پا دری

riraa | خودمان.خودشان | Thursday 15 January 2009

همسایه‌ها رفته بودن مسافرت. خونه اون‌قدر ساکت بود که صدای غلت‌زدن پیرزن دوطبقه بالاتر روی تخت‌ شنیده می‌شد. حتا صدای اون بچه دایناسور طبقه‌ی اول که از صبح تا شب داره با اسباب‌بازی‌هاش روی جمجمه‌ت حکاکی می‌کنه نمی‌اومد. گاهی وقتا آرامش اصلن به درد نمی‌خوره.گاهی وقتا آدم هرجای دنیا که باشه دل‌تنگ‌ه. این‌جا یه پسر اروپایی موفق هست که فکر می‌کن‌ه یه دختر ایرانی حتمن یه برتری خاصی داره که این همه سینه‌هاش خوش فرم‌ه. به قول اون خانوم‌ه عجب چیزی‌ه توی لباس! بعد اگه بخواد خیلی مطمئن بشه باید براش توضیح بدی توی سوتین‌ت هیچی نذاشتی، که اینا واقعی‌ن، دکوری نیستن آخه. بعد یه جوری کنجکاوانه نگات می‌کنه انگار داری یه مسئله‌ی پیچیده‌ی متافیزیکی‌و براش توضیح می دی. داشتم فکر می‌کردم اگه یه خونه داشتم که مثل سیندرلا از توی سوراخ دیوارهاش موش‌های مهربون بیرون می‌اومدن الان مجبور نبودم با دیوار سفید روبروی تخت‌م حرف بزنم. اصلن هیچ‌وقت نمی‌نوشتم. این شعر براتیگان‌و هی براشون می‌خوندم و بیشتر باورش می‌کردم.
بندناف را دوباره نمی‌توان بست
تا زنده‌گی دیگر بار در آن جریان
یابد.
اشک‌های ما هرگز کاملن
خشک نخواهند شد.
اولین بوسه‌ی ما اکنون روحی است،
که سرگشته در دهان‌مان می‌گردد، بدان هنگام که آن‌ها
در نسیان محو می‌شوند.

رها.

BuZZZ!

riraa | خودمان.خودشان | Wednesday 14 January 2009

شدم شبیه اون دائم‌الخمره توی شازده کوچولو بس که تکیلا می‌خورم تا یادم بره غم و غصه‌هامو.

رها.

male-ness

riraa | خودمان.خودشان | Wednesday 29 October 2008

مرد باید کوین اسپیسی باشد.

رها.

.

riraa | خودمان.خودشان | Monday 27 October 2008

یک زمانی فکر می‌کردم از این‌که بگویم یک زمانی عاشق من هم بوده یا غصه می‌خورم یا وحشت می‌کنم. اما واقعیت‌ش این است که ماهیت‌ش بیش‌تر شبیه دود یک سیگار مسیری را برای خودش طی می‌کند و بعد ناپدید می‌شود. حالا نه این‌که یک نفری پیدا شده عاشق‌ش شود دیگر حتا همان حس حسادت بالقوه‌ای که همیشه به خودم چسبانده‌ام را هم ندارم. می‌توانم تجسم کنم که روح و جسم‌ش را یک‌جا ببلعند و خودش آن دورترها نشسته باشد و از پوچی زنده‌گی و لغزنده‌گی و کوفت و زهرمارش بگوید. مثل یک گربه حاضرم به خاطر همه‌ی خصلت‌هایی که به خودم بسته‌ام به این شیشه‌ها پنجول بکشم تا این حس بی‌خیالی تمام شود. روز آخر فکر کنم باران هم می‌آمد. هوا خیلی سرد بود. بهترین جا یک آغوش گرم بود. دو بار نیمه‌ی راه برگرداندمت اما هر بار توی شلوغی و بین مردمی که حماقت مورچه‌ها را به ارث برده باشند بدون هیچ حسی خداحافظی کردیم. یک چیزهایی هست که وقتی تمام می‌شود دیگر ترمیمی برایشان وجود ندارد. ‌دندان‌های تیز یک گربه هم نمی‌تواند بیش‌تر از این یک گوشت له‌شده‌ی گندیده‌ را بدرد.گربه‌ی وجودم هم پنجول‌های تیزی دارد و هم خوب لگدپراکنی می‌کند اما با بوی تعفن سازگاری ندارد. می‌توانی ساعت‌های پای تلفن به خاطر یک عشق قدیمی مثلن شکل‌نگرفته گریه کنی و من برایت دلسوزی کنم اما انتظار نداشته باش که باورم شود. دلم می‌خواست می‌گفتم چقدر به هم می‌آیید و چقدر بعد از یک‌سال حس می‌کنم زمان تند و تند گذشته و هیچی از تو این‌جا نمانده.من دیدم که مثل آدم‌های خوش‌بخت روی مبل لم داده بودید و او به بازویت تکیه کرده بود و زنده‌گی‌تان آن‌قدر شیرین بود که دل‌تان را می‌زد و من از این‌که هیچ حس نفرتی درون‌م نبود از خودم بیزار بودم. من حتا از این‌که شروع این نمایش مضحک زمانی بود که هنوز مایی مثلن وجود داشت هم ناراحت نبودم. یک جور احمقانه‌ی عجیبی برایم مهم نبود که وقتی هنوز کنار من بودی از کسی که دوست‌ش داشتی حرف می‌زدی آن هم خیلی عادی. مثل خبر بالا و پایین آمدن قیمت زمین و طلا و هزار کوفت دیگر که اجتناب ناپذیرند و لزومی ندارد دل‌ت برایش تاپ‌تاپ بزند. نتیجه‌اش حالا این است که امروز نشسته‌ام نامه‌ی عاشقانه‌ت را به معشوقه‌ی آشنایت خوانده‌ام و اصلن هم از این عشق لبریزی که توی نامه‌ات مثل باران امشب شرشر می‌ریخت تعجب نکردم. اما راستش آن‌چه برایم مهم است واقعیتی‌ست که حالا می‌دانم، این خلاصی آرام‌کننده‌ای که بعد از دوازده‌ماه یا شاید هم کمی بیش‌تر سراغ‌م آمده. می‌دانی آدم‌ها موجودات قابل تحسین و بی‌شعوری‌ هستند.

رها.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است