از آن تایپهاییست که من برایش عنوان ندارم. به میم میگویم همان قبلیها بهتر بود نه؟! میم سرش را تکان میدهد که یعنی عمیقن خودت بود. حالا دارم فکر میکنم به همین چند ماه آرشیو مانده. که اینبار زیادی سنگین نیست ولی انگار من نیست. مثل همان نتهایی که روی صفحهی مانیتورت بود و من هیچکدامشان را نمیدانستم. فکر میکنم به اینکه تو هم در سرت مثل آمادئوس هی نتها جان میگیرند و آهنگ میشوند. به اینکه زندهگی من تندترین نتش هم آنقدر آرام و آهسته روی صفحه میآید که شاید دیر است. به اینکه نوشتهای که مرا نمیگوید باید خاطره شود شاید. شاید هم باید از بینش برد. فکر کن کجت شده باشم و یک پیام فوری رسیده باشد. فکر کن خیلی بیشتر شبیه من میشود اگر کلمات روی صفحه را فوت کنی و آوازشان را بشنوی، اگر قاصدک از بین انگشتانت افتاده باشد و شاید فوتش نکرده باشی حتا. کلاسیک کلکشن آقای ماز مرحوم را گوش میکنم و هنوز نمیدانم که واقعن مرده یا فکر میکنیم مرده. به اینکه وقتی سارا برود باید با زندهگی فلج کنار آمد. میتوانیم ساعتها پشت تلفن از نرفتنش حرف بزنیم و برنامه بریزیم که اگر بماند چه کارهایی میشود کرد. به ترکیب تئاتر بیضایی و گور بابای امتحان شدیدن مصر شدهام. به اینکه کارهای ماندهاش دلشورهام را بیشتر می کند. میگویم بذار بشمرم کجاها که نرفتیم و چهکارا که نکردیم! کلی وقت میگذارم برایش موسیقی سلکت کنم. نصفهشبی زنگ زده که آهنگ آفت نامجو یادت نره! یادم رفت بگویم قبل از اینکه برود آن دور دورها، یک بار حتمن با این آهنگ گریه کنیم. بعد یاد این هوای ابری میافتم که آفتاب منتظر مانده بروی تا بیاید، به اینکه زمان عادیش میکند. به اینکه وقتی رفتی یادت میرود یک روزی فیبی بودی برایم.
.

این عکسه اینقد خوبه که در راستای ارتقای فرهنگی من و میم کلی در موردش دیالوگزایی کردیم. بعد من هر وقت نگاش میکنم پی به حقایق جدیدی میبرم!
.
قبل از اینکه گربهی درونم بخواهد بین بالشها و پتوی گارفیلدم قد بکشد دستم را بردم پایین تخت و توی تاریکی سید را پیدا کردم. برایش توضیح دادم که امشب یک اکسترا بوس دارم از طرف آقای دکتر که کلی مهربان است. راستش سید کمی ترسید. هنوز مفهوم دکتر برایش جا نیافتاده. اسمش را که میبرم یک جوری خودش را منقبض میکند انگار هزارتا قرص و آمپول دیده باشد. آمدم بیشتر توضیح بدهم که خرابتر شد به گمانم. گفتم آنقدر مهربان است که به نظرش سوسکها هم قابل ستایشند. اما یادم نبود سید هم بدتر از من درکی از مسائل سوسکی ندارد و فقط بلد است عکسالعمل جیغ کشیدن از خودش نشان دهد. بعد یک دفعه حرفهای امشبمان یادم آمد. برایش گفتم که با کلی ذوق رفته بخوابد که خواب تو را ببیند. که توی خواب با تو بازی کند. که بشود ماموت و تو هی برایش حرف بزنی و خسته نشوی.حالا یک جوری خودش را پرت کرده توی بغلم انگار اینجا امنترین و آرامترین جای دنیاست. انگار او هم دلش خواسته باشد که تو توی خوابش باشی. که بشود پادشاه آتش و تا صبح با تو بازی کند…آنقدر خوشحال است که باز دارد چشمانش برق میزند…
.
یعنی هر کسی غیر از آقای نماد رئالیسم در باب موسیقی پاپ اظهار نظر کنه من به شخصه پذیرشم به صفر میل میکنه. بعد کلن این موضوع اثبات شدنیه و به وضوح دیده شده که پیشنهادهای دیگران سر از چه موسیقیهای چیپی در میاره. و من یه عالمه بررسی کردم و نتیجهاش فقط این بود که حتا دکتر کروکو هم نمیتونه در این زمینه حرف خاصی برای گفتن داشته باشه. بعد این روزا همش آهنگای پیشنهادیه آقای نماد رئالیسم همهجا هستن و من علیرغم تلاشهای مذبوحانهم برای بیتفاوت بودن بهشون یا شروع میکنم به خوندنشون یا یه لبخند گنده در حد و اندازههای دهن دایناسور میزنم که گمون نکنم حرفی غیر از رضایت موسیقیایی داشته باشه.
.
میم: اگه ابعاد دستت باشه از عقب راحتتر از جلو میشه.
من: بیتربیت…
میم: منظورم پارک کردن بود!
.
پوست نارنگیه کپک زده. اینقده دوز نوستالژیش بالاس که من هی نگهش می دارم تا نمیدونم هر وقت. خب وقتی اول زمستون یادش افتادم برام مثل قاصدک میمونه. بعد هی فوتش میکنم که حسم سیال باشه تا آخر دی ماه.
.
برای وقتایی که ساز مخالفم کوکه. وقتایی که سلبریشن فردی برگزار میکنم به خاطر تمرکز حواسم روی همهی این دو سه ماه. وقتایی که اینقده خوبمه که دستنیافتی میشم. وقتایی که یه قلعه دارم نوک قله و سیستم وروردیش مسدوده. یه وقتایی اینجوری خودمو بیشتر دوست دارم.
.
حیف که ادوارد دست قیچیم به یغما رفته وگرنه الان که دارم اسکریپتشو میخونم خیلی میچسبید که یه کمی هم ببینمش.
( از لینکدونی اینجا )
.
یه وختایی هست که ممکنه یه هفته هم نبینیش اما چون میدونی سرجاشه و توی همین شهر یه جایی واسه خودش داره زندهگی میکنه انگار میتونی راحت نفس بکشی. کرم وجودت انگار سرشو بیشتر میکنه توی خاک و میگه آخیش که واسه خودمون خوبیم! به خودت میگی اگه همین الان اراده کنم میتونم ببینمش. اما وقتی آدمه میره یه جای دورتر حتا واسه چند روز، یهو از یه ساعت بعد خدافظی فکر میکنی چقد رفتهها؟! بعد کلی دلت تنگ میشه. بعد فک میکنی کلی حرف داری که بهش نگفتی. بعد از خودت میپرسی آخرین حرفی که بهش زدی چی بوده؟ یا نکنه منو یادش بره؟ یا نکنه صُب بیدار شم قیافهش یادم رفته باشه؟ بعد انگار چند قرنه ازش خبر نداری. اساسن مشمول زمان میشی و هی لحظهها کش مییان. ساسا! تا برگردی تهران صد و سی و شش ساعت مونده.
.
یه وقتایی یهو آدم به شهود عینی میرسه و مطمئن میشه بعضی لحظهها، بعضی روزا باید ثبت بشن. که بعدترا نگاشون کنی بگی چه خوبه که میدونم چی نوشتم! چه خوبه که یادمه همهی اون روزا رو. بعد من الان فک کنم حسم اینه که باید بیشتر ثبت شم. مثلن همون شبه که یه عالمه مه بود عین دیزنیلندا و کلی خوش گذشت با دکتر کروکو. مثل دیشب که من و میم داشتیم دور سرعت میزدیم توی اتوبان و کلی آهنگ آقای نماد رئالیسم بود. مثل قایم موشک بازی من و آقای وودی آلن که ماجرایی داشته و داره.
آیین نام گذاری
هیچی لذتبخشتر از یه خواب بدون عمق بیستدقیقهای حدود ساعت یازده دوازده ـ در حالیکه هنوز انگشتت بین صفحههای کتاب مونده تا گمش نکنی ـ نیست. هرچند گاهی مثل امروز نهایتش ده دقیقه خوابیده باشی و با زنگ آقای وودی آلن بیدار شده باشی و به اندازهی همون چندثانیه برای به دست آوردن هوشیاری و جواب دادن تلفن نگرانش شده باشی که این روزا بدجوری مرد جان به لب رسیدهش شده.
بعد بشینی موتزارت بگوشی و بستنی با دونههای انار بخوری و بدون اینکه دِرَفتهای آیینیتو بررسی کنی شروع کنی به نوشتن یه آیین دیگه که یحتمل تو همون خوابه بهت الهام شده.
راستش این یکی آیینش سِمی-اوریجیناله. و گمونم بدجوری موروثیه. اونقدر که گویا پدر پدربزرگ پدری من داشته و بعد دو نسل نهفته مونده و یهو در دو نسل که من و بابام باشیم با هم ظهور کرده. با توجه به بررسیهای من و میم در زمینهی درختچهی تکاملی و کشیدن شجرهنامه براش که نمیدونستیم چطور بروز می کنه حتا، نتیجهی بهدست اومده این شد:
۱. در همهی حالات، صفت شدیدن اتوزومال میباشد.
۲. در بهترین حالت صفت اتوزومال دومیننت موذی است که اگر در محور شرارت قرار بگیرد میتواند حتا بروز نکند.(شرایط استثنایی)
۳. اما اغلب بروز این صفت به صورت نهفته دیده میشود.
راستش همهی این توضیحها برای آیین اسمگذاری بود. برای توضیحش هم میشه کلی مثال زد. مثلن همین آقای وودی آلن. از شباهتهای ظاهریش که بگذریم، خلخلی بودن خاصی تو کاراش هست که آدمو به انتخاب اسمش مطمئن میکنه. یا خانوم لشمانیا، که عین اون تکسلولی تاژک داره همیشه موهاش تو صورتش بود. هوووم یا آقای دوپونت که خب نیازی به توضیح نداره که با عطر دوپونت دوش میگرفت و خب این کارشم یه جور آیین محسوب میشه. از همهی اینا که بگذریم آقای دمکنی و لاپوو و شلمان و الیفو و اِدی و سفره گوسفند و … که همشون جک و جوونورا یا به عبارتی بچههای من هستن تا همهی بچههای میم و سارا و وودی و میرا و دکتر کروکو که براشون مراسم نامگذاری برگزار میشه. اهمیت موضوع تا حدیه که من چند روز پیشا یه مراجعهکننده داشتم که دچار سندرم انتخاب اسم بود و خب از این موارد کم نیستن. تازه من کلی امیدوارش کردم که همین که فهمیدی اسم گذاشتن اهمیت زیادی داره توی زندهگی آیینیمون خودش کلی خوبه و خیلی بهتر از هرگز نفهمیدنشه و اینا.
من فکر می کنم یکی از مهمترین ویژهگیهای فردی هر آدمی اسمشه. برای من هر اسمی یه باری داره. بعضی اسما هستن که به دل میشینن. بعضی اسما هستن که خیلی خوشایندن. بعضی اسما آدمو آروم میکنن، بعضیا نارنجین، بعضیا خطخطیان و … به خاطر همینه که ما روی اشیا و آدمای اطرافمون اسم میذاریم. در واقع با این کار حسمونو به اونا بیان میکنیم.
من همش به خودم میگم کاش بشه میم یه دو جین بچه داشته باشه که بشه کلی اسمای خوشگل روشون گذاشت و هی صداشون کرد و کلی هیجان زده شد. البته یه سری پیشنهاد هم تا به حال ارائه کردم که خب از اونجایی که من و میم شدیدن در تصمیمگیریهامون دوقلو عمل میکنیم، همشون هیجانانگیز بودن.
هووممم خب تنها چیزی که میمونه اینه که آیین نامگذاری یه ساب کتهگوری هم داره. بعضی آدما هستن که خیلی درکشون میاد از اسما. و خب این باعث میشه سعی کنن توی برخوردهاشون با آدما هی اسمشونو صدا کنن. هی بخوان بهشون بفهمونن که درکشون میکنن. هی بخوان بگن که اون آدمه براشون مهمه و خب این از اون ویژهگیهای غیرقابل توضیحه که بعضی آدما درکشون میشه.
پ.ن: ادامه دارد…