MC.

riraa | plasma membrane, private | Thursday 30 October 2008

آدم گاهی وقت‌ها دل‌ش برای آقای میم تنگ می‌شود. برای آن قیافه‌ی پرانرژی دو نقطه دی که لبخند از روی لب‌ش محو نمی‌شود. آدم حتا گاهی وقت‌ها دل‌ش برای آقای میم فقط تنگ می‌شود و دنبال بهانه برای رفع دل‌تنگی هم نمی‌گردد. آدم گاهی وقت‌ها شخصن دل‌ش برای آقای میم تنگ می‌شود و این موضوع هیچ واکنش خارجی را هم در پی نخواهد داشت. آدم گاهی وقت‌ها یک موجود صرفن دل‌تنگ لاک‌پشتانه‌ی غیر غم‌گین است که فقط توی دل‌ش جا کم آورده است.آدم گاهی وقت‌ها دل‌تن‌گی‌ش معنای دل‌تنگی می‌دهد.

ری‌را.

Casino

riraa | DNA | Wednesday 29 October 2008

این یعنی مصداق واقعی خدا خرو می‌شناخت که بهش شاخ نداد. اگه خدایی نکرده من افتاده بودم تو خط قمار و قماربازی با هیچ نیروی غیبی هم نمی‌شد نجات‌م داد. بس که من پتانسیل کازینویی‌م بالاس.

ری‌را.

Dupont

riraa | Dupont | Wednesday 29 October 2008

بعضی شعرها انگار برای آدم‌های خاصی نوشته شده‌اند. بعضی شعرها مثل شناسنامه‌ی آدم‌ها هستند. مثل یک معما منتطر می‌مانی تا وقتی به آخرش رسیدی و مطمئن شدی اشتباه نکرده‌ای یادش بیافتی.

به تماشای هر نمایشی رفت‌م،
تو را در صندلی کنار خود دیدم.
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی.
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها می‌شوم.
مسافر همیشه هم‌سفر من!
نزار قبانی

ری‌را.

male-ness

riraa | خودمان.خودشان | Wednesday 29 October 2008

مرد باید کوین اسپیسی باشد.

رها.

riraa | categoride | Monday 27 October 2008

این همه وقت هی گفتی می‌نویسم ،می‌خوام بنویسم ،نوشتنم میاد ،کجا بنویسم ،چرا ننویسم ،می‌خواستی بیایی بگی کون لق یه آدمی که یه زمانی گه خورده بوده دوست‌ت داشته یهو بهت خیانت کرده؟ آره رها؟!
هر چند الان اون آدم منطقی‌یه وجودم بیداره و اصلن درک‌م نیست از احساس و متعلقات‌ش اما همه‌ی چیزایی که نوشتی‌و با چشم خودم دیدم و یادم میاد که این یه سال‌ه چی گذشته. ولی همین که پاتو یه قدم جلوتر گذاشتی خودش یعنی دیگه حناق نداری، حرف زدن هم بلدی و فکر کنم فعلن همین کافیه.

پانوشت: فکر کنم می‌تونی یه کم متمدن بشی و کامنت داشته باشی و بذاری من حرفامو توی کامنت بهت بگم.هووم؟

ری‌را.

96

riraa | DNA, nostalgia, plasma membrane | Monday 27 October 2008

حس اون قزل‌آلای عصیان‌گری‌و دارم که توی شعر شمس لنگرودی قرار بود به چشمه برگرده.

ری‌را.

.

riraa | خودمان.خودشان | Monday 27 October 2008

یک زمانی فکر می‌کردم از این‌که بگویم یک زمانی عاشق من هم بوده یا غصه می‌خورم یا وحشت می‌کنم. اما واقعیت‌ش این است که ماهیت‌ش بیش‌تر شبیه دود یک سیگار مسیری را برای خودش طی می‌کند و بعد ناپدید می‌شود. حالا نه این‌که یک نفری پیدا شده عاشق‌ش شود دیگر حتا همان حس حسادت بالقوه‌ای که همیشه به خودم چسبانده‌ام را هم ندارم. می‌توانم تجسم کنم که روح و جسم‌ش را یک‌جا ببلعند و خودش آن دورترها نشسته باشد و از پوچی زنده‌گی و لغزنده‌گی و کوفت و زهرمارش بگوید. مثل یک گربه حاضرم به خاطر همه‌ی خصلت‌هایی که به خودم بسته‌ام به این شیشه‌ها پنجول بکشم تا این حس بی‌خیالی تمام شود. روز آخر فکر کنم باران هم می‌آمد. هوا خیلی سرد بود. بهترین جا یک آغوش گرم بود. دو بار نیمه‌ی راه برگرداندمت اما هر بار توی شلوغی و بین مردمی که حماقت مورچه‌ها را به ارث برده باشند بدون هیچ حسی خداحافظی کردیم. یک چیزهایی هست که وقتی تمام می‌شود دیگر ترمیمی برایشان وجود ندارد. ‌دندان‌های تیز یک گربه هم نمی‌تواند بیش‌تر از این یک گوشت له‌شده‌ی گندیده‌ را بدرد.گربه‌ی وجودم هم پنجول‌های تیزی دارد و هم خوب لگدپراکنی می‌کند اما با بوی تعفن سازگاری ندارد. می‌توانی ساعت‌های پای تلفن به خاطر یک عشق قدیمی مثلن شکل‌نگرفته گریه کنی و من برایت دلسوزی کنم اما انتظار نداشته باش که باورم شود. دلم می‌خواست می‌گفتم چقدر به هم می‌آیید و چقدر بعد از یک‌سال حس می‌کنم زمان تند و تند گذشته و هیچی از تو این‌جا نمانده.من دیدم که مثل آدم‌های خوش‌بخت روی مبل لم داده بودید و او به بازویت تکیه کرده بود و زنده‌گی‌تان آن‌قدر شیرین بود که دل‌تان را می‌زد و من از این‌که هیچ حس نفرتی درون‌م نبود از خودم بیزار بودم. من حتا از این‌که شروع این نمایش مضحک زمانی بود که هنوز مایی مثلن وجود داشت هم ناراحت نبودم. یک جور احمقانه‌ی عجیبی برایم مهم نبود که وقتی هنوز کنار من بودی از کسی که دوست‌ش داشتی حرف می‌زدی آن هم خیلی عادی. مثل خبر بالا و پایین آمدن قیمت زمین و طلا و هزار کوفت دیگر که اجتناب ناپذیرند و لزومی ندارد دل‌ت برایش تاپ‌تاپ بزند. نتیجه‌اش حالا این است که امروز نشسته‌ام نامه‌ی عاشقانه‌ت را به معشوقه‌ی آشنایت خوانده‌ام و اصلن هم از این عشق لبریزی که توی نامه‌ات مثل باران امشب شرشر می‌ریخت تعجب نکردم. اما راستش آن‌چه برایم مهم است واقعیتی‌ست که حالا می‌دانم، این خلاصی آرام‌کننده‌ای که بعد از دوازده‌ماه یا شاید هم کمی بیش‌تر سراغ‌م آمده. می‌دانی آدم‌ها موجودات قابل تحسین و بی‌شعوری‌ هستند.

رها.

Grande école

riraa | miosis, plasma membrane | Monday 20 October 2008

Paul: we have something between us.

our complicity.

Agnes: between a man and a woman, we invent nothing more than what binds us.

we invent desire.

“Grand école”

.

riraa | isolation | Tuesday 14 October 2008

این آدم تلخی که توی آیینه ایستاده با هیچ شکلاتی شیرین نمی‌شود

ری‌را.

.

riraa | nucleus, plasma membrane | Tuesday 14 October 2008

روزه‌ی سکوت می‌گیرم.یعنی حرفی برای گفتن ندارم. حرف‌‌هایی را که برای نگفتن بود توی همین یکی دو هفته گفتم. گفتنی‌ها را توی دل‌م انبار می‌کنم. لیلا باعث شد زن آشفته و دست‌پاچه‌ی درون‌م روی پای چپ‌ش بلغزد و آن زن کر و لال ته‌نشین شده‌ی اعماق موجودم مثل یک جسم سیال از لابه‌لای همه‌ی استخوان‌ها و پوست‌م بیرون بیاید.
بالش آبی را روی سرم فشار می‌دهم و زیر پتو می‌لولم تا سیاهی توی اتاق از گوشه‌ی دیوار به بیرون بخزد.

ری‌را.

.

riraa | DNA, plasma membrane | Tuesday 14 October 2008

به خانه که رسیدم دست‌م را بردم توی جیب‌م تا کلید را در بیاورم. دست‌م خورد به یک تکه کاغذ که انگار نباید توی جیب‌م باشد. بازش که کردم مثل همه‌ی این روزها که همه چیز و همه‌کس به نظرم آشنا می‌آید دست‌خط‌ش آشنا بود. نوشته بود” مثل یه گاو خیکی وا دادم. رها.”
یادم آمد که امروز توی آن همه شلوغی رها هی دنبال مانتوی من می‌گشت. من هم از روی شوخی به شکل مسخره‌ای گفته بودم اون مشکی خوشگل‌ه که می‌خواستی کش بریش‌و نپوشیدما. دو سه باری هم آمد سراغ‌م و چندتا جمله‌ی بی‌ربط گفت. حس کردم می‌خواهد حرف بزند اما توی آن همه چشم که دقیقه‌ای ثابت نمی‌شدند فرصت‌ش پیش نیامد. در را باز نکرده شماره‌اش که هیچ وقت یادم نمی‌ماند را گرفتم.چندتا بوق و بعد روی پیغام‌گیر. رها نرسیدی؟ کجایی؟ پس اون موبایل کوفتی به چه دردی می‌خوره؟ هیچ وقت از پیغام گیرها دل خوشی نداشتم. این یک‌هو بوق زدن‌شان که یعنی وقت حرف‌زدنت تمام شد از سررسیدن عزراییل هم بدتر است. شماره‌اش را که دوباره گرفتم یادم رفته بود برای چه زنگ زدم. با همان لباس‌ها روی تخت مچاله شدم. یادم نیست چقدر طول کشید تا تلفن زنگ خورد و رها آن طرف خط گفت شب‌بخیر تا فردا. اما به اندازه‌ای بود که تمام اتفاقات فردا مثل یک پتوی چهل‌تکه از جلوی چشم‌م عبور کند. آن‌قدر که بدون هیچ سماجتی به رها بگویم شب‌بخیر.

ری‌را.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است