mutation in Hibernation
اسمش را میگذارم میانمایهگی از سرطان هم بدتر است. بعد یاد ویروسشناسی میافتم با همهی بد یمنیاش و میگویم میانمایهگی حتا از ایدز هم بدتر است.
فکر میکنم چقدر طول میکشد تا قطار باز هم به ایستگاه برسد. به اینکه چمدان به دست در ایستگاه یک یکشنبهی آفتابی زمستان نشستهام تا برسد و حتا به جاده هم فکر نمیکنم. به اینکه سازشی که فرورفتهایم در آن، هیچ وقت رنگ عوض نمیکند. اینکه عادت میکنیم همین آدمها باشیم. با همین لباسها. همین فکرها. همین نگرانیها. همین دلتنگیها. اینکه برای تغییر همیشه میلرزیم و پشیمانیم.
و اینکه دلمان میخواهد داستانمان هیچ وقت تمام نشود. و اسبمان همیشه بتازد. آنقدر چهار نعل برود که شاید فردایی باشد…