسی چطور این همه خوشبینم که هیچ نخی پاره نمیشود؟ حق هم داری. آدمی با آن همه سابقهی بدبینی و توانایی در از بین بردن همهی لحظهها و ساعتهای خوب به چشم به هم زدنی، نباید هم [...]