riraa | private, rhino | Wednesday 23 May 2007

دلم می خواد همین الان آرزو کنم که حالت خوب بشه و تو زود زود خوب بشی. دلم می خواد مثل همیشه خودمو واست لوس کنم. دلم می خواد دست بکشم زیر چشم راستم و یک مژه از روی گونه ام بردارم و بگم دیدی گفتم خوب می شی

riraa | private, rhino | Wednesday 23 May 2007

فکر کن هیچ دل‌م نخواهد بروم مسافرت. فکر کن تو حال‌ت خوب نباشد و من هی از دور دل‌م تاپ تاپ کند که کی برمی‌گردم. فکر چه شب بدی را به صبح رساندم، به صبح رساندیم…به خودم می‌گویم لعنت به این همه فاصله‌ی سنی که از هم دورمان می‌کند. لعنت به دیوارهای بین اتاق‌مان که توی حلقه‌ لغزان دور چشم‌م تار می‌شود. لعنت به پیر شدن آدم‌ها. لعنت به چهارشنبه‌ها. لعنت به این جسم ملتهب درون سینه که برای من تند می‌زند و برای تو کند…

riraa | Dupont | Friday 11 May 2007

امروز هی دل‌م می‌خواهد بروم از روی درخت گردوی خانه‌ی دوپونت اینا آویزان شوم و همه‌ی این‌هایی که توی دل‌م مثل سماور دارند قل قل می‌کنند را فریاد بکشم. از صبح لای هر کتابی را که باز می‌کنم، با هر کسی که هم صحبت می‌شوم، هر نوشته و هر عکسی را که می‌بینم همه انگار آشنایند. همه انگار یک پتانسیل عمیق شباهت توی خودشان پنهان کرده‌اند که وقتی نزدیک‌شان می‌شوی زبانه می‌کشد. حس می کنم کنار دریا ایستاده‌ام و موج با سرعت زیادش آمده و خیس خیس‌م کرده. حس می‌کنم دارم می‌شوم شبیه آدم‌ها. معمولی معمولی. بدون هیچ دغدغه‌ی سرکوب‌گری که زمین بخوری. بدون هیچ تنشی که بیاندازدت در میدان انرژی‌های منفی. نه آن‌که فکر می‌کردم خیلی متفاوت‌م یا خیلی برترم. نه. همیشه فکر می‌کردم و فکر می‌کنم که آدمیان با همه‌ی شباهت‌ها منحصر به فردند و فقط خودشان هستند. حالا فقط حس می‌کنم آن گوشه‌های پنهان مشابه‌م با آدم‌ها را پیدا کرده‌ام. همان‌هایی که ریسمانی می‌شوند تا آدم انتهای این کِش بی‌قواره هی بیاید توی اجتماع و هی پرت شود آن دور دورها. آن‌قدر دور که خودش هم دل‌ش برای ازدحام و شلوغی تنگ شود. گوشه‌های مشابه را کنار هم می‌چینم و خوش‌خوشانه برای خودم می خوانم‌شان. برای همه‌ی‌شان بغض‌م می‌گیرد. به خودم می‌گویم من که همه‌ی‌شان را داشته‌ام.من که توی همین هوا نفس کشیده‌ام. من که از همین ابرها برای خودم خرگوش و قورباغه و ماهی ساخته‌ام. من که توی همین خیابان‌ها قدم زده‌ام. پس چرا این‌قدر کم لذت‌شان رفته زیر پوست‌م. چرا کم‌تر خنکی سایه‌ی درخت‌های ولیعصر با آن جوی‌های همیشه خالی‌اش و قدم زدن‌های طولانی و آب انار پیشنهادی تو این گودال خالی فاصله‌ با آدمیان را پر کرده. به خودم می‌گویم راست می‌گفتی که باید آدم‌ها را دوست داشت.هر چند بعضی آدمیان و کارهای‌شان همیشه برایم ناشناس و عجیب بوده‌اند و هستند اما بعضی‌هاشان را دوست دارم. همین‌هایی که می‌آیند اتفاق‌های آشنا را جلوی چشم‌ت می‌گذارند و می‌گویند خودت تصمیم بگیر. همین‌هایی که به جای ترس و دوری هی یادت می‌آورند که چس‌ناله‌کردن یک راه فرعی درست موازی همین زنده‌گی‌ست و باید فقط نخ‌ش را به این زنده‌گی گره زد و نه بیش‌تر. همین‌هایی که به تو اجازه می‌دهند حس‌های‌شان را از زاویه‌ی دید خودت نگاه کنی. همین‌هایی که می‌شود ساعت‌ها نگاه‌شان کرد و هی توی رفتارهای ساده‌ی روزمره‌ی‌شان زنده‌گی کرد. نفس کشید. تازه شد.

.

riraa | DNA | Thursday 10 May 2007

صبح با صدای زنگ تلفن تو از خواب بیدار شدم. تمام دیشب با هدفون روی گوش خوابیده بودم که صدای پشه‌ها اذیت‌م نکند. یک جوری توی این گرما خودم را پتو پیچ کرده بودم که انگار همین چند وجب جا یعنی تخت‌م افتاده توی قطب. با کلی سردرد و زنگ تلفن تو که بیدار شدم دل‌م می خواست باز هم بداخلاقی‌ام را به رخ همه بکشم. تو هم که آماده آن طرف خط منتظر بودی. از آن سلام‌های معلوم‌الحال تحویل‌ت دادم. می‌خواستی قرار از دست رفته‌ی پنج‌شنبه‌ها را یادم بیاوری. داشتی برنامه می‌ریختی که اگر من تنبل نیم ساعت دیگر از خواب بیدار شوم و مثل همیشه یک ساعت دور خودم بچرخم و بعد هول‌هولکی یک ربعه آماده شوم تازه باز هم یک ربع اضافه می‌آورم. داشتی تلاش می‌کردی مثل میم به این کرگدن بی‌حوصله که برای خمیازه کشیدن‌ش هم چند ساعت وقت می خواهد بفهمانی امروز هم از قطار جا ماندم…تمام آن بیست دقیقه‌ای که بدون وقفه حرف زدی می‌خواستم این‌ها را بگویم. می خواست‌م بگویم من همان دختر کوچولوی دبستانی نیست‌م که کیف‌ش را می‌گذاشت زیر پایش و کلی تلاش می‌کرد که قدش به زنگ خانه برسد. هر چند هنوز هم فکر می‌کند نیازی به کمک دیگران ندارد و منتظر آن نمانده که تو بیایی و در روبرویش را باز کنی اما مثل لاک‌پشت آرام آرام قدم برمی‌دارد و یک بی‌تفاوتی عمیق گاهی به جان‌ش می‌افتد. انگار کن که همه‌ی دنیا علاف همین چندقدم مانده باشند. حالا هم که حال و روز آدمی را دارم که با وسواس خاصی به جان قدم‌هایش افتاده باشد. هی قدم های قبلی را پاک می‌کنم نکند کسی راه‌ش را کج آمده باشد و به این‌جا برسد. توی تاریکی روی پنجه قدم برمی دارم. روزها هم بند کفش‌هایم را در می‌آورم و با هم عوض می کنم. به قول تو کفش باید واکس‌خورش خوب باشد. کفش‌های من اما صدسال هم که بهشان دست نزنی واکس نمی‌خواهند. فقط هی چروک می‌خورند مثل آدم‌های پیر. مثل عمه مروارید که قیافه‌اش یادم نمی‌آید. مثل ورقه‌ی سوال‌های امتحان بیوفیزیک که توی دست‌م مچاله کردم. مثل زمانی که تند تند می‌گذرد و مدام روی هم تلنبار می‌شود و من به تخمم هم نیست که باید جنبید… روز من اما این گونه آغاز می‌شود. یک ساعتی توی رختخواب غلت می‌زنم و به خاطر جای نیش پشه‌ها روی دست و پایم به خودم غر می‌زنم. بعد خواب‌های سیاه و سفید شب قبل را مرور می‌کنم. بعد هم شرایط جوی یک پنج‌شنبه‌ی بهاری را بررسی می کنم و منتظر می‌مانم مامان با لیوان شیرقهوه‌اش برسد و خبر نزدیک شدن ظهر را به این موجود چسبنده‌ی اخموی روی تخت بدهد. بعد بلند می‌شوم پلاک‌های تو دهانم را که مثل دندان مصنوعی می‌مانند مسواک می‌زنم و یک مشت آب خنک می‌ریزم روی صورت‌م. آخرش هم یک چرخی توی خانه می‌زنم و روی کاناپه‌ی خودم لم می‌دهم تا این گه گیجه‌ی لعنتی کلافه ام کند، یک صفحه بونوئل می‌خوانم، یک صفحه جنین‌شناسی.

riraa | DNA, nostalgia | Sunday 6 May 2007

دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهن م این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز یکشنبه است و یکشنبه ها مثل مار می خزد میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند.
دل آدم به چیزهای کوچک خوش است. وقتی دل خوشی های کوچک گم می شوند آدم هی دور خودش می چرخد. مثل همان آقا شیره که هی دور خودش می گشت تا دم اش را پیدا کند. همین که آدم گاهی یادش می رود قرص های دل خوشی اش را کجا گذاشته، همین که یادش می رود این همه عدد و رقم توی ذهن اش به چه کوفتی می آیند، همین که می تواند با اراده ی تخمی اش همه ی گذشته ها را مثل پتک بکوبد توی سرش و مثل ابله ها بخندد و بگوید اصلن درد نداشت…همین هاست که یکشنبه را زهرمار می کند. همین هاست که یکشنبه ها را هی می ریزم توی پاکت نامه و برایت پست می کنم. می خوانی و به استیصال چروک خورده ام می خندی.

.

riraa | plasma membrane | Thursday 3 May 2007

امشب، فقط همین امشب سیگار را کم دارم که تکمیل‌اش کنم. که هی میان انگشتان‌م قل بخورد و من هی تکرار کنم نیمه‌ی دیگرش گم شد. که هی میان دود سیگار قیافه‌هایمان محو شود و من باز تکرار کنم شاید هم من گم‌ش کردم. که فندک میم را هی بین انگشتان‌ت تکان بدهی و بپرسم مگه هنوزم توی خونه‌ش گربه نگه می‌داره؟ بعد تو بگویی هفته ای دو بار گربه‌هه مجبورش می‌کنه بره دامپزشکی. و من بگویم: گربه هم دام به حساب می یاد؟! و تو بگویی: بچه جون گربه رو نمی بره که. خودش می ره…من گوشه‌ی خودم را پیدا کرده‌ام. به تخمم هم نیست که یک نیمه‌اش گم شد. مچ پایم فقط کمی درد می کند. خانوم خاکستری که من باشم امروز دو ساعتی راه رفت اما نه تنهایی. ساسا که باشد خانوم خاکستری بهتر بلد است خراب‌کاری کند. سیگار هم با خودش نیاورده است. فقط فندک‌ش را آورده که بگوید حیف که هوا به صورت سگی آفتابی است. و این خاکستری ملاحظه‌کار خوب بلد است بحث‌هایی راه بیاندازد که اعصاب خودش را به گا بدهد. بعد هم جلوی آیینه بایستد و با اعتماد به نفس تمام درآستانه بخواند و به روح گربه‌ی مرحوم فوت کند این جوری : فووووت… بعد هم یک دستمال از آن‌ها که گل لاله دارد از جیب‌اش در بیاورد و لاله‌ها را آبیاری کند این‌جوری: فین فین… سیستم دهن کجی به آن درخت نحیف و چروک‌خورده دیگر جواب نمی دهد. گفتم که ریشه‌هایش از هر سوراخی که پیدا کردند بیرون زدند.بعد گفت باد نوبهاری دیگر چه کوفتی است. بهار بارانی‌اش قابل ترحم‌تر است. به قول تو این‌جوری: چیک چیک…گفت‌م لاله‌ها را که بکارم پای پنجره‌ی همین اتاق، یادم می‌ماند آب‌شان دهم. اما بوی سیگار می‌رود زیر ناخن‌هایم. فکرش را می‌کنم می‌بینم لاله‌ی سیاه مطمئن‌تر است. دیگر مجبور نیستم دندان‌هایم را روی هم فشار بدهم و یادم برود که چرا فک‌م هی درد می‌گیرد. کافه‌ی مقدس را هم باید افتتاح کنم. به شرطی که خاطره‌ها را توی سرت زندانی نکنی. به شرطی که بلند بگویی که بشنوم و معادل‌سازی کنم. بعد با هم کاشی‌هایش را بشماریم. آدم فکر می کند آمده مسجد. بذار کفش‌هایم را در بیاورم. این پنجره‌های کوچک خالی کلی پارچه‌ی سبز کم دارند که بهشان ببندیم و آرزو کنیم. شمع هم نمی‌خواهد. فقط باید منتظر مژه‌ای بمانی که می‌افتد روی گونه‌ام و بعد من اشتباهی بگویم چپ‌ه! تو هم بگویی من شرمنده‌ام…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است