on and on
همین آدم عجیب و غریب را میگویم که این روزها مرا از خودش پر کرده. همین آدم گاهی خوشحال،گاهی غمگین،گاهی عصبانی،گاهی مهربان،گاهی نگران،گاهی آرام،گاهی شاکی، گاهی…همین آدم لحظهای که هی فرو میرود توی قلبم. همین آدم امروز هست و فردا نیست. نمیدانم حتا باید بترسم که هی سراغم میآید. نمیدانم اگه با پای خودش نرود چه میشود. به خودم میگویم حالم خوب است. به تو هم. به بقیه هم. اما مشروط خوبم. تا وقتی این فکرها تهنشین شده باشد توی ذهنم همه چیز خوب است. اما وقتی مثل آب گلآلود همهی این تکههای لحظهای پخش میشوند توی سرم…خودم هم نمیدانم. تو هم نمیدانی. هیچکسی هم نمیداند.