Nemo
یک آدم لجباز،پر سر و صدای، بدجنس، عجول، خوشخندهی، بیثبات، همهچیز دان، خوش صحبت، دارای چهرهی کاریزماتیک و گاهی به صورت جزئی مهربان.
یک آدم لجباز،پر سر و صدای، بدجنس، عجول، خوشخندهی، بیثبات، همهچیز دان، خوش صحبت، دارای چهرهی کاریزماتیک و گاهی به صورت جزئی مهربان.
گاهی وقتها حس آدمک چوبیهایی را داری که کلی نخ بهشان آویزان است. نخهای توی هم رفته با کلی گره. از این آدمکهایی که دست و پایشان آویزان است. بعد ته چهرهیشان یک چیزی است که نمیدانی غم است یا شادی یا بیخیالی یا دلتنگی یا ترس یا غرور یا مستی یا خستهگی. از این موجودات چندلایه که باید مثل کتاب ورقشان بزنی و احتمالن صفحات خاکگرفتهیشان را فوت کنی. از این آدمکهای متناقض که گاهی ساعتها حرف برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکتند.
آدم گاهی وقتها حواسش درد میکند. نه فقط همین پنجتای معمول. کلی دیگرترهایشان حتا. از آنهایی که آخرین بار چندین ماه قبل لمسشان کردهای. از آنهایی که توی همین آهنگ نینوا هست. و هر بار که گوشاش می کنی یاد همان حواس فراموششده می افتی. آنوقت است که آدمک چوبی به قدر کافی خسته است که دیگر دست و پا نزند. از این آدمکهای پیچیدهی ناشناس. از این آدمکهای متناقض که گاهی ساعتها حرف برای گفتن دارند و گاهی عمیقن ساکتند
یک مشت مغز فندقی نشستهاند لایحهای نوشتهاند که مصداق همان جملهی معروف -میتونیم میکنیم- باشد.
من هیچ توضیح مشخصی ندارم برای این لحظههایی که به مستی می گذرند.وقتهایی که هیج اثری از من عقلگرای دست به عصا نیست. صبح که بیدار میشوم بعد از آنکه عقدههای فروخوردهی این خورشید لعنتی را به رخش کشیدم، خیلی سرخوشانه دوش آبسرد می گیرم. بعد همانطور چکه کنان و خیس خودم را توی تخت می اندازم و چندصفحهای از هر کوفتی که دم دستم باشد می خوانم. فکر میکنم بهترین تکهی روزم همین خشککردن موهاست. آنقدر آرام و با دقت نوازششان می کنم و بوی شامپو میبلعم که زمان یادم میرود. آنوقت، قبل از آنکه این گوربهگور شدهها برق لعنتی را قطع کنند آستینهای همیشه چروک مانتو را اتو می کنم و از خانه می زنم بیرون. تازه از اینجا به بعدش آثار مستی آرام آرام هویدا میشوند. یک جوری که نه عصبی است، نه غمناک، نه خوشحال در مورد پایان نامه و رفتن و کنکور و زندهگی و آدمها حرف میزنم که خودم هم نمیدانم چطوری است. بعد خودم میفهمم که انگار همه چیز غیرعادی است و یکی مثل همیشه، مثل همهی آدمها میگوید بیشتر شبیه تلقین است،چون حرفها و غرزدنهایم خیلی هم طبیعی است. بعد توی همین نشستنها و حرف زدنها توی گوشهی دنج خودم کاملن آگاهانه در مورد یکی از مخفیانههایم میگویم. راستش بعد از این حرفها خیلی هم طاقت شنیدن نظر دیگری را ندارم. اینجور وقتها اگر کسی بخواهد زیاد نزدیکم باشد لگدپرانی میکنم. یک بیحوصلهگی خارقالعادهای دارم که تا به حال مشابهاش را ندیدهام. آدم است دیگر، گاهی وقتها یکهو دلش میخواهد با خودش از این شرطهای تخمی ببندد. مثلن به خودم میگویم، میخواهم یکهو بدون مقدمه یکی از یواشکیهای زندهگیم را بگویم بدون آنکه به عواقبش فکر کنم یا حاضرم با اولین ایتالوکالوینو خوان خوشصدایی که دیدم بخوابم. یا به محض اینکه یک روسری گلمنگلی پیدا کنم میخرم هرچند یکبار هم از آن استفاده نمیکنم یا چون دیشب آمده بودی به خوابم ، امروز پاچهی هر آدمی که شبیه تو باشد را میگیرم. بعد همیشه آنقدر این حرف به هم بافتنها طولانی میشود که باید بدو بدو بروم خانه. انگار شب که میشود همهی این حالتهای مستی میپرد. آدم تازه یادش میافتد که اسهال داشته، که پریود بوده، که نباید سیگار میکشیده، که باید برای پایاننامهاش با یکی تماس میگرفته، که باید سری به کتابخانه می زده…گاهی وقتها آدمها یکجوریاند که انگار ای نخورده مستشان به راه است.
همین آدم عجیب و غریب را میگویم که این روزها مرا از خودش پر کرده. همین آدم گاهی خوشحال،گاهی غمگین،گاهی عصبانی،گاهی مهربان،گاهی نگران،گاهی آرام،گاهی شاکی، گاهی…همین آدم لحظهای که هی فرو میرود توی قلبم. همین آدم امروز هست و فردا نیست. نمیدانم حتا باید بترسم که هی سراغم میآید. نمیدانم اگه با پای خودش نرود چه میشود. به خودم میگویم حالم خوب است. به تو هم. به بقیه هم. اما مشروط خوبم. تا وقتی این فکرها تهنشین شده باشد توی ذهنم همه چیز خوب است. اما وقتی مثل آب گلآلود همهی این تکههای لحظهای پخش میشوند توی سرم…خودم هم نمیدانم. تو هم نمیدانی. هیچکسی هم نمیداند.
آدمه دیگه. گاهی وقتا مثل الان میشینه فکر میکنه به اینکه اگه دیشب شرطمونو سر ایتالیا و فرانسه بسته بودیم الان چه خوشبهحالم بود و کلی هیجان داشتم که توی شرط بردم. بعد دیگه لازم نبود بشینیم منتظر اون بازیه که نمیدونم اصلن چه روزیه و احتمالات هم توش زیاااااده.
وقتهایی در زندهگی هست که سقوط میکنی اما نمیافتی؛
وقتهایی هم هست که سقوط نمیکنی اما میافتی؛
اولیم ددددرد میکنه.
خودم کشفت میکنم
نه از روی عادت
نه غریزی
نه بر حسب تصادف
نگاهت میکنمو
پیدا میشی
و میفهمی که جسور بودن بهانه نیست.
خیلی نفرتانگیزه که اسمشو میذاری سانتیمانتالیسم زنونه.تو مایههای این که یه سرماخوردهگیه سادهاس حالا خودتونو ناراحت نکنین یا شما که تحصیل کردهاین دیگه چرا بزرگش میکنین. بعد با کمال پرروییتر میشینی به همون خانومایی که لهشون کردی لبخند هیولایی میزنی، انتظار داری یه سوییت تاک خوب هم از کنارش در بیاد!
اسمش را میگذارم میانمایهگی از سرطان هم بدتر است. بعد یاد ویروسشناسی میافتم با همهی بد یمنیاش و میگویم میانمایهگی حتا از ایدز هم بدتر است.
فکر میکنم چقدر طول میکشد تا قطار باز هم به ایستگاه برسد. به اینکه چمدان به دست در ایستگاه یک یکشنبهی آفتابی زمستان نشستهام تا برسد و حتا به جاده هم فکر نمیکنم. به اینکه سازشی که فرورفتهایم در آن، هیچ وقت رنگ عوض نمیکند. اینکه عادت میکنیم همین آدمها باشیم. با همین لباسها. همین فکرها. همین نگرانیها. همین دلتنگیها. اینکه برای تغییر همیشه میلرزیم و پشیمانیم.
و اینکه دلمان میخواهد داستانمان هیچ وقت تمام نشود. و اسبمان همیشه بتازد. آنقدر چهار نعل برود که شاید فردایی باشد…