خودسوزی در کازابلانکا
همون روزی بود که داشتیم با آقای وودی آلنمون کلی درددلگشایی میکردیم. همون تناقضهای توی حرفاش باعث شد مطمئن شم داره در مورد من حرف میزنه. قضیهی همون زخم کهنههه بود که من هرچند وقت یکبار روشو میکَنم. یادم میاد وقتی آخرین تصمیمهامو -که هنوزم دارمشون- بهش گفتم، داشت سیگارشو روشن میکرد. یادم نمیره که گفت آدمه باید خیلی صبور باشه. البته هر مردی که باشه رنج میبره. تازه اگه دوسِت داشته باشه بیشتر. میدونی بحث تحمل کردنش نیست، بحث همین یهو رفتنا و یهو پریدنهاس. همین که اذیت میشه با یه فکر خارجی. که درد هم نداره،مثل خورهس لامصب. که خاطرهی یه آدم دیگه چنگ بندازه وسط خوشحالیت. که شک کنی وقتی نگاهت میکنه و مثلن لبخند میزنه تو رو میبینه و میخواد با لبخندش آرومت کنه که نگرانش نشی یا نمیخواد توی مرور خاطراتش به تو آسیب بزنه و سعی میکنه با لبخندش بگه زود خوب میشم.
حالا فقط من میدونم که آقای وودی آلنمون راست میگفت. فیل هم که باشه از پا در میاد با این فکرا. اصالتشو که بردم زیر سوال و وادارش کردم فکر کنه به چراییش، تازه تالاپی افتاد توی سرم که این همون درددلگشاییمونه که دارم تجسمش میکنم.