گاهی وقتها حس آدمک چوبیهایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخهای توی هم رفته با کلی گره. از این آدمکهایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهرهیشان یک چیزی است که نمیدانی غم است یا شادی یا بیخیالی یا دلتنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خستهگی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورقشان بزنی و احتمالن صفحات خاکگرفتهیشان را فوت کنی. از این آدمکهای متناقض که گاهی ساعتها حرف برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکتند.
آدم گاهی وقتها حواسش درد میکند. نه فقط همین پنجتای معمول. کلی دیگرترهایشان حتا. از آنهایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمسشان کردهای. از آنهایی که توی همین آهنگ نینوا هست. و هر بار که گوشاش می کنی یاد همان حواس فراموششده می افتی. آنوقت است که آدمک چوبی به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدمکهای پیچیدهی ناشناس. از این آدمکهای متناقض که گاهی ساعتها حرف برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکتند
Comments Off
مرا در خانه سروی هست کاندر سایهی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
دیروز که آقای شجریان داشتند توی هدفون اجرای خصوصی میدادند، همینطوری یکهو یاد جناب دوپونت افتادم.
Comments Off
همون روزی بود که داشتیم با آقای وودی آلنمون کلی درددلگشایی میکردیم. همون تناقضهای توی حرفاش باعث شد مطمئن شم داره در مورد من حرف میزنه. قضیهی همون زخم کهنههه بود که من هرچند وقت یکبار روشو میکَنم. یادم میاد وقتی آخرین تصمیمهامو -که هنوزم دارمشون- بهش گفتم، داشت سیگارشو روشن میکرد. یادم نمیره که گفت آدمه باید خیلی صبور باشه. البته هر مردی که باشه رنج میبره. تازه اگه دوسِت داشته باشه بیشتر. میدونی بحث تحمل کردنش نیست، بحث همین یهو رفتنا و یهو پریدنهاس. همین که اذیت میشه با یه فکر خارجی. که درد هم نداره،مثل خورهس لامصب. که خاطرهی یه آدم دیگه چنگ بندازه وسط خوشحالیت. که شک کنی وقتی نگاهت میکنه و مثلن لبخند میزنه تو رو میبینه و میخواد با لبخندش آرومت کنه که نگرانش نشی یا نمیخواد توی مرور خاطراتش به تو آسیب بزنه و سعی میکنه با لبخندش بگه زود خوب میشم.
حالا فقط من میدونم که آقای وودی آلنمون راست میگفت. فیل هم که باشه از پا در میاد با این فکرا. اصالتشو که بردم زیر سوال و وادارش کردم فکر کنه به چراییش، تازه تالاپی افتاد توی سرم که این همون درددلگشاییمونه که دارم تجسمش میکنم.
Comments Off
وقتی توی جوابش میمونی
وقتی مدام از خودت میپرسی چرا
وقتی شاید ازش فرار هم کرده باشی
بعد یهو انگار مثل یه قطره بچکه توی ذهنت
انگار دقیقن همون روز بود…
Comments Off
رازداری برای دیماه این سالها. برای اضافه شدن دیماه هشتاد و شش به سهسال قبلش. برای آهنگ پریدخت سالار عقیلی که اساسن مناسب تمام شدن دیماه سوم است. برای این دلتنگی که فکر میکنم تمام دیوارهای این خانه را وجب به وجب میشناسد و غم سیالی که درونم جریان دارد.
برای تلاطمی که با آن خو گرفتهام…
Comments Off
امشب
شعری نخواهم نوشت
…مین شمع را
برای تولدت روشن میکنم
برگرد آتشی که تو در جانم روشن کردهای
… تکه خاکستر کوچک کافی است
تا پر سوخته حرمت پیدا کند
جشن تولد توست
و من
… بار به دنیا میآیم و خاکستر میشوم
ققنوسم من امشب.
.
.
.
.
تولدت مبارک آقای دوپونت.
پ.ن:شمس لنگرودی
Comments Off
پوست نارنگیه کپک زده. اینقده دوز نوستالژیش بالاس که من هی نگهش می دارم تا نمیدونم هر وقت. خب وقتی اول زمستون یادش افتادم برام مثل قاصدک میمونه. بعد هی فوتش میکنم که حسم سیال باشه تا آخر دی ماه.
Comments Off
آدم اگه گذاشت اهليش كنن بفهمی نفهمی خودشو به اين خطر انداخته که كارش به گريه كردن بكشه…
Comments Off
امشب فقط میخواهم سکوت کنم. امشب به خاطر همهی دلتنگیهایم و به خاطر قدمت این دوری که ریشه دوانده در همهی روزها و هفتهها و ماهها میخواهم سکوت کنم. به خاطر اینکه بعد از سه سال هنوز یاد نگرفتم غمها را باید مثل گل قاصدک فوت کرد شاید برایت خبر بیاورد. و به خاطر چهرهی آرامت توی این عکسی که چند ساعت است مدام نگاهش میکنم.
Comments Off
امروز هی دلم میخواهد بروم از روی درخت گردوی خانهی دوپونت اینا آویزان شوم و همهی اینهایی که توی دلم مثل سماور دارند قل قل میکنند را فریاد بکشم. از صبح لای هر کتابی را که باز میکنم، با هر کسی که هم صحبت میشوم، هر نوشته و هر عکسی را که میبینم همه انگار آشنایند. همه انگار یک پتانسیل عمیق شباهت توی خودشان پنهان کردهاند که وقتی نزدیکشان میشوی زبانه میکشد. حس می کنم کنار دریا ایستادهام و موج با سرعت زیادش آمده و خیس خیسم کرده. حس میکنم دارم میشوم شبیه آدمها. معمولی معمولی. بدون هیچ دغدغهی سرکوبگری که زمین بخوری. بدون هیچ تنشی که بیاندازدت در میدان انرژیهای منفی. نه آنکه فکر میکردم خیلی متفاوتم یا خیلی برترم. نه. همیشه فکر میکردم و فکر میکنم که آدمیان با همهی شباهتها منحصر به فردند و فقط خودشان هستند. حالا فقط حس میکنم آن گوشههای پنهان مشابهم با آدمها را پیدا کردهام. همانهایی که ریسمانی میشوند تا آدم انتهای این کِش بیقواره هی بیاید توی اجتماع و هی پرت شود آن دور دورها. آنقدر دور که خودش هم دلش برای ازدحام و شلوغی تنگ شود. گوشههای مشابه را کنار هم میچینم و خوشخوشانه برای خودم می خوانمشان. برای همهیشان بغضم میگیرد. به خودم میگویم من که همهیشان را داشتهام.من که توی همین هوا نفس کشیدهام. من که از همین ابرها برای خودم خرگوش و قورباغه و ماهی ساختهام. من که توی همین خیابانها قدم زدهام. پس چرا اینقدر کم لذتشان رفته زیر پوستم. چرا کمتر خنکی سایهی درختهای ولیعصر با آن جویهای همیشه خالیاش و قدم زدنهای طولانی و آب انار پیشنهادی تو این گودال خالی فاصله با آدمیان را پر کرده. به خودم میگویم راست میگفتی که باید آدمها را دوست داشت.هر چند بعضی آدمیان و کارهایشان همیشه برایم ناشناس و عجیب بودهاند و هستند اما بعضیهاشان را دوست دارم. همینهایی که میآیند اتفاقهای آشنا را جلوی چشمت میگذارند و میگویند خودت تصمیم بگیر. همینهایی که به جای ترس و دوری هی یادت میآورند که چسنالهکردن یک راه فرعی درست موازی همین زندهگیست و باید فقط نخش را به این زندهگی گره زد و نه بیشتر. همینهایی که به تو اجازه میدهند حسهایشان را از زاویهی دید خودت نگاه کنی. همینهایی که میشود ساعتها نگاهشان کرد و هی توی رفتارهای سادهی روزمرهیشان زندهگی کرد. نفس کشید. تازه شد.
Comments Off
«همه چیز قبلش مهمه و قبلترش و خیلی قبلترش» خانوم توی فیلم راست میگفت.همان قبلترها را میگویم یعنی شروعاش هم باید یک جوری خاص باشد. شاید اگر همه چیز را سپرده بودیم دست ماههای پاییزی حالا امیدوار تر بودیم. شاید اردیبهشت آنقدرها هم قابل اعتماد نبود.باور کردن اینکه بیشتر از چهارسال از آن اردیبهشت لعنتی میگذرد… به قول تو شبیه کوفت است.خودت که میدانی خیالم بیپروا میآید سراغت.من و تو فراموش کردهایم اما فکر و خیال را که نمیشود محصور کرد. برای خودش پر میکشد…
Comments Off
جناب دوپونت! يه راه تازه پيدا کردم براي اينکه به حس تنوع دوستيات لطفي کرده باشم. ياد گرفتم اول بنويسمت بعد اسمتو بگذارم اولش. آخه خودت باعث شدي من يادم بره چطوري بايد بنويسمت. منم که قول داده بودم اونقدر بنويسم که ديگه نتونم اما نباید به خودم دروغ بگم که نميتونم آخه اين بيشتر شبيه بهانهست. من فقط يه کم دور شدم از هر چيزي که بوي تو رو ميداد و حالا دوباره ميگردم بين همهي فاصلهها هي صدات ميکنم که باد بوي تو رو با خودش بياره. گم نشده بودي ولي واسه خودت رفته بودي يه جايي که لج منو در بياري. منم که تو لجبازيهات باز خودمو شريک کردم. حالا هم هي چشامو بستم تو دلم دارم ميشمرم هايبرنيت شدنتو که دوباره از روي خجالت بيايي و باز من برات قيافه بگيرم که اصلن دوستت ندارم و تو هي مجبور بشي دو تا بوس کوچولو توي جيبات قايم کني که من گول بخورم و باز برات دوپونت بنويسم. اما آخه اين وقت شب بوسهاي کوچولو همشون خوابن. از بس روزا شيطوني ميکنن و هي ميان دلمو پَر ميدن توي فاصلههات(از بس زيادن).شب هم که ميشه زود خوابشون ميبره يعني شايد اولش يه کم بالشهاشونو توي سر هم بزنن ولي هنوز دو صفحه از کتاب داستان مورد علاقهشون رو نخونده خواب بچهگربههاي منو ميبينن. همون داستاني رو ميگم که هيچ وقت تا آخرشو نشنيدن ولي خيلي دوستش دارن. نميدونم شايد اونا هم واسه خودشون ميرن و کتاب قصه ميشن، شايد توي پيچ و تابهاي داستان راه خونهشونو گم ميکنن. آخه گاهي شبا صداي گريهشون اينجا مياد.
خودت خوب ميدوني من به جاي اون دوتا بوس کوچولو با بغل کردنهاي يه کم بزرگتر بيشتر آشتي ميشم. يعني مثل بوس کوچولوها بغل کردنهاي تو، منو گول ميزنه، حتا بيشتر. از همونا که ميگي به هيچي فکر نکن، فقط چشماتو ببند و ببين که پيش مني.
ببين دوپونت، بازم دارم با مهربوني يادت ميدم برگردي خونهات و باز روي اون صندلي چوبيي بشيني تا من هي ازت بنويسم و تو هي عاشق دوپونت نوشتنهاي من بشي. بعد هي دلت بخواد سرک بکشي که دوپونتهاي منو غافلگير کني و من هي لاي صدتا از همين چهارسالها که گذشت قايمشون کنم که دستت نرسه. نميدونم چرا بازم دارم غرقات ميکنم توي همون دوست داشتني که تو هي چشمکزن ميبينيش و شايد يه کم تنبيه بخواي واسه اينکه يادت نره ريرا تنها کسي هست که واقعن تو رو ميخواد.
دوپونت عزيز! راستشو بخواي شايد خدا دوباره تو رو به من داده. ميدوني آخه فکر کردم شايد ديگه نتونم بنويسمت ولي يکي بود و هست(فقط يکي هست و ديگه هيچ کس نيست) که خوب ميدونه چطور بايد خود شيفتهگيات رو قلقلک بده که يادت بياد چطوري بنويسي. يکي قراره برام معجزه کنه. به من نگفت ولي فکر کنم دستمال اجيمجي داره که قراره دوپونت منو دوشنبه ساعت دو و پانزده دقيقه برگردونه. هنوز ميترسم بازم راست شکمتو بگيري و بري واسه خودت هر جا دلت خواست. اما هر جايي هم که بري زود برميگردي يعني قول دادي زياد ازم دور نشي. منم که نميخوام زندانيات کنم. تازه اگر نري جاهاي ديگر رو ببيني که نميفهمي هيچ کي مثل من نازت نميکنه.
بواشکي بهت ميگم اين يکي، خيلي خوب زبان خودشيفتهگيهاي حاد و مزمن رو بلده. يه وقت بهش حسودي نکني آخه با دستمال اجيمجياش يه کاري ميکنه که مرکز دوپونتيسمات فعال بشه. قول دادم براي يکي، دوتا از بچه گربههامو ببرم که بزرگشون کنه. وقتي ازش پرسيدم واسه چي؟ گفت نميخواد به آخرش فکر کني. به اين فکر کن که اين کوچولوها بايد بزرگ بشن و چه راست ميگه. اين به آخر همه چيز فکر کردنهاي من گُه ميزنه به همهي حسهاي قشنگي که توي دلم تاپتاپ ميکنن.
يکي قول داده نره واسه خودش توي تنهاييهاش. قول داده بياد پيش من، تا من تنهاش کنم و تنهاييهاش پر بشه از خاليي بودن من. يکي يه نوشته داره به تاريخ بيست و ششم فروردين که من خيلي دوستش دارم. داره وسوسهام ميکنه يه شب که خوابه برم و بدزدمش. بعد هم اونقدر بخونمش که نوشتههه شيفتهي خودش بشه و بعد توي همين حسها خاکستر بشه. بعد من خاکسترشو جمع کنم توي يه جعبهي کوچولو و هي شبا توي بغلم بگيرمش و براش حرف بزنم تا احساس تنهايي نکنه.
Comments Off