.

riraa | DNA | Tuesday 29 April 2008

به مثابه‌ی وا دادن…

.

riraa | miosis | Tuesday 29 April 2008

مارکو،
مارکو،
مارکو…
همیشه یک گام عقب‌بودن به‌تر از عقب‌نشینی است. همین که ایستاده‌ام در گذشته و آینده‌ی نزدیک را پیش‌بینی می‌کنم. و یک‌هو جمله‌ی روی مانیتور مثل پتک می خورد توی سرم. همین‌که می‌شود جواب ِمن به سوال بعدی. فکر کن عین یک ماشین دروغ سنج افتاده‌ام به جان زنده‌گی و هی ایراد می‌گیرم.
سخت می‌گذرد این روزها. توی گرما لباس‌هایم را یکی‌یکی در می‌آورم و قطره‌های خنک آب را آرام روی بدن‌م می‌چکانم. بعد همین‌جا کف اتاق روی پارکت‌های خنک تن‌م را رها می‌کنم و به سبک خودم هی فکرهایم را به هم می‌بافم شاید طرح مناسبی بگیرند.
اگر نقاش شده بودم حتمن راه‌های مناسب‌تری هم برای منظم‌کردن این آشفته‌گی‌ها پیدا می‌کردم. یک دل ِ گلابی شکل می‌کشیدم که نه قرمز باشد و نه زرد. بعد دست‌م را می‌گذاشتم روی دیوار و مرزها را مشخص می‌کردم.
بعد فاصله‌ی میان مرزها را یک درخت می‌کشیدم که هیچ‌وقت گلابی‌های‌مان تمام نشود. روزها آنقدر دست‌م را آبیاری می‌کردم که درخت‌مان خشک نشود…
مارکو،
یادت می‌آید
یک زمانی می‌خواستیم درخت بکاریم که بشود زیر سایه‌اش لم داد و هی رؤیا بافت.
اما نیستی که ببینی درخت ارغوان چند روزی است گل داده و من هی رؤیا می‌بافم
این شب‌ها،
تن‌هایی
تـنـها‌یی

riraa | miosis | Saturday 19 April 2008

برای مارکو روی میزتحریرش یادداشت گذاشته‌ام که نگران‌م نشود. امشب می‌خواهم بروم روی ابرها رخت‌خواب‌م را پهن کنم و یکی از همین ابرهای نرم را بغل بگیرم و توی سکوت غلت بزنم…شب بخیر مارکو.

.

riraa | miosis | Saturday 19 April 2008

منتظر می‌شوم تا نیمه‌شب برسد. بعد پاورچین پاورچین می‌روم پشت در اتاق مارکو. خیلی آرام گوش‌م را می‌چسبانم به در اتاق اما صدای نفس کشیدن‌ش را نمی‌شنوم. مارکو بیداری؟ بعد انگار یکی از مویرگ‌های سرم نشتی داشته باشد توی سرم صدا می‌آید. یادم رفته بود مارکو خیلی وقت است توی این اتاق نمی‌خوابد…

.

riraa | miosis | Friday 18 April 2008

به این فکر می‌کنم که چرا مارکو وقتی از زوال حرف می‌زند همیشه چهره‌اش این‌همه آرام است. قبل‌ترها هر موقع دچار کبودی‌های روحی می‌شدیم فکر می‌کردم حتمن دوست‌م ندارد که این‌همه برایش راحت است. یک زمانی حتا فکر می‌کردم شاید خودش را هم دوست نداشته باشد. بعد کلی خودم را توی اتاق‌م زندانی می‌کردم که مارکو نفهمد به دوست داشتن‌ش شک می‌کنم گاهی. یک وقت‌هایی بود که هر دو به در اتاق‌ تکیه می‌دادیم و از پشت همین در چوبی با هم حرف می‌زدیم. دایره‌ی اطمینان‌مان آنقدری بود که بشود تویش قدم زد. من همه‌ی حرف‌م مثل همیشه گذر زمان بود. او هم از مرز یک انگشتی‌ه حقیقت و خیال‌بافی حرف می‌زد. من برایش از واقعیتِ در بسته‌ای حرف می‌زدم که می‌ترسیدم مشمول گذر زمان شود. از ترسی که مدام رویش راه می‌رفتم. از همه‌ی ترس‌م از حقیقت که تلخ هم نبود طبیعتن. بعد آرام دست‌م را می‌بردم زیر در. مارکو خیلی آرام سر انگشت‌هایم را لمس می‌کرد. سکوت تنها چیزی بود که همیشه فاصله‌ی این در چوبی را به خوبی پر می‌کرد…
فکر زوال هنوز هم گاهی می‌افتد به جان سلول‌های خاکستری مغزم. به آرامش مارکو فکر می کنم. به تلسکوپی که روی شیروانی خانه دارد. به وقت‌هایی که پایین پنجره‌ی اتاق‌ش زانوهایم را بغل می‌کنم و به صدای غمگین و آرام‌ش وقتی روی شیروانی با خودش حرف می‌زند گوش می‌کنم. به وقت‌هایی که پلک‌هایم سنگین می‌شود و همان‌جا می‌خوابم. به تاریک-روشن ِ صبح که مارکو می‌آید بالای سرم،دست‌م را می‌گیرد. به خنکی هوا که از لای پنجره‌ها می‌آید و پرده‌ها را تکان می‌دهد. وقت‌هایی که مرا می‌برد توی اتاقم تا بخواب‌م. و آنقدر پایین تخت‌م می‌نشیند که مطمئن شود خواب‌م برده است و می‌داند که شاید من خواب نباشم حتا. و او هنوز هم به زوال فکر می کند، آرام. و من هنوز نمی‌دانم مرز زوال را کجا کشیده است. امشب برایش از زوال می‌گویم و …
مارکو…مارکو! زوال هم یکی از خیال‌بافی‌های شبانه‌ی ماست یا حقیقت دارد؟

.

riraa | miosis | Friday 18 April 2008

اول‌ش هی روزمره‌گی قاطی همین آمدن‌ها و رفتن‌های‌مان شد. هی من روی صندلی دور خودم می‌چرخیدم. بعد مارکو هر دو ساعت یک‌بار می‌آمد و می‌دید که من هنوز روی همان صندلی چسبیده‌ام و تکان نمی‌خورم. آمده بود که برویم برف بازی. من فکر می‌کردم وسط بهار که برفی توی باغچه‌ی‌مان نداریم. فکر می‌کردم لابد همه‌ی باغچه را با پنبه پر کرده تا من یادم برود بهار لعنتی آمده است. آن روزها آن‌قدر برای خودم وقت می‌گذراندم و فکرهای کش‌دار به هم می‌بافتم که شب‌ها دیر به خانه می‌رسیدم. به هم قول داده بودیم که روزی یک‌ساعت وقت برای باغچه‌ی خشک شده‌ی‌مان بگذاریم. چند هفته‌ی اول روزها را تقسیم کردیم اما بعدترها که کار مارکو زیاد شد من خودم تنهایی همه‌ی روزها را توی باغچه می‌گذراندم. یک کتاب از توی کتاب‌خانه بر‌می‌داشتم و می‌رفتم سراغ‌ش. همیشه مقدمه را نخوانده رها می‌کردم. گاهی حتا چند صفحه از کتاب خوانده برمی‌گشتم روی جلد را نگاه می‌کردم که ببینم اسم کتاب چه بوده است. کتاب را با دست چپ‌م می‌گرفتم و آب‌پاش را با دست راست‌. بعد کمی خم می‌شدم و خاک باغچه را کلی خیس می‌کردم. همان‌وقت‌ها به سیکل زنده‌گی کلروفیل و فتوسنتز هم فکر می‌کردم. آخرش هم آب‌پاش را همان‌جا می‌گذاشتم و بدون این‌که سرم را از روی کتاب بردارم می‌رفتم توی خانه. کتاب را پایین کتاب‌خانه می‌انداختم و می‌رفتم کنار پنجره می‌نشستم و برای گل‌هایم حرف می‌زدم. عمو بالتازار همیشه می‌گفت گل‌ها موجودات قابل اعتماد و قابل احترامی هستند. می‌گفت اگر بهشان اعتماد کنی رشد‌شان هم بهتر می‌شود. من هم باورم شده بود که از پشت پنجره دائم نگاه‌م می‌کنند. باورم شده بود که نمی‌شود چیزی را ازشان پنهان کرد. دو سه ماه بعدتر مارکو صدایم کرد و نشان‌م داد که نصف کتاب‌های کتاب‌خانه را ریخته‌ام روی زمین. داشت دنبال یک شکل هندسی منظم بین همه‌ی آن بی‌نظمی‌ها می‌گشت. می‌گفت ارتباط‌ش با رشد گل‌ها یک نمودار جالبی می‌سازد.یک جوری نگاه‌ش می‌کردم انگار از حرف‌هایش سر در نمی‌آورم. فقط آخر شب‌ها که چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم برایم از پیشرفت‌ش در رسم نمودار حرف می‌زد و من کلی سوال‌پیچ‌ش می‌کردم. همه‌ی این پنهان کاری‌ها را هم گذاشته بودم به حساب این‌که نمی‌خواستم مجبور شوم برای گل‌ها لابیرنت‌های توی ذهن‌م را فاش کنم.

.

riraa | ATP | Thursday 17 April 2008

سرم را تکان دادم و بلند شدم از جا:
من مرده بودم
و چرا که نه البته
مریض بعدی!
و من برمی‌دارم گوشی را:
خوب‌م/عالی که نه!
و می‌گذارم روی قلب مریض بعدی/که در تخت‌خواب بعدی هم
من مرده‌ام
و در تمام تخت‌خواب‌های بیمارستان
من مرده‌ی تو بودم
دکتر/یعنی تمام؟
و من/نه با گوشی بازی می‌کنم/و نه بازیگوشی
با گوش‌واره‌ی تو که من مرده‌ام….

علی باباچاهی.

.

riraa | isolation, miosis | Tuesday 8 April 2008

توی این هوای ابری، ضخامت غم‌های آدم بیش‌تر است. توی ماشین لم داده‌ام و کوهن گوش می‌کنم. دل‌ـم نمی‌خواهد هیچ وقت اتوبان،این آهنگ، حتا صدای شلوغی تمام شود. دل‌ـم یک بی‌انتهایی‌ه عمیق می‌خواهد و همین هوای بارانی را که تویش قدم نمی‌زنم حتا. همین آرامش سبک پشت شیشه که تمام دردهای‌ـم را محصور می‌کند. همین که نگاه‌م را با حرکت ماشین هماهنگ می‌کنم و حتا لحظه‌ای روی اشیا و آدم‌ها نمی‌مانم.با همین فکر‌های سبک و پر کاهی که آرامش سیال درون‌م را لمس نمی‌کند.و همین خنکی ملایمی که روی بازوهایم حس می‌کنم و انگار هیچ کس این نزدیکی‌ها مسدودش نمی‌کند.
گاهی وقت‌ها مثل همین الان زنده‌گی اصلن عمق ندارد. روی یک طناب باریک هم نه. فقط روی یک جاده‌ی یک بانده به سمت افق می‌روم ، انگار کن هیچ بعد دوم و سومی وجود ندارد. انگار همین یک خط صاف برای نا ایستایی مانده…کاش هیچ وقت اتوبان، این آهنگ، حتا صدای شلوغی تمام نشود…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است