من اساسن در مرحلهی خویشتنداری به سر میبرم و فعلن میخوام هیجانزدهگیمو مخفی کنم. فُرچونتلی که دکتر کُروکو بیزیه و نمیرسه بخونه اینجا رو. چون من شدیدن مقاومت میکنم نسبت به اینکه بگم آخر فرندز همونی شد که میگفتی و خب این شاکینگ الانم نات اونلی واسه چگونهگی تموم شدنشه، بات آل سو که نمیدونم بدون فرندز چه کار کنم آخر هفتهای و روزهای آیندهترش.
Comments Off
با توجه به همهی بررسیهای من، نباید به من کادوی تولدی داد که بشه ست بشه با چیزای دیگه. اون کیف بربری که میم کادوی تولد داده و سفارش داده کیف پول و جا سویچی و فندک و آینه براش بیارن کم بود من روسری و چتر هم براش خریدم که چه بهش میاد همهشون. الانم دارم میفکرم که دیگه چی میشه براش خرید اصلن؟!
Comments Off
جنون گوشدادن به بعضی موسیقیا که به جون آدم میافته و قرار نیست تموم شه تا مرز تهوع که هنوزم باز چون نفست بالا میاد گوشش میدی و پایانپذیر نیست انگار. من با وجود کلی حسهای دوگانهی آلرژیک که مدتی بود به محسن نامجو داشتم و حتا یه روز صبح که بیدار شدم مشکلات فلسفی-رختخوابیم رسید به اینکه، اوهوووم! خب من آلبوم ترنجشم خریدم و دین خودمو ادا کردم بابت اون آهنگای کپیرایتی که هی برای این و اون زدم و گوششون دادم، پس الان دیگه بیحسابیم و اینا…انی وی یهو فکرم شد که دیگه اصلنم برنمیتابم آهنگاشو و کلن دوهفتهای نبود تا دیروز که جریانات کتابخونهای-تعطیلی پیش اومد با میم و به کمک این خانومه من بازم برگشتم به زندهگی و خب یه تب ناجور دورهی نقاهت گرفتم در حد جنون گاوی و از صبح هزار بار چشمی و صد نمو گوشیدم و هنوزم دارم میگذرونم با قرص ضد تهوع بس که این آهنگه حرفشه با من.
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زرکش گه لعل دلخواه
بعد خب الان که دوستی ِ دیوونهگیم نیست، کلی کلافمه که برای کی بخونمش پس. بعد حس اون قورباغههه اومده سراغم که یکی بیاد بوسم کنه و من کلی قولمه که دوستمش بیاد به شرط اینکه قاشقم!! بشه! البته من بیشتر الان نگرانیمه که چرا داریم اوت میشیم از تکامل و فیلوژنیمون داره کمرنگ میشه بس که مهجور مونده و فقط لبخند رضایتمندانههایی که در حد یه پشهی خون خوردهای که همهی خونهای دنیا رو در حد همون معدهی کوچیک خنگ خودش میدونه هستمون.
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
Comments Off
به همون اندازه خوبم که الان عین یه خرس قطبی باید برم توی خونهی یخیم خوابم ببره بس که پلکام سنگینن. به همون اندازه که صد و هشتاد کلن نرمالترین توضیحمه ازت. به همون اندازه که هی با خودم دیالوگ دارم در طول و عرض شبانهروز با همهی ساعتای کبیسهش. به همون اندازه که امشب هر کتابیو ورق میزنم یه شعری داره که به حالم بخوره بس که آفتابپرستم و رنگی رنگی. به همون اندازه که ذوق میکنم هیجانوارهی زندهگی کردن با میم نمودارش اکیدن صعودیه. بعد کلی خجالتمه که چرا بازم با همهی کلی از اینا که دارم هی افسردهگیمه. هی خستهگیمه. هی نق نقمه. هی کلی از این ویژهگیهای ناهمگون و پنجولی که نباید بربتابمشون.
Comments Off
شفافتر
از این ریزش آب
از میان انگشتان همزاد تاک
اندیشهام پلی میزند
از خودت تا خودت
به خود بنگر
واقعیتر از تنی که در آن سکونت داری
ثابت در مرکز اندیشهام
تو زاده شدی
برای زندهگی در جزیرهای
اکتاویوپاز
Comments Off
از این دیزاینا که برای اسکُورپیونا هم مناسبه که ضد نیشه و صد البته هزارتا خاصیت درمانیشه که نمیدونی چقد. بعد اصلنم نیازی به تبادل گرمایی و کیپ این تاچ بودن نداره بس که خودش کانکته. از اون نارنجیا که دستت بوی پرتقال میگیره و چسبناکت میشه کلی.
Comments Off
من همه چیه این زندگیو با مکانیسمای بیولوژیکی توضیحمه. بعد اساسن الان این حرکت یوگا که برای خشم انجام میدم و تمرکز می کنم روی کبدم یه جورایی انگار داره ازش باورم مییاد. بعد اون رنگ سبزه که باید حسش کنم انگار پیچک میشه هی میپیچه دور بدنم که من بیشتر آبش بدم یه وقت خشکش نشه.
Comments Off
هوووم خب من دارم این آهنگه رو میگوشم بدون هیچ دلیل کافی و منطقی برای الانم که اصلن به هم نمیخوریم خب.
بعد خب اساسن به دلیل همون دلخوریه فصلیم که دیگه نمیخوام بگمش که حتا تمپلیتمو هم عوض کردم و همین که میگه من آن خزان زده برگم…
.
یاد اون خرچنگه هم افتادم که هی براش میخوندیم اینو تو آزمایشگاه. چقده زود میگذره که این آقای دانشگا هم خستهشه از ما، فک کنم اصلنشم اعصابش عین آخر اسمش شده بس که ضعیفه و اِمرجنسی اونلی…
Comments Off
اینجا همونجایی باید باشه که یکی دلش بخواد بگه نمیخوامش اصلن این پاییزو آبانو هر چیزی که الان بهش میگم زندهگی! من اصلن یکنواختیو برنمیتابم. حوصلهمم نیستش خب. دارم میرم قطب که برنگردم. هر کار اکسترای فوق برنامه هم تعطیل میباشد. دارم میرم هایبرنیشن…
Comments Off
از این دلتنگی-افسردهگیهای جمعه مانند ِدینامیک که هی از انگشت پات خلاف گرانش میاد توی دلت بعد هی حرکت دورانی میکنه تا خودشو برسونه به مغزت بشه مالتیپل اسکلروزیس بعد هی اتوایمنی بدی به خودت و هی کلافهت بشه از این جمعه بودنه که از بس کلنگیه و آوار شده ریخته رو سرت که خودتو مثل عنکبوت انداختی روی تخت نمیتونی ازش جدا شی به شیوهی قدیمترا که خیلی زندهگیه تخمی و متوسطی بوده…الان اینجوریمه.
Comments Off
آدم اگه گذاشت اهليش كنن بفهمی نفهمی خودشو به اين خطر انداخته که كارش به گريه كردن بكشه…
Comments Off