
عشق قدیمِنت خُواَ
عکس یه رویا رو هُواَ
لقمهی گپتِر از لُواَ
گِفتن آهو وا دُواَ

عشق قدیمِنت خُواَ
عکس یه رویا رو هُواَ
لقمهی گپتِر از لُواَ
گِفتن آهو وا دُواَ
یک وقتهایی هست مثل امروز که چهارتا آدم عاقل و بالغ که ما باشیم دور هم مینشینیم و از پنهانیترین و شخصیترین لایههای زندهگی حرف میزنیم و خوش میگذرانیم. البته ممکن است این گاهی وقتها یک آدم مستی که من باشم هم پیدا میشود که چند پیشنهاد ورای تصور جمع بدهد که بعد از ظهور علائم هوشیاری بهتر است موضعگیری شفافی برای رفع شبهات وارده ارائه دهد. یک وقتهایی هست مثل امروز که تکرار این چهارشنبهها یعنی هی عمیق و عمیقتر شدن دوستیهایمان. یعنی همین روابط محکمی که دوتایی و سهتایی و چهارتایی-با احتساب جایگشتها-بین ما برقرار است. یک وقتهایی هم هست که توی همین چهارنفرهگیمان-مثل امروز- پنهانی توی ذهنم مرور میکنم جنس متفاوت روابطمان را و چقدر لذتبخش است که هیچ تشابهی بینشان نیست و هر کدامش یک خیابان گنده مهیج است با کلی کوچه پسکوچههای رنگی که هیجان پیدا کردن میانبر باعث پیشرفتش میشود.
یک نوع شب بیداری هست که تویش هی فکر میکنی به شروعها. به همان ابتدای هر چیز. به این که واقعن کی به وجود آمد. حتا میشود به این فکر کرد که اگر یک دقیقه دیرتر آمده بودم یا دو ردیف جلوتر نشسته بودم یا اگر فلان روز به جای قدم زدن توی خانه مانده بودم یا کلی کلی اتفاق دیگر الان وسط چیزی نبودم که به آغازش فکر کنم. این یکی یکی چیدن پازلهای هر رابطه،هر اتفاق خیلی هیجانانگیز است. این نگاه آزادانه و بدون دغدغه انگار که هیچ دلبستهگی و وابستهگی در کار نباشد خیلی خوب است. اصلن این شبهای کشآمده توی تختخواب وقتی خودت شده باشی ایناریتوی زندهگی خیلی لذتبخش است.
البته نیاز به توضیح ندارد که بعضی آدمها استفراغهای روشنفکرانهیشان را به مردم تزریق میکنند و تصور هم میکنند خیلی باحال هستند،خیلی مدرن هستند،خیلی خوشفکر هستند.
خب زمان میبرد که این یک-شبه-معروف-شدهها بوی گند افکارشان بیرون بزند.
پ.ن: لازم نیست حتمن کتابو برگردونین. ابتکار به خرج بدین. ممم…مثلن ما خیلی وقت است به عنوان جا-عودی ازش استفاده میکنیم.
روز جمعه ساعت یازده راه افتادیم.شب قبلش به هر دلیلی که بود مثل یک ماه گذشته توی بیداری و بیخوابی گذرانده بودم. نگران بودیم.نگران از اینکه دستبندهای سبزمان را نشان بدهیم یا ندهیم، نگران از اینکه عکسهای موسوی را در بیاوریم یا نیاوریم. هنوز نرسیده به اتوبان یک خانم خندهرویی را دیدیم که شال سبزی به گردن داشت و دست کودک سه چهار سالهاش را گرفته بود. متاسفانه توی ماشین زیاد بودیم و نتوانستیم سوارشان کنیم اما مطمئن شدیم که با یک جمعیت میلیونی روبرو میشویم. میدان ولیعصر به سمت بلوار کشاورز را پلیس بسته بود. از یکی از کوچههای بالای میدان به طرف بلوار کشاورز رفتیم. مردم در حال گفتن یاحسین میرحسین بودند. وارد خیابان قدس که شدیم یک آقایی یک دسته عکس میرحسین گذاشت روی دستم. عکسها را بین مردم پخش کردم. مردم با اشتیاق عکس میرحسین را بالای سر میگرفتند و بلندتر اللهاکبر میگفتند. از بلندگو صدای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل میآمد و مردم در جواب مرگ بر روسیه و مرگ بر چین میگفتند.
مردم از هر قشر و گروهی که تصور میکنید با لباس،شال و دستبند سبز آمده بودند. سخنرانی قبل از نمازجمعه را هیچکس نشنید. فقط هر جایی که سخنران از *خ* حرف میزد ملت هو میکردند. حرفهای این مردک بادمجان دور قاب چین که به درازا کشید مردم شروع کردند به گفتن ما منتظر هاشمی هستیم. هاشمی که شروع کرد به صحبت، گاز اشکآور انداختند وسط جمعیت. یک خانم چادری که به دیوار تکیه داده بود از توی کیفش یک پاکت سیگار بیرون آورد و با دوستانش شروع کردند به کشیدن سیگار. بعد هم رویش را کرد به طرف من، پاکت سیگار را نشانم داد و گفت اینو میبینی؟! برای این راهپیماییها خریدم.
نماز که تمام شد به سمت میدان فلسطین راه افتادیم. یک آقایی پشت بلندگو داشت خودش را جر میداد که به خاطر اتحاد بین نمازگزاران همه شعاری که از پشت بلندگو اعلام میشوند را تکرار کنند و متفرق شوند. دیگر هیچ ترسی نداشتم از اینکه جلوی پلیسها بایستم، دستبند سبزم را نشانشان دهم و شعار بدهم. نزدیکیهای میدان فلسطین یک نخالهای پیدا شد که عکس ا.ن را بالای سرش برده بود. همین باعث شد شعارها از حمایت موسوی و هاشمی و زندانیان سیاسی و کشتهشدگان به سمت ا.ن برگردد. همه شروع کردند به گفتن دروغگو دروغگو و مرگ بر دیکتاتور. میدان فلسطین که خلوت شد یک عده خ.ا.ی.همال جمع شدند جلوی مسجد و شروع کردند به شعار دادن در حمایت از ا.ن و خ. ما هم راه افتادیم به طرف بلوار کشاورز.
تمام بلوار پر بود از لباسشخصیهای باتوم به دست که اکثرشان کمتر از بیست و پنجسال سن داشتند و همه به بازوهایشان پارچههای قرمز بسته بودند. ظاهرن بهشان گفته بودند تا جایی که ممکن است درگیر نشوید چون تنها کاری که میکردند این بود که با لبخندهای ماسیده و احمقانه بای بای کنند. توی فاطمی که سوار ماشین شدیم تازه فهمیدیم هوا چقدر گرم بود. تازه فهمیدیم چه خوب که هاشمی ناامیدمان نکرد. چه خوب که موسوی ترسو نیست. چه خوب که مردم عقبنشینی نکردند.
با در نظر گرفتن همهی احتمالات،فردا نماز جمعه میرویم نقطه دستبند سبز و عکس میرحسین هم میبریم نقطه هنوز هم ناامید نشدیم و امیدواریم که نشویم نقطه
بعضی وقتا هست که آدم وحشیه درونت باهات قهر میکنه و توی دلت مچاله میشه.
بعضی وقتا هست که آدم وحشیه درونت با رضایت تمام میخواد به این مچالهشدهگی ادامه بده.
بعضی وقتای اول مثل قلقلک میمونه،آگاهی هم میاره. اما بعضی وقتای دوم به شدت درد داره و کلن یعنی بیخبری.
این عکس میرحسین بالای میز یعنی آقا ما چقدر بغض فروخورده داریم تا ته دنیا. یعنی از عقدهی اودیپ هم بدتر و دردناکتر.