آدینه نوشت

جدال برای سازگاری. شاید هم قانون بقا. چه چیزی قرار است چنگ انداختن آدمیان به دیوار روبرو را توجیه کند؟ آدم‌ها قربانی خواسته‌ی خودشان و دیگران می‌شوند. باید ذره‌بین انداخت روی تک‌تک‌شان. یک چیزی مثل موریانه دارد عواطف چوبی بشر را نابود می‌کند. سنگ باشید و غیرقابل نفوذ. بقا توجیح شد…
(پای راست‌م را گذاشته‌ام در آدینه. راه فراری هست آیا؟)
.
خواب دیدم که آدم‌ک‌هایی دور تخت‌م راه می‌روند و صدای پای‌شان شبیه پینوکیو است. خواب دیدم آمده بودند ناتاشا و میشا را ببرند. خواب دیدم آدم‌ کوچولو‌ها به جای دست یک چیزی شبیه خیلوپود‌های خرچنگ‌های استاد سیبیلو دارند. خواب دیدم داشت‌م از لای خیلوپودها فرار می‌کردم اما انگار راهی نبود، بعد انگار که همه‌ی آن اتفاق‌ها در خواب افتاده باشد. انگار توی خواب داشت‌م خواب می‌دیدم. از جایم که پریدم با وحشت رفت‌م جلوی آیینه. موهای‌م کوتاهِ کوتاه شده بود…توی خواب به نفس نفس افتادم. بعد دوباره خواب‌م برد و دیدم که موهای‌م توی دست آدم‌ک‌ها مانده بود…
(آدینه تمام قد سایه انداخته… سایه‌ی شبانه؟! این دیگر چه‌جور سایه‌ای است؟)
.
کتاب‌
کتاب‌ها
کتاب‌هایی که باید خوانده می‌شدند
کتاب‌هایی که خیلی وقت پیش باید خوانده می‌شدند
کتاب‌هایی که خیلی وقت پیش باید خوانده می‌شدند اما حالا دارند خاک می‌خورند
گفت‌م مثل یک گره کور است اما کسی باور نکرد. میم گفت باز هم خیالاتی شده‌ام. خودم هم داشت باورم می‌شد که همه‌ی آن نوشته‌هایی که فکر می‌کردم خیلی وقت پیش نوشته‌ام و بعد دور ریختم‌شان همه‌اش خیال بافی‌ست.خواب دیده بودم با امانوئل اشمیت و سلینجر و کوندرا دعوایم شده. خواب دیدم به سلینجر گفته‌ام که جنگل واژگون اشک‌م را درآورده و او چقدر به حماقت‌م خندیده بود. خواب دیدم به امانوئل اشمیت گفته‌ام همان‌قدر که مشوش‌م می‌کند، رهایم می‌کند درست مثل یک ریسمانی که دور گردن‌م باشد و باید مراقب آن باشم که خفه‌ام نکند و حتا او هم به حرف ابلهانه‌ام خندیده بود…
(وقتی شب هی کش می‌آید… اما صبح آدینه که دیدن ندارد…)
.
آن‌قدر می‌توان‌م از خواب‌های‌م بگویم تا حال‌ت به هم بخورد. هی!بیدار شو. این‌هایی که شنیدی خواب‌هایی بودند که فقط در خواب می‌شود دید. یک راه جدیدتری هم هست. بیداری در خواب. به امتحان کردن‌ش می‌ارزد…
(صبح جمعه باید از ساعات هفته خارج شود. توازن روزها را به هم می‌ریزد…)
.
به صورت احمقانه‌ای هنوز هم از این جمله می‌ترس‌م : مگه خواب‌شو ببینی… دنیا برایم می‌شود همان گلوله‌ی آهن گداخته که آسمان و زمین را در هم می‌دوزد. بعد باید برویم روی ابرها خانه بسازیم و هی بلرزیم که کی نوبت‌مان می‌رسد…
(حتا زنگ تلفن تو هم نمی‌تواند از یاد آدم ببرد که صبح آدینه قوی‌تر از ماست…)
.
مثل سرماخورده‌گی توی تابستان می‌مونه.مثل وقتی که به زمان پیدایش حیات هم شک می‌کنی. مثل زمانی که حیاط رو با حیات اشتباه گرفتی. شاید هم مثل وقتی که جمعه رنگ و روی جمعه نداره. انگار مترسکی باشه که می‌خواد ازت اقرار بگیره که به جمعه و دردسرهاش اعتقاد داری…
(ظهر جمعه الزاما نباید آفتابی باشد. جمعه، جمعه است. به همین سختی. به همین آسانی…)
.
یک راه برای زهرمار کردن ظهر جمعه: شنیدن مزخرفات آدمی که درباره ی موضوعی حرف می زند که از آن سر در نمی آورد. ها ها ها…
.
این یکی رو گوش کن: صحرانشین به نرینه بیش از مادینه می اندیشد. زیرا پسربچه در کودکی نگهبان شتر و در بزرگی جنگجویی ست که خانواده را از گزند دشمن نگاه می دارد. در صورتی که دختر بچه در چنین شرایطی موجودی دست و پاگیر است که باید پیوسته مراقب او بود.
بازم ها ها ها… قوم عرب نیاز به توضیح ندارد…
(عصر جمعه باید قاه قاه خندید…)
.
خیلی بی ربط دارم کتاب فیزیولوژی رو ورق می زنم و اینو می خونم:
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از این جا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من

(ها ها ها هم ندارد. ربط اش هم این است که غروب سه شنبه ی فرهاد با غروب آدینه ی من یکی شده. سیکل هایشان فقط با هم مطابق نیست…)
.
جمعه شب‌ها معمولن حرفی ندارند. یعنی آدم باید خودش را بزند به بی‌خیالی. باید همه‌ی فکر و خیال‌های تخمی را ریخت توی یک تنگ کوچک و بعد چال‌ش کرد. بعد باید نشست هی شجریان گوش کرد و تندتند گزارش کار آزمایشگاه فیزیولوژی نوشت. بعد به این جمعه‌ی بی‌خاصیت دست و پا گیر لعنت فرستاد. آخرشب هم یک ساعت توی وان لم داد بلکه چند ساعت بشود مثل خرس خوابید…

بخش نظرات بسته است.