.

riraa | DNA, isolation | Friday 28 September 2007

از فصل‌ش که گذشته امیدوارم که هیچ‌وقت‌م برنگرده اما من دل‌م چای آلبالو می‌خواد کلی. بشینم پشت پنجره‌ی اتاق‌م. خودمو بپیچم تو پتو و دست بکشم روی ماگ چای و فکرام‌و رها کنم توی بخاری که از ماگ بیرون می‌یاد . و هی از سرمایی شدن این روزام خنده‌ام بگیره.

.

riraa | DNA, nucleus | Sunday 23 September 2007

شب اول مهر و دلهره‌ی پاییز از راه رسیده نمی‌گذارد خواب‌م ببرد. نمی‌دانم خوشی آمدن پاییز را جدی بگیرم یا دلتنگی‌های این روزهایم را. روی تخت دراز می‌کشم. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا می‌آورم. چشم‌هایم را می‌بندم و خیال‌م را فرو می‌برم در یکی از روزهای برگ‌ریز پاییز. آن‌قدر منتظر می‌مانم تا خیال‌ش بیاید و مرا با خود ببرد. آدم‌های متولد پاییز که کارشان حساب کتاب ندارد. هزارسال‌ه هم که بشنود باز هم اول مهرشان همان دلهره‌ها و همان اضطراب‌ها را دارد. مثل کلاس اولی‌ها کیف‌م را با کلی ذوق و شوق مرتب کرده‌ام. برخلاف سال‌های قبل هنوز سنت خرید خودکارهای رنگی‌رنگی و دفترهای گل‌من‌گلی و تکمیل کلکسیون میلان را به جا نیاورده‌ام اما کلی وسواس به خرج داده‌ام در مرتب کردن کیف. کلی کتاب و کاغذ ریخته‌ام توی کیف‌م که خودم را محبوس کنم توی کتاب‌خانه. یکهو دل‌م خواست درس بخوانم که چند ماه مانده را از دست ندهم. هر چند اول مهرم رنگ و بوی مهر بچه مدرسه‌ای‌ها را ندارد اما یک برنامه‌ی اضطراری برای پیاده‌روی فردا و سنجش پاییز گذاشته‌ام که دست‌کمی از ذوق و شوق آن روزها را ندارد.

.

riraa | RNA | Friday 21 September 2007

اينجا، همانجايی است كه بار تنهائی و پريشانيم را

بر سنگفرش خيابان‌های مشجر جا می‌گذارم [+]

.

riraa | RNA | Friday 21 September 2007

we do what?!

.

riraa | isolation, private | Monday 17 September 2007

می‌آیم در تاریکی خودم را روی تخت می‌اندازم.بعد هم زیر پتو قایم می‌شوم و به زنده‌گی گُهی که در جریان است فکر می‌کنم.بعد یکی‌یکی فکر‌هایم را جدا می‌کنم و می‌چسبانم روی شیشه‌ی پنجره. بعد هی به بدن‌م کش و قوس می‌دهم و از سبکی بعد از تمام شدن یک سری افکار غلیظ مزخرف، احساس لذت و سبکی می‌کنم. فقط نمی‌دانم چرا آخرش همه چیز عجیب غم‌انگیز می‌شود. بعد هم من را مجبور می کند به دستمال کاغذی پناه ببرم.آخرش هم می‌رسد به همان باور همیشه‌گی. آلرژی بهانه بود. هیچ‌کس نفهمید چرا مصرف دستمال کاغذی‌م این‌قدر بالاست…

.

riraa | ATP | Saturday 15 September 2007

چو گل های سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو
به پا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
به انگشتان سر گیسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و وا کن
دو پا بر هم بزن پایی رها کن
بپر پرواز کن دیوانگی کن
ز جمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز
بپرهیز
چو رقص سایه ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه ای با هم بیامیز
دل آرام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جست و جو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هوی کن
به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته برسیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گل هایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

رقص ایرانی-سیاوش کسرایی

بشنوید.

.

riraa | RNA | Saturday 15 September 2007

SMS

.

riraa | isolation, plasma membrane, private | Saturday 15 September 2007

وقتی هستی‌مان این‌طوری آویزان دنیای خارج است که هر چه بیشتر بکشیم‌اش بلند و بلندتر می‌شود…لابد از من می‌پرسی چطور این همه خوش‌بین‌م که هیچ نخی پاره نمی‌شود؟ حق هم داری. آدمی با آن همه سابقه‌ی بدبینی و توانایی در از بین بردن همه‌ی لحظه‌ها و ساعت‌های خوب به چشم به هم زدنی، نباید هم این همه امیدوار باشد. اما بگذار این یک‌بار را علی‌رغم آن همه نگرانی و منفی‌بافی که در دل دارم با آرامش تمام به زبان بیاورم. وقتی دل‌ت می‌خواهد تاثیر دنیای خارج را از این با هم بودن‌مان حذف کنیم ذهن‌م هی پر و خالی می‌شود. فکر می‌کنم لازمه‌ش این باشد که به بعدش فکر نکنیم. که عریانی لحظه‌های‌مان را حفظ کنیم. که حرف‌هایمان را بین دندان‌هایمان فشار ندهیم تا نابود شوند یا فراموش شوند یا هر کوفت دیگری که می‌خواهند بشوند. لازمه‌ش این است که در حرف زدن بی‌رحم و صادق باشیم. که حقیقت‌ها را توی دل‌مان زندانی نکنیم. که حس‌هایمان را رها کنیم. و این یعنی حجم بزرگی از یک آرامش وصف نشدنی. فکر می‌کنم قیمت‌ش را هم پرداخته‌ایم در این سال‌ها. فکر می‌کنم لیاقت‌ش را داریم. بعد حس می‌کنم جسم‌م آن‌قدر کوچک شده که افتاده توی قابلمه‌ی بزرگی از روح‌م. من هی با اسکاج و سیم ظرف‌شویی درون‌ش را برق می‌اندازم آن‌قدر که تصویر خودم را همه‌جا می‌بینم. یک‌جوری که انعکاس نور بیافتد روی تمام دیوارها. و دیوارها هی دورتر و دورتر بشوند و تن‌م هی کوچک و کوچک‌تر. اما بیرون‌ش دنیای تاریکی‌‌ست. و شاید گاهی زمخت و گاهی شدیدا آسیب‌پذیر و غیر قابل تصور. من بعضی روزها از سر کنجکاوی گوش‌م را می‌چسبانم به دیواره‌ش. و صدای پای آدمیانی را می‌شنوم که دور و نزدیک می‌شوند. با خودم می‌اندیشم گذر زمان این دیوارها و فاصله‌ها را فرسایش می‌دهد. یک دوره‌ی کامل زمین‌شناسی که بگذرد من و آدمیان آن‌طرف با هم یکی ‌می‌شویم. می‌نشینم. زانوهایم را بغل می‌گیرم. و به روزی فکر می‌کنم که کنار هم دراز می‌کشیم و به فاصله‌ها می‌خندیم.

.

riraa | DNA, niqt owl | Thursday 13 September 2007

هر شب وقتی پتو را تا زیر چانه‌ام بالا می‌آورم و خودم را از همه‌ی تاریکی‌های دنیا قایم می‌کنم با همان امید و ناامیدی هم‌زمان همیشه‌گی‌ به خودم می‌گویم. تومارو ایز انادر دی…

.

riraa | ATP | Thursday 13 September 2007

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

رهی معیری.

.

riraa | DNA, niqt owl | Thursday 13 September 2007

یه روزایی دل‌ت می‌خواد بری توی شلوغی شهر خودتو گم کنی. بعد بری یه جاهایی که خیلی مردم میان و می‌رن. یه جایی که همه درگیر روزمره‌گی‌هاشون هستن. یه جایی که شاید بشه بیش‌تر مردمو نگاه کرد. بیش‌تر حس تنهایی کرد با این همه چهره‌ی ناشناس. که بشه کلی درخت و خیابون و کلاغ دید. که بشه چند تا تاکسی خطی سوار شد و غرغر ها و درد دل‌ها و فحش‌های مردمو شنید به زمین و زمان. بعد کلی راه رفت که هی رسوب کنن بی‌حوصله‌گی‌ها… الان خسته‌گی بعدش‌م. دلم می خواد بخزم زیر پتو و عین خرس بخواب‌م تا زمستون‌مون تموم شه.

.

riraa | ATP, niqt owl | Thursday 13 September 2007

این روزها هی حس موسیقی دوستی‌ام شکوفا می‌شود. به قول میم انگار دارم به روشن‌بینی می‌رسم. یک جوری لذت می‌برم از شنیدن‌اش که با تمام وجود حس‌ش می‌کنم. تمام احساس‌م را فرو می‌برم در دنیای شعر و موسیقی ِ همراه‌ش، بعد زنده‌گی را یک جوری همراه‌ش می‌کنم که ریتم‌ش نه کند شود نه تند. یک ریتم آرام و مداوم که گاهی چند پرده بالاتر است و گاهی کمی پایین‌تر. بعد رنگ و لعاب غم و شادی را با همان بی‌پروایی درون‌ش می‌گنجانم تا لبریز شوم. بعد هی زنده‌گی می‌کنم، زنده‌گی می‌کنم…

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است