.
«…دستانی برای در دست گرفتن با انگشترهايی كه تا صبح میتوانی با آنها بازی كنی…»
.
آدم گاهی وقتها خودش را فراموش میکند. یادش میرود که هنوز توی همین جسم است که همان آدم چند سال پیش است. که کلی کارهای عجیب و غریب بلد است. که گاهی عمیقن بیتفاوت است و گاهی قلبش مثل گنجشک میتپد. که شاید نامهای که برایش نوشتهاند را میخواند و فکر میکند: وای که چقدر آدم توی نامه شبیه من است…