.

riraa | DNA, Dupont, plasma membrane | Saturday 10 October 2009

همین‌جوری بی‌هوا وقتی داری می‌ری دنده پنج، انگشتامو بین انگشتات جا می‌کنم. هنوز پاییزم نشده درست و حسابی. هی فین‌فین می کنم از این آلرژی کوفتی. هی حتا سردم شد امشب بس که پنجره باز بود و هی مشت مشت هوای خنک خورد به صورت‌م.جوراب حوله‌ای نارنجی‌هامو هم پوشیده بودم با تاپ و پاچه‌های بالا زده‌ی شلوار. هی گفتم شاید مرا تو بی‌سببی نیستی که من هی منتظرم و هنوز نیومدی. حالا نشستیم دور هم با گیتار اسپانیش و سنتور و ساز دهنی و سه‌تار. بعد تلفیق هم شدیم به سرعت. پاییز هم نبود که یکی دل‌ش بلرزه از این میکس‌شده‌گی‌ه تخمی‌ه هر کسی واسه خودش. تو بگو صدا به صدا نمی‌رسید که شکایتی بکنیم اصلن.امان از این تلفیق‌شده‌گی‌ه تو را کم‌دار… پاییز نیومده اما باید انگشتان جوهری‌مو یک جوری نرم نرم لای موهات بازی بدم و مثل گربه‌ها بخزم توی بغلت. پاییز هنوز نیومده ولی می‌دونی که،این روزا گاهی انگار زمستونه و گرمای نفس‌هات روی گردن‌م لازم.همین‌جوری بی‌هوا وقتی داری نگام می‌کنی بینی‌م‌و فرو می‌کنم توی پیراهن‌ت. پرده‌ها رو خودم کشیدم، زمستون امسال خیلی زود اومد. پاییز اما نه…

.

riraa | Dupont, RNA, plasma membrane | Tuesday 6 October 2009


یه زنی تو زندگیته که خیلی دوست داره،همه چیزای خوبه دنیا رو واسه تو می‌خواد. یه زن دیگه هم هست که منتظرته،جوونه، تو رو خوشحال می‌کنه…

لیلا-داریوش مهرجویی

your girl is lovely hubbell

riraa | Dupont, nucleus, private | Sunday 26 April 2009

عکس‌تونو دیدم. نه از اون مدلای قلابی که می‌دونی واسه یه فریم طراحی شده. از اون مدلا که می‌دونی خودش‌ه. دل‌م رفت واسه اون روزا. آدمای توی قاب عکس. که هر دقیقه‌شون یعنی کلی حرف. یعنی کلی نوشته. مثل اون شعری که برای روز تولدم گفتی. به قول آقای نماد رئالیسم دنیا بازی زیاد داره. حالا حالاها باید بازی کنیم تا موقع‌ش برسه.

20+7

riraa | Dupont | Thursday 8 January 2009

حیف که آدم‌ها هر کدام قالب خودشان را دارند. حیف که هیچ اِشل جهانی برای اندازه‌گیری مهربانی،دیوانه‌گی،عصبانیت،آرامش،درد،سکوت،شعور،ماجراجویی،انسانیت، دل‌تنگی، هیجان و… نیست. حیف که هر آدمی توی قاب عکس خودش معنی می‌دهد. اصلن حیف که همه‌چیز داستان، آدم نیست،که زمان و مکان و چه و چه کلی نقش بازی می کنند. حیف که یکنواختی و عادت رفته لای همان دفتر‌های سیاه و نم‌گرفته‌ی چرک‌نویس. حیف که آدمی بدون نو شدن، بدون این بهار لعنتی با آن برگ‌های سبز و شکوفه‌های احمقانه‌اش، بدون تحول می‌پوسد. وگرنه تو می‌شدی مقیاس همه‌چیز این زنده‌گی. و من همه‌ی دفترم را با خط‌کش تو اندازه می‌زدم.

ری‌را.

Dupont

riraa | Dupont | Wednesday 29 October 2008

بعضی شعرها انگار برای آدم‌های خاصی نوشته شده‌اند. بعضی شعرها مثل شناسنامه‌ی آدم‌ها هستند. مثل یک معما منتطر می‌مانی تا وقتی به آخرش رسیدی و مطمئن شدی اشتباه نکرده‌ای یادش بیافتی.

به تماشای هر نمایشی رفت‌م،
تو را در صندلی کنار خود دیدم.
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی.
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها می‌شوم.
مسافر همیشه هم‌سفر من!
نزار قبانی

ری‌را.

.

riraa | DNA, Dupont, nostalgia, nucleus, rhino | Sunday 17 August 2008

گاهی وقت‌ها حس آدم‌ک چوبی‌هایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخ‌های توی هم رفته با کلی گره. از این آدم‌ک‌هایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهره‌ی‌شان یک چیزی است که نمی‌دانی غم است یا شادی یا بی‌خیالی یا دل‌تنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خسته‌گی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورق‌شان بزنی و احتمالن صفحات خاک‌گرفته‌ی‌شان را فوت کنی. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند.
آدم گاهی وقت‌ها حواس‌ش درد می‌کند. نه فقط همین پنج‌تای معمول. کلی دیگرتر‌هایشان حتا. از آن‌هایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمس‌شان کرده‌ای. از آن‌هایی که توی همین آهنگ نی‌نوا هست. و هر بار که گوش‌اش می کنی یاد همان حواس فراموش‌شده می افتی. آن‌وقت است که آدم‌ک چوبی‌ به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدم‌ک‌های پیچیده‌ی ناشناس. از این آدم‌ک‌های متناقض که گاهی ساعت‌ها حرف‌ برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکت‌ند

آی با کلاه

riraa | ATP, Dupont | Wednesday 13 August 2008

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

دیروز که آقای شجریان داشتند توی هدفون اجرای خصوصی می‌دادند، همین‌طوری یک‌هو یاد جناب دوپونت افتادم.

خودسوزی در کازابلانکا

riraa | Dupont, plasma membrane | Monday 16 June 2008

همون روزی بود که داشتیم با آقای وودی آلن‌مون کلی درددل‌گشایی می‌کردیم. همون تناقض‌های توی حرفاش باعث شد مطمئن شم داره در مورد من حرف می‌زنه. قضیه‌ی همون زخم کهنه‌هه بود که من هرچند وقت یک‌بار روش‌و می‌کَنم. یادم میاد وقتی آخرین تصمیم‌هامو  -که هنوزم دارم‌شون- بهش گفتم، داشت سیگارشو روشن می‌کرد. یادم نمی‌ره که گفت آدم‌ه باید خیلی صبور باشه. البته هر مردی که باشه رنج می‌بره. تازه اگه دوسِت داشته باشه بیش‌تر. می‌دونی بحث تحمل کردن‌ش نیست، بحث همین یهو رفتنا و یهو پریدن‌هاس. همین که اذیت می‌شه با یه فکر خارجی. که درد هم نداره،مثل خوره‌س لامصب. که خاطره‌ی یه آدم دیگه چنگ بندازه وسط خوشحالیت. که شک کنی وقتی نگاه‌ت می‌کنه و مثلن لبخند می‌زنه تو رو می‌بینه و می‌خواد با لبخندش آروم‌ت کنه که نگران‌ش نشی یا نمی‌خواد توی مرور خاطرات‌ش به تو آسیب بزنه و سعی می‌کنه با لبخندش بگه زود خوب می‌شم.
حالا فقط من می‌دونم که آقای وودی آلن‌مون راست می‌گفت. فیل هم که باشه از پا در میاد با این فکرا. اصالت‌شو که بردم زیر سوال و وادارش کردم فکر کنه به چرایی‌ش، تازه تالاپی افتاد توی سرم که این همون درددل‌گشایی‌مون‌ه که دارم تجسم‌ش می‌کنم.

was the day

riraa | Dupont | Sunday 8 June 2008

وقتی توی جواب‌ش می‌مونی
وقتی مدام از خودت می‌پرسی چرا
وقتی شاید ازش فرار هم کرده باشی
بعد یهو انگار مثل یه قطره بچکه توی ذهنت
انگار دقیقن همون روز بود…

back fire in the middle of the wwIII

riraa | Dupont, nostalgia | Sunday 20 January 2008

رازداری برای دی‌ماه این سال‌ها. برای اضافه شدن دی‌ماه هشتاد و شش به سه‌سال قبل‌ش. برای آهنگ پریدخت سالار عقیلی که اساسن مناسب تمام شدن دی‌ماه سوم است. برای این دل‌تنگی که فکر می‌کنم تمام دیوارهای این خانه را وجب به وجب می‌شناسد و غم سیالی که درون‌م جریان دارد.
برای تلاطمی که با آن خو گرفته‌ام…

.

riraa | Dupont | Thursday 17 January 2008

امشب
شعری نخواهم نوشت
…مین شمع را
برای تولدت روشن می‌کنم
برگرد آتشی که تو در جان‌م روشن کرده‌ای
… تکه خاکستر کوچک کافی است
تا پر سوخته حرمت پیدا کند
جشن تولد توست
و من
… بار به دنیا می‌آیم و خاکستر می‌شوم
ققنوس‌م من امشب.
.
.
.
.
تولدت مبارک آقای دوپونت.

پ.ن:شمس لنگرودی

.

riraa | Dupont | Saturday 22 December 2007

پوست نارنگی‌ه کپک زده. اینقده دوز نوستالژی‌ش بالاس که من هی نگه‌ش می دارم تا نمی‌دونم هر وقت. خب وقتی اول زمستون یادش افتادم برام مثل قاصدک می‌مونه. بعد هی فوت‌ش می‌کنم که حس‌م سیال باشه تا آخر دی ماه.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است