.

آدم یک وقت‌هایی حق دارد از دست خودش عصبانی باشد. یک عصبانی ساتور به دست که هی دود از کله‌اش می‌زند بیرون و مدام پای چپ‌اش را به زمین می‌کوبد. راستش وقت‌هایی که می‌نشینیم با آقای آبی از خراب‌کاری‌های بچه‌گی‌هایمان حرف می‌زنیم بدون استثنا می‌رسیم به اینکه: خب من هنوزم همین کارو می‌کنم…اما بعد از یک سکوت طولانی همراه با چاشنی اندوه، هر کدام که برای همدردی صرفن قیافه‌ی آدم‌های پشیمان را گرفته باشد از در زرد رنگ پشتی آرام و بی‌صدا می‌آید تو و از یک راه غیرعاقلانه فضا را متشنج می‌کند. هر چند در اغلب مواقع این روش موثر نیست اما پیامدهای آن باعث می شود کل ماجرا یک اندوسپور گنده دورش گرفته شود تا دفعه‌ی بعدی که یکی هوس کند دوباره خودش را توی دردسر بیاندازد. این بار اما یک کمی فرق داشت. آقای آبی داشت از کودکی‌هایش می‌گفت که هی دلش می‌خواسته قرص‌های رنگی‌رنگی پدربزرگ را -که مثل اسمارتیز بودند- بخورد، بعد توی همین توصیف‌های همینگ‌وی‌ گونه‌اش یک‌هو رفت سر این‌که: آدمی که مراقب سلامتی‌ش نیست،مثل سه شب پیش می‌برنش بیمارستان بهش سرم و آمپول می‌زنن. بعد هم گفت البته فکر کنم زیادی تابلو بود که منظورم تویی نه؟ …خوبی در زرد رنگ پشتی این است که گاهی وقت‌ها می‌شود از آن فرار کرد پاورچین پاورچین بدون این‌که کسی تو را ببیند. بعد رفت زیر سایه‌ی درخت سپیدار نشست و یاد ملافه‌ های سفید روی تخت‌ها که همیشه بوی پودرهای شوینده می‌دهند افتاد. به قطره قطره ریختن مایع سفید رنگ توی یک رگ باریک آبی. به سردی الکل روی پوست و به قرمزی خون که یکی دو قطره از دست می‌چکد…آدم یک وقت‌هایی واقعن حق دارد از دست خودش عصبانی باشد.

بخش نظرات بسته است.