رازداری برای دیماه این سالها. برای اضافه شدن دیماه هشتاد و شش به سهسال قبلش. برای آهنگ پریدخت سالار عقیلی که اساسن مناسب تمام شدن دیماه سوم است. برای این دلتنگی که فکر میکنم تمام دیوارهای این خانه را وجب به وجب میشناسد و غم سیالی که درونم جریان دارد.
برای تلاطمی که با آن خو گرفتهام…
Comments Off
اسمش را میگذارم میانمایهگی از سرطان هم بدتر است. بعد یاد ویروسشناسی میافتم با همهی بد یمنیاش و میگویم میانمایهگی حتا از ایدز هم بدتر است.
فکر میکنم چقدر طول میکشد تا قطار باز هم به ایستگاه برسد. به اینکه چمدان به دست در ایستگاه یک یکشنبهی آفتابی زمستان نشستهام تا برسد و حتا به جاده هم فکر نمیکنم. به اینکه سازشی که فرورفتهایم در آن، هیچ وقت رنگ عوض نمیکند. اینکه عادت میکنیم همین آدمها باشیم. با همین لباسها. همین فکرها. همین نگرانیها. همین دلتنگیها. اینکه برای تغییر همیشه میلرزیم و پشیمانیم.
و اینکه دلمان میخواهد داستانمان هیچ وقت تمام نشود. و اسبمان همیشه بتازد. آنقدر چهار نعل برود که شاید فردایی باشد…
Comments Off
امشب
شعری نخواهم نوشت
…مین شمع را
برای تولدت روشن میکنم
برگرد آتشی که تو در جانم روشن کردهای
… تکه خاکستر کوچک کافی است
تا پر سوخته حرمت پیدا کند
جشن تولد توست
و من
… بار به دنیا میآیم و خاکستر میشوم
ققنوسم من امشب.
.
.
.
.
تولدت مبارک آقای دوپونت.
پ.ن:شمس لنگرودی
Comments Off