ما نه سازش کردیم،نه سکوت کردیم،نه وا دادیم. ما فقط یه چیزایی مثل زور و قدرت و چماق نداشتیم که این وحشیها داشتن. بهت زده بودیم که این صحنههایی که دیدیم واقعی بود؟! یعنی هنوزم ما بیشماریم یا اونا بیشمارترن اصلن؟ یعنی جای این چماقها خوب میشه؟ جای چماقهایی که روح و روان مارو له کردن چی؟ یعنی یه روزی میشه که ذلیل شدن همهشونو ببینیم…آخ که گاهی وقتها انگار فقط آخ. انگار فقط چند ماهه که همش کارمون شده آخ. آخ که اصلن مگه میشه راحت بخوابی وقتی قیافهی اونایی جلوی چشمته که دیدی امروز خونی و کبود دستگیر شدن. آخ که بعضی وقتا اونقدر ناامیدی از بهبودی اوضاع که انگار هیچ وقت بهتری نبوده و نیست.آخ که جای این زخمها که هیچ، جای تمام آههایی که این روزها از ته دل میکشیم خوبشدنی نیست انگار.
Comments Off
راست میگوید میم. خواستهها،آرزوها،خیالبافیهای ما از آدمهای فعلی و احتمالی دور و برمان همیشه انتها دارد. یکجایی میرسد که تو دیگر اشباعی از آدمها،نگاههایشان، حرفهایشان. اما رویاپردازیها و خواستههای ما از خودمان هیچگاه تمام نمیشود. اصلن انگار کن که این مرض تمام آدمهای تمامیتخواه و کمالگرا باشد. حالا گیرم با چاشنی خودشیفتهگی یا بدون آن.
Comments Off
همینجوری بیهوا وقتی داری میری دنده پنج، انگشتامو بین انگشتات جا میکنم. هنوز پاییزم نشده درست و حسابی. هی فینفین می کنم از این آلرژی کوفتی. هی حتا سردم شد امشب بس که پنجره باز بود و هی مشت مشت هوای خنک خورد به صورتم.جوراب حولهای نارنجیهامو هم پوشیده بودم با تاپ و پاچههای بالا زدهی شلوار. هی گفتم شاید مرا تو بیسببی نیستی که من هی منتظرم و هنوز نیومدی. حالا نشستیم دور هم با گیتار اسپانیش و سنتور و ساز دهنی و سهتار. بعد تلفیق هم شدیم به سرعت. پاییز هم نبود که یکی دلش بلرزه از این میکسشدهگیه تخمیه هر کسی واسه خودش. تو بگو صدا به صدا نمیرسید که شکایتی بکنیم اصلن.امان از این تلفیقشدهگیه تو را کمدار… پاییز نیومده اما باید انگشتان جوهریمو یک جوری نرم نرم لای موهات بازی بدم و مثل گربهها بخزم توی بغلت. پاییز هنوز نیومده ولی میدونی که،این روزا گاهی انگار زمستونه و گرمای نفسهات روی گردنم لازم.همینجوری بیهوا وقتی داری نگام میکنی بینیمو فرو میکنم توی پیراهنت. پردهها رو خودم کشیدم، زمستون امسال خیلی زود اومد. پاییز اما نه…
Comments Off
خاله نیستی،نمی دونی وقتی داری چوبشور حتا! سق میزنی اگه احتمالش بره که خواهرزادهه ممکنه رفیق چوبشور و زغالاختهت -همان گرمابه و گلستان خودمان- بشه، محاله بتونی تنهایی به لذت ِچوبشوری برسی. البته نه اینکه بای دیفالت فریضهی چوبشور خوری یک نوع فعالیت دونفره باشه که لذت دوطرف بهش معنا بده. این در واقع همون منطق خالهبودهگیه که چندان هم قابل توصیف نیست.
Comments Off
یک نوع شب بیداری هست که تویش هی فکر میکنی به شروعها. به همان ابتدای هر چیز. به این که واقعن کی به وجود آمد. حتا میشود به این فکر کرد که اگر یک دقیقه دیرتر آمده بودم یا دو ردیف جلوتر نشسته بودم یا اگر فلان روز به جای قدم زدن توی خانه مانده بودم یا کلی کلی اتفاق دیگر الان وسط چیزی نبودم که به آغازش فکر کنم. این یکی یکی چیدن پازلهای هر رابطه،هر اتفاق خیلی هیجانانگیز است. این نگاه آزادانه و بدون دغدغه انگار که هیچ دلبستهگی و وابستهگی در کار نباشد خیلی خوب است. اصلن این شبهای کشآمده توی تختخواب وقتی خودت شده باشی ایناریتوی زندهگی خیلی لذتبخش است.
روز جمعه ساعت یازده راه افتادیم.شب قبلش به هر دلیلی که بود مثل یک ماه گذشته توی بیداری و بیخوابی گذرانده بودم. نگران بودیم.نگران از اینکه دستبندهای سبزمان را نشان بدهیم یا ندهیم، نگران از اینکه عکسهای موسوی را در بیاوریم یا نیاوریم. هنوز نرسیده به اتوبان یک خانم خندهرویی را دیدیم که شال سبزی به گردن داشت و دست کودک سه چهار سالهاش را گرفته بود. متاسفانه توی ماشین زیاد بودیم و نتوانستیم سوارشان کنیم اما مطمئن شدیم که با یک جمعیت میلیونی روبرو میشویم. میدان ولیعصر به سمت بلوار کشاورز را پلیس بسته بود. از یکی از کوچههای بالای میدان به طرف بلوار کشاورز رفتیم. مردم در حال گفتن یاحسین میرحسین بودند. وارد خیابان قدس که شدیم یک آقایی یک دسته عکس میرحسین گذاشت روی دستم. عکسها را بین مردم پخش کردم. مردم با اشتیاق عکس میرحسین را بالای سر میگرفتند و بلندتر اللهاکبر میگفتند. از بلندگو صدای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل میآمد و مردم در جواب مرگ بر روسیه و مرگ بر چین میگفتند.
مردم از هر قشر و گروهی که تصور میکنید با لباس،شال و دستبند سبز آمده بودند. سخنرانی قبل از نمازجمعه را هیچکس نشنید. فقط هر جایی که سخنران از *خ* حرف میزد ملت هو میکردند. حرفهای این مردک بادمجان دور قاب چین که به درازا کشید مردم شروع کردند به گفتن ما منتظر هاشمی هستیم. هاشمی که شروع کرد به صحبت، گاز اشکآور انداختند وسط جمعیت. یک خانم چادری که به دیوار تکیه داده بود از توی کیفش یک پاکت سیگار بیرون آورد و با دوستانش شروع کردند به کشیدن سیگار. بعد هم رویش را کرد به طرف من، پاکت سیگار را نشانم داد و گفت اینو میبینی؟! برای این راهپیماییها خریدم.
نماز که تمام شد به سمت میدان فلسطین راه افتادیم. یک آقایی پشت بلندگو داشت خودش را جر میداد که به خاطر اتحاد بین نمازگزاران همه شعاری که از پشت بلندگو اعلام میشوند را تکرار کنند و متفرق شوند. دیگر هیچ ترسی نداشتم از اینکه جلوی پلیسها بایستم، دستبند سبزم را نشانشان دهم و شعار بدهم. نزدیکیهای میدان فلسطین یک نخالهای پیدا شد که عکس ا.ن را بالای سرش برده بود. همین باعث شد شعارها از حمایت موسوی و هاشمی و زندانیان سیاسی و کشتهشدگان به سمت ا.ن برگردد. همه شروع کردند به گفتن دروغگو دروغگو و مرگ بر دیکتاتور. میدان فلسطین که خلوت شد یک عده خ.ا.ی.همال جمع شدند جلوی مسجد و شروع کردند به شعار دادن در حمایت از ا.ن و خ. ما هم راه افتادیم به طرف بلوار کشاورز.
تمام بلوار پر بود از لباسشخصیهای باتوم به دست که اکثرشان کمتر از بیست و پنجسال سن داشتند و همه به بازوهایشان پارچههای قرمز بسته بودند. ظاهرن بهشان گفته بودند تا جایی که ممکن است درگیر نشوید چون تنها کاری که میکردند این بود که با لبخندهای ماسیده و احمقانه بای بای کنند. توی فاطمی که سوار ماشین شدیم تازه فهمیدیم هوا چقدر گرم بود. تازه فهمیدیم چه خوب که هاشمی ناامیدمان نکرد. چه خوب که موسوی ترسو نیست. چه خوب که مردم عقبنشینی نکردند.
بعضی وقتا هست که آدم وحشیه درونت باهات قهر میکنه و توی دلت مچاله میشه.
بعضی وقتا هست که آدم وحشیه درونت با رضایت تمام میخواد به این مچالهشدهگی ادامه بده.
بعضی وقتای اول مثل قلقلک میمونه،آگاهی هم میاره. اما بعضی وقتای دوم به شدت درد داره و کلن یعنی بیخبری.
این دلمردگی الانهای ما که بدجوری خیره مانده به سقف و انگار هم نمیخواهد تمام شود.
این کلیپ لعنتی هزار بار دیده شدهی سر اومد زمستون که پر از لبخندهای میم.ح.میم است و هر بار و هر بارش با اشکهای ما تمام میشود.
این تپش قلبهایمان که حالا حالاها صدای کمانچهی کیهان کلهر میدهد.
این الف.نونِ آرزو به دل برای حکومت در جهان که مثل لاشخور دارد ذره ذره وجودمان را میخورد.
این حسرت عمیقن رسوب کرده در همهچیز و همهکس و همهجا که انگار ماندن دیگر جایز نیست.
این تقدیر راست کردهای که خواهی نخواهی در پاچهی ماست، این بهتزدهگی تا هستیم و هست.
راست میگه خانوم لشمانیا. دچار سرخوردهگی سیاسی شدیم. دیگه نه طاقت اینو داریم که با هم بحث کنیم، نه توان اینکه بشینیم تنهایی هی حرص بخوریم و هی ناامیدتر بشیم. اصلن مگه ما چیز زیادی میخواستیم که به خاطرش باید این همه تاوان بدیم. عارف که برگشت ایران یه جورایی بهتزده بود. یعنی با وجود همهی خبرها باورش نمیشد که این همه برگشته باشیم سال پنجاه و شش،پنجاه و هفت. اونقد بیحوصله بودیم که یادمون رفت خوشحال باشیم از اینکه برگشته. که یادمون رفت کلی اتفاق افتاده و یه دنیا حرف داریم…
هر روز صبح که هوا روشن میشه میدونیم که قراره با یه دروغ تازه، یه بازی تازه روبرو بشیم. یه ماجرای احمقانه که نشستن سر هم کردنو از جعبهی جادویی ضرغامی نشونش میدن. و هنوزم فکر میکنن ما باورمون میشه.اما ما بیاعتمادیم و بی اعتمادی یعنی همهی این ثانیههایی که داره میگذره. یعنی اونقد بدبین شدیم که به «کاشکی قضاوتی در کار بود» میخندیم. و چه خندهی تلخیه.
یعنی اصلن همین سکوتی که دیگه کسی نمیخواد شکسته بشه.
Comments Off
برادر بیقراره
برادر شعلهواره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
…
Comments Off
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
Comments Off