.
راست میگه خانوم لشمانیا. دچار سرخوردهگی سیاسی شدیم. دیگه نه طاقت اینو داریم که با هم بحث کنیم، نه توان اینکه بشینیم تنهایی هی حرص بخوریم و هی ناامیدتر بشیم. اصلن مگه ما چیز زیادی میخواستیم که به خاطرش باید این همه تاوان بدیم. عارف که برگشت ایران یه جورایی بهتزده بود. یعنی با وجود همهی خبرها باورش نمیشد که این همه برگشته باشیم سال پنجاه و شش،پنجاه و هفت. اونقد بیحوصله بودیم که یادمون رفت خوشحال باشیم از اینکه برگشته. که یادمون رفت کلی اتفاق افتاده و یه دنیا حرف داریم…
هر روز صبح که هوا روشن میشه میدونیم که قراره با یه دروغ تازه، یه بازی تازه روبرو بشیم. یه ماجرای احمقانه که نشستن سر هم کردنو از جعبهی جادویی ضرغامی نشونش میدن. و هنوزم فکر میکنن ما باورمون میشه.اما ما بیاعتمادیم و بی اعتمادی یعنی همهی این ثانیههایی که داره میگذره. یعنی اونقد بدبین شدیم که به «کاشکی قضاوتی در کار بود» میخندیم. و چه خندهی تلخیه.
یعنی اصلن همین سکوتی که دیگه کسی نمیخواد شکسته بشه.