امشب فقط میخواهم سکوت کنم. امشب به خاطر همهی دلتنگیهایم و به خاطر قدمت این دوری که ریشه دوانده در همهی روزها و هفتهها و ماهها میخواهم سکوت کنم. به خاطر اینکه بعد از سه سال هنوز یاد نگرفتم غمها را باید مثل گل قاصدک فوت کرد شاید برایت خبر بیاورد. و به خاطر چهرهی آرامت توی این عکسی که چند ساعت است مدام نگاهش میکنم.
Comments Off
اسمش را گذاشتم بوی گند لیاقت. صبح که نور خورشید به هر جان کندنی هست خودش را پهن میکند روی تختخوابم مثل فیلمهای کارتونی از گوشهایم میزند بیرون. دست به سینه میایستد مقابلم. بعد بدون هیچ حرف اضافهای میگوید نوشتی؟ بار اول که صدایش را شنیدنم هیچ زحمتی به خودم ندادم ببینم کیست که بشناسمش. هر چند صدایش شبیه هیچ کدام از آدمهایی نبود که میشناختم اما برایم غریبه هم نبود. گفتم وقت ندارم بنویسم. گفت کاش لااقل میپرسیدی چیو باید مینوشتم؟ گفتم یعنی الان دیگه نمیتونم بپرسم؟ گفت نهخیر! من وقت ندارم. بعد همانطور که چشمهایم بسته بود دوباره برگشت توی گوشم. شب وقتی خواستم بخوابم چشم راستم شروع کرد به خارش. فکر کردم باز هم این آلرژی لعنتی آمده سراغم. خواستم بروم با آب خنک صورتم را بشویم که باز هم یکهو از گوشهی چشمم بیرون افتاد. قبل از اینکه مهلت حرف زدن پیدا کند گفتم سوال دیگهای داری؟ گفت همون قبلیهاس. گفتم پس منم همون جواب قبلیا! بعد چشمهایم را روی هم فشار دادم تا خوابم ببرد. نمیدانم کی و کجا رفت اما هر چه سعی کردم بخوابم نشد. تمام وجودم قل قل میکرد. هی توی سرم صدای هو هو میپیچید. هی حس کردم چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. بعد یک سری واژه تالاپ افتادند توی ذهنم. بعد انگار داشتند با هم دعوا میکردند که کدامشان زودتر متولد شود. به قول «د» گیس و گیسکشی هم بود. فکر کردم من که قرار نیست این وقت شب این همه واژهی نمیدانم از کجا آمده را به دنیا بیاورم. اصلن من تازهگیها شدیدا معتقد به سقط جنین ناقص شدهام. فرصتی هم برای عملیاتهای تکوینی ندارم… شب با همهی طولانی و کشدار بودنش بالاخره تمام شد. هی منتظر ماندم تا صبح شود که بیاید و واژههایش را ببرد. آفتاب که افتاد روی تخت هر چه فکر کردم هیچ حس خاصی درونم وول نمی خورد. بعد آفتاب یواشیواش بدنش را کشید کف اتاق. داشتم از آمدنش ناامید میشدم که از زیر تخت سرش را بیرون آورد. داشت غرغر میکرد. از دست این جوونور های تو دیشب خوب نخوابیدم! گفتم جوونورهای خودت! اگه نمیدونی لازمه که برات توضیح بدم. من شب فقط برای خوابیدن وقت دارم و گاهی فکر کردن. نه هیچ چیز دیگه! همانطور که داشت میرفت توی گوشم گفت پس به این واژههای بیچاره هم گاهی فکر کن. شب وقتی میخواستم بخوابم اصلن کلافه نبودم. همه چیز همانقدر که آرام بود شک برانگیز هم بود. سرم را از لبهی تخت آویزان کردم مطمئن شوم او هم خواب است اما هیچ کس زیر تخت نبود. به خودم گفتم واژهها هم نیاز به استراحت دارند. لزومی ندارد که همیشه نوشته شوند. گاهی سکوت بهتر است و کلی حرف احمقانهی دیگر. حالا هم همین است. هر نمیدانم چند وقت یکبار مثل غول چراغ جادو میآید و نمیگذارد تمام شب را بخوابم. بیدار میمانم و مثل یک ماشین تایپ مینویسم.
مینویسم…مینویسم تا فکرم خالی شود و آرام بگیرد.
Comments Off
دلم پر است از حباب های صابون و قطره های آب. یکی آن ته ته ها نشسته دارد رخت می شوید. دلم برای همه ی آدم هایی که می شناسم تنگ شده. برای همه ی آن هایی که تا دورند نزدیک می خواهم شان و نزدیک که می شوند ترس وجودم را پر می کند.
دلم برای دست خط های کج و معوج ساعت سه شب به بعد تنگ شده. دلم برای رد شدن از روی پل های عابر و وحشت همیشه گی ریزش پل تنگ شده. دلم برای عکس گرفتن از آدم های فتوژنیک زنده گی ام تنگ شده. دلم برای بلند بلند خندیدن های توی راهروی همان ساختمان شش طبقه تنگ شده. دلم ت ن گ شده، برای پله های پشتی پایتخت که بهترین راه فرارم از ازدحام جمعیت بود.
Comments Off
چند ساعت است که توی این تاریکی پنهان شدهام و انگار قرار نیست شب تمام شود و انگار شب یعنی همهی غم و غصههای دنیا که یکهو روی سرم آوار شود. و انگار شب یعنی همین سیاهی لغزان که توی چشمم بوده و هست. و انگار یعنی روشنی آن دورترها مثل یک فانوس دریایی سوسو میزند و هیچ وقت نمیرسم. و انگار شب یعنی عادت کردن به دستمال کاغذیهای مچاله شدهی پایین تخت. و این سنگینی عجیبی که مثل یک گلولهی سربی میکشدم تا مرکز زمین. شب انگار یعنی همین سکوت گزنده که جای نیشش را میپوشانم و دیده نمیشود. و انگار همین هق هقی است که بین بالشها خفه میشود. شب انگار میان تار و پود پردهها نشسته و تنم را مانند زندانبانی میپاید و درونم را میآشوبد. شب همین خفاشی است که بالهای سیاهش را در هم میکشد و بر همهی سلولهای بدنم وارونه آویزان میشود.
شب…شب…شب درازتر از عمر من است.
Comments Off