بایگانی برای موضوع "isolation"

.

Tuesday, October 14th, 2008

این آدم تلخی که توی آیینه ایستاده با هیچ شکلاتی شیرین نمی‌شود
ری‌را.

.

Monday, August 18th, 2008

«…دستانی برای در دست گرفتن با انگشترهايی كه تا صبح می‌توانی با آن‌ها بازی كنی…»
.
آدم گاهی وقت‌ها خودش را فراموش می‌کند. یادش می‌رود که هنوز توی همین جسم است که همان آدم چند سال پیش است. که کلی کارهای عجیب و غریب بلد است. که گاهی عمیقن بی‌تفاوت است و گاهی قلب‌ش مثل گنجشک می‌تپد. [...]

Twisted every way

Wednesday, July 23rd, 2008

مثل آدم‌های سرما ندیده خودم را پتو پیچ می‌کنم و کنار این پنجره‌ی تار عنکبوت گرفته می‌نشینم. همه‌ی کاکتوس‌هایم خشک شده‌اند. از وقتی مهرنوش هفته‌ای یک‌بار سر تمرین‌های یوگا هی پاپیچ مسائل لجن‌درمال فنگ‌شویی و انرژی منفی کاکتوس شد گذاشتم‌شان پشت پنجره. بعدترها پرده‌های تیره جلوی‌شان را گرفتند.دیگر یادم ‌می‌رفت با همان عشقی که لشمانیا [...]

Wish you would knock at my door

Thursday, May 15th, 2008

هستن‌ت غنیمت‌ه

.

Tuesday, April 8th, 2008

توی این هوای ابری، ضخامت غم‌های آدم بیش‌تر است. توی ماشین لم داده‌ام و کوهن گوش می‌کنم. دل‌ـم نمی‌خواهد هیچ وقت اتوبان،این آهنگ، حتا صدای شلوغی تمام شود. دل‌ـم یک بی‌انتهایی‌ه عمیق می‌خواهد و همین هوای بارانی را که تویش قدم نمی‌زنم حتا. همین آرامش سبک پشت شیشه که تمام دردهای‌ـم را محصور می‌کند. همین [...]

.

Monday, December 31st, 2007

از آن تایپ‌هایی‌ست که من برایش عنوان ندارم. به میم می‌گویم همان قبلی‌ها بهتر بود نه؟! میم سرش را تکان می‌دهد که یعنی عمیقن خودت بود. حالا دارم فکر می‌کنم به همین چند ماه آرشیو مانده. که این‌بار زیادی سنگین نیست ولی انگار من نیست. مثل همان نت‌هایی که روی صفحه‌ی مانیتورت بود و من [...]

.

Wednesday, November 7th, 2007

جنون گوش‌دادن به بعضی موسیقی‌ا که به جون آدم می‌افته و قرار نیست تموم شه تا مرز تهوع که هنوزم باز چون نفس‌ت بالا میاد گوش‌ش می‌دی و پایان‌پذیر نیست انگار. من با وجود کلی حس‌های دوگانه‌‌ی آلرژیک که مدتی بود به محسن نامجو داشت‌م و حتا یه روز صبح که بیدار شدم مشکلات فلسفی-رختخوابی‌م [...]

.

Friday, November 2nd, 2007

از این دل‌تنگی-افسرده‌گی‌های جمعه مانند ِدینامیک که هی از انگشت پات خلاف گرانش میاد توی دل‌ت بعد هی حرکت دورانی می‌کنه تا خودشو برسونه به مغزت بشه مالتیپل اسکلروزیس بعد هی اتوایمنی بدی به خودت و هی کلافه‌ت بشه از این جمعه بودنه که از بس کلنگی‌ه و آوار شده ریخته رو سرت که خودتو [...]

.

Thursday, October 25th, 2007

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

.

Friday, September 28th, 2007

از فصل‌ش که گذشته امیدوارم که هیچ‌وقت‌م برنگرده اما من دل‌م چای آلبالو می‌خواد کلی. بشینم پشت پنجره‌ی اتاق‌م. خودمو بپیچم تو پتو و دست بکشم روی ماگ چای و فکرام‌و رها کنم توی بخاری که از ماگ بیرون می‌یاد . و هی از سرمایی شدن این روزام خنده‌ام بگیره.

.

Monday, September 17th, 2007

می‌آیم در تاریکی خودم را روی تخت می‌اندازم.بعد هم زیر پتو قایم می‌شوم و به زنده‌گی گُهی که در جریان است فکر می‌کنم.بعد یکی‌یکی فکر‌هایم را جدا می‌کنم و می‌چسبانم روی شیشه‌ی پنجره. بعد هی به بدن‌م کش و قوس می‌دهم و از سبکی بعد از تمام شدن یک سری افکار غلیظ مزخرف، احساس لذت [...]

.

Saturday, September 15th, 2007

وقتی هستی‌مان این‌طوری آویزان دنیای خارج است که هر چه بیشتر بکشیم‌اش بلند و بلندتر می‌شود…لابد از من می‌پرسی چطور این همه خوش‌بین‌م که هیچ نخی پاره نمی‌شود؟ حق هم داری. آدمی با آن همه سابقه‌ی بدبینی و توانایی در از بین بردن همه‌ی لحظه‌ها و ساعت‌های خوب به چشم به هم زدنی، نباید هم [...]