.

riraa | DNA | Tuesday 24 April 2007

امروز به صورت احمقانه‌ای تصمیم گرفت‌م بگذارم‌ش کنار. نه این یکی را. همه‌ی همه‌اش را که سه سال است ریخته‌ام توی کوله‌ی سورمه‌ای‌ همیشه سنگین‌م و هی با خودم این طرف و آن طرف می‌کشم. اگر اشتباه نکنم ساعت دو و بیست دقیقه‌ی بعدازظهر بود. داشتم در مورد شاخک‌های حشرات می‌نوشتم. یعنی استاد سیبیلو بالای سرم ایستاده بود و داشت در مورد آنتن‌های حشرات می‌گفت. بعد اگر اشتباه نکنم پنج ثانیه بیش‌تر طول نکشید که تصمیم گرفت‌م بگذارم‌ش کنار. شاید هم چهار ثانیه. اما بدون شک شش ثانیه نشد. بعد خواستم دفتر و کتاب‌های پخش‌ شده روی میز و صندلی‌های کناری را جمع کنم و بچپانم توی کیف‌م و از کلاس بیرون بیایم. گفت‌م احتمالن به میم که بگویم می‌گوید دیوونه شدی؟! بعد مثل همیشه می‌نشیند لبه‌ی تخت و من هم روی صندلی چوبی‌اش هی تاب می‌خورم و حرف‌هایش را تجسم می‌کنم. بعد او می‌گوید بچه جون قطعه‌ی ادبی برات نمی‌خونم که! دارم از تاریخ‌ و تجربه و فلسفه‌ی تخمی حیات برات حرف می‌زنم… گفت‌م احتمالن امشب وقتی با کلی آب و تاب برای آقای ر بگویم از تعجب شاخ در می‌آورد. بعد هم آب دهان‌اش را قورت می دهد و با یک قیافه‌ی مطمئن می‌گوید نیستی ببینی شاخ‌هام دوباره داره سبز می‌شه دختر! … گفت‌م فردا که ساسا را ببین‌م به او هم می‌گویم. لابد پیش خودش فکر می‌کند، دو ساعت کلاس حشره‌شناسی پیش‌اش نبودم چه اتفاقی افتاده که این تصمیم‌و گرفته…
.
اگر اشتباه نکنم پنج ثانیه بیش‌تر طول نکشید که تصمیم گرفت‌م بگذارم‌ش کنار. شاید هم چهار ثانیه. اما بدون شک شش ثانیه نشد. سر روان‌نویس بنفش‌م را گذاشته بودم روی یک صفحه‌ی سفید کاغذ. فکرم یک جایی درست بین سر روان‌نویس و سفیدی کاغذ مچاله شده بود. همان جایی که جوهر بنفش پخش شده بود و یک لکه‌ی بزرگ و تقریبن سیاه از او جا مانده بود… سرم را که بلند کردم دیدم بالای سرم ایستاده. قیافه‌اش مثل همان ملخی شده بود که اعضای بدن‌اش را روی بدن خودش توضیح داده بود. هم شاخک داشت. هم ماکزیلاری پالپ. بال‌های‌ش را هم یک‌جوری پهن کرده بود که در میدان دیدم هیچ چیز دیگری نبود. فکر کردم اگر ملخ باشد با یک جهش کوچک زیر دست و پایش له می‌شوم… پلک‌هایم را که به هم زدم ملخ جایش را با استاد عوض کرد. بعد یادم افتاد که برای تصمیم گرفتن دارد دیر می‌شود…
.
اگر اشتباه نکنم پنج ثانیه بیش‌تر طول نکشید که تصمیم گرفت‌م بگذارم‌ش کنار. شاید هم چهار ثانیه. اما بدون شک شش ثانیه نشد. ورق‌هایم همه جوهری بودند. همه‌ی‌شان را مچاله کردم و فرستادم‌شان ته کوله‌ام. بعد انگار تصمیم‌هایم بخار شده باشند. انگار یادم نیاید قرار بود همه‌ی این سه‌سال را دور بریزم… کوله‌ام را برداشته‌ام و از کلاس بیرون آمدم. فقط کف دست راست‌م که کمی بنفش شده بود را توی جیب‌م گذاشت‌م. بعضی از فکرهایم گم شده بودند انگار…به گمانم بین کاغذهای مچاله شده خیلی چیزها مانده باشد…
.
اگر اشتباه نکنم پنج ثانیه بیش‌تر طول نکشید که تصمیم گرفت‌م بگذارم‌ش کنار. شاید هم چهار ثانیه. اما بدون شک شش ثانیه نشد… حالا که خوب فکر می‌کنم یادم می‌آید که ساعت از سه گذشته بود و من هنوز همان‌جا نشسته بودم. کلاس خالی بود. فقط من مانده بودم و یک پنجره‌ی باز بهاری که باد از میان قاب خالی‌اش می خواست کاغذهای جوهری مرا با خود ببرد…

آدینه نوشت

riraa | rhino | Friday 13 April 2007

جدال برای سازگاری. شاید هم قانون بقا. چه چیزی قرار است چنگ انداختن آدمیان به دیوار روبرو را توجیه کند؟ آدم‌ها قربانی خواسته‌ی خودشان و دیگران می‌شوند. باید ذره‌بین انداخت روی تک‌تک‌شان. یک چیزی مثل موریانه دارد عواطف چوبی بشر را نابود می‌کند. سنگ باشید و غیرقابل نفوذ. بقا توجیح شد…
(پای راست‌م را گذاشته‌ام در آدینه. راه فراری هست آیا؟)
.
خواب دیدم که آدم‌ک‌هایی دور تخت‌م راه می‌روند و صدای پای‌شان شبیه پینوکیو است. خواب دیدم آمده بودند ناتاشا و میشا را ببرند. خواب دیدم آدم‌ کوچولو‌ها به جای دست یک چیزی شبیه خیلوپود‌های خرچنگ‌های استاد سیبیلو دارند. خواب دیدم داشت‌م از لای خیلوپودها فرار می‌کردم اما انگار راهی نبود، بعد انگار که همه‌ی آن اتفاق‌ها در خواب افتاده باشد. انگار توی خواب داشت‌م خواب می‌دیدم. از جایم که پریدم با وحشت رفت‌م جلوی آیینه. موهای‌م کوتاهِ کوتاه شده بود…توی خواب به نفس نفس افتادم. بعد دوباره خواب‌م برد و دیدم که موهای‌م توی دست آدم‌ک‌ها مانده بود…
(آدینه تمام قد سایه انداخته… سایه‌ی شبانه؟! این دیگر چه‌جور سایه‌ای است؟)
.
کتاب‌
کتاب‌ها
کتاب‌هایی که باید خوانده می‌شدند
کتاب‌هایی که خیلی وقت پیش باید خوانده می‌شدند
کتاب‌هایی که خیلی وقت پیش باید خوانده می‌شدند اما حالا دارند خاک می‌خورند
گفت‌م مثل یک گره کور است اما کسی باور نکرد. میم گفت باز هم خیالاتی شده‌ام. خودم هم داشت باورم می‌شد که همه‌ی آن نوشته‌هایی که فکر می‌کردم خیلی وقت پیش نوشته‌ام و بعد دور ریختم‌شان همه‌اش خیال بافی‌ست.خواب دیده بودم با امانوئل اشمیت و سلینجر و کوندرا دعوایم شده. خواب دیدم به سلینجر گفته‌ام که جنگل واژگون اشک‌م را درآورده و او چقدر به حماقت‌م خندیده بود. خواب دیدم به امانوئل اشمیت گفته‌ام همان‌قدر که مشوش‌م می‌کند، رهایم می‌کند درست مثل یک ریسمانی که دور گردن‌م باشد و باید مراقب آن باشم که خفه‌ام نکند و حتا او هم به حرف ابلهانه‌ام خندیده بود…
(وقتی شب هی کش می‌آید… اما صبح آدینه که دیدن ندارد…)
.
آن‌قدر می‌توان‌م از خواب‌های‌م بگویم تا حال‌ت به هم بخورد. هی!بیدار شو. این‌هایی که شنیدی خواب‌هایی بودند که فقط در خواب می‌شود دید. یک راه جدیدتری هم هست. بیداری در خواب. به امتحان کردن‌ش می‌ارزد…
(صبح جمعه باید از ساعات هفته خارج شود. توازن روزها را به هم می‌ریزد…)
.
به صورت احمقانه‌ای هنوز هم از این جمله می‌ترس‌م : مگه خواب‌شو ببینی… دنیا برایم می‌شود همان گلوله‌ی آهن گداخته که آسمان و زمین را در هم می‌دوزد. بعد باید برویم روی ابرها خانه بسازیم و هی بلرزیم که کی نوبت‌مان می‌رسد…
(حتا زنگ تلفن تو هم نمی‌تواند از یاد آدم ببرد که صبح آدینه قوی‌تر از ماست…)
.
مثل سرماخورده‌گی توی تابستان می‌مونه.مثل وقتی که به زمان پیدایش حیات هم شک می‌کنی. مثل زمانی که حیاط رو با حیات اشتباه گرفتی. شاید هم مثل وقتی که جمعه رنگ و روی جمعه نداره. انگار مترسکی باشه که می‌خواد ازت اقرار بگیره که به جمعه و دردسرهاش اعتقاد داری…
(ظهر جمعه الزاما نباید آفتابی باشد. جمعه، جمعه است. به همین سختی. به همین آسانی…)
.
یک راه برای زهرمار کردن ظهر جمعه: شنیدن مزخرفات آدمی که درباره ی موضوعی حرف می زند که از آن سر در نمی آورد. ها ها ها…
.
این یکی رو گوش کن: صحرانشین به نرینه بیش از مادینه می اندیشد. زیرا پسربچه در کودکی نگهبان شتر و در بزرگی جنگجویی ست که خانواده را از گزند دشمن نگاه می دارد. در صورتی که دختر بچه در چنین شرایطی موجودی دست و پاگیر است که باید پیوسته مراقب او بود.
بازم ها ها ها… قوم عرب نیاز به توضیح ندارد…
(عصر جمعه باید قاه قاه خندید…)
.
خیلی بی ربط دارم کتاب فیزیولوژی رو ورق می زنم و اینو می خونم:
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از این جا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من

(ها ها ها هم ندارد. ربط اش هم این است که غروب سه شنبه ی فرهاد با غروب آدینه ی من یکی شده. سیکل هایشان فقط با هم مطابق نیست…)
.
جمعه شب‌ها معمولن حرفی ندارند. یعنی آدم باید خودش را بزند به بی‌خیالی. باید همه‌ی فکر و خیال‌های تخمی را ریخت توی یک تنگ کوچک و بعد چال‌ش کرد. بعد باید نشست هی شجریان گوش کرد و تندتند گزارش کار آزمایشگاه فیزیولوژی نوشت. بعد به این جمعه‌ی بی‌خاصیت دست و پا گیر لعنت فرستاد. آخرشب هم یک ساعت توی وان لم داد بلکه چند ساعت بشود مثل خرس خوابید…

.

riraa | isolation, niqt owl | Sunday 8 April 2007

الان دل‌م می‌خواهد به عادت همیشه هی به خودم نق بزنم و مدام غرغر کنم و با همین فکر و خیال‌های آزاردهنده روی تخت بجنبم تا خواب‌م ببرد. همه‌اش هم به خاطر این است که من فردا صبح نه آمادگی دیدن دکتر ع و آن قیافه‌ی نوستال‌اش را دارم و نه حوصله‌ی سر و کله زدن با آن همه‌ جنین مرده‌ی توی شیشه‌های الکل…

.

riraa | DNA | Monday 2 April 2007

یک گوشه‌ای پیدا کرده‌ام که برای خودم است. توی تاریکی روی زمین می‌خزم و پیدایش می‌کنم. این‌جا نه انتهای دنیاست و نه بلندترین نقطه‌اش. یک جای کاملن معمولی ست، اما خوبی‌اش این است که حرف‌هایم را هیچ کس نمی‌شنود. یاد آن وقت‌هایی می‌افتم که چهارزانو روبروی هم می‌نشستیم. تو دست‌هایت را به زانو‌هایت تکیه می‌دادی و فقط همدیگر را نگاه می‌کردیم. بعد اسم‌ش را هم گذاشته بودی «فقط بودنمان مهم است». حالا این‌جا من هی با خودم حرف می‌زنم و کسی هم نیست که صدایم را بشنود. صدا‌ها مثل این‌که جادو شده باشند کمی بالا می‌روند و دوباره می‌افتند توی دست‌های خودم. هر شب کارم این شده که کنار دیوار یک گودال بکنم و همه‌ی‌شان را چال کنم که تکراری نشوم. بعد همان گوشه توی تاریکی مچاله می‌شوم توی خودم… توی تاریکی سه نقطه‌ی آخر همه‌ی حرف‌هایم را پاک می‌کنم و ادامه‌اش را توی گوش خودم تکرار می‌کنم. گاهی هم حرف‌هایم یادم می‌رود و برای سه نقطه‌های پاک شده‌ی بیچاره‌ گریه‌ام می‌گیرد. همه‌اش را هم گذاشته‌م به حساب بهار. می‌دانی که، شب‌ها و روزهایش برایم فرقی ندارند همه‌اش یعنی عذاب کشیدن و عذاب دادن. بهار همیشه برایم همین‌قدر غیرقابل تحمل و ناخوشایند است. امروز تولد لشمانیا را خشک و خالی تبریک گفت‌م. دل‌م می‌خواست یک دعوای حسابی سر فروردینی بودن‌ش راه می انداخت‌م اما یحتمل او هم حوصله‌ی درست و حسابی برای جنگولک بازی‌های همیشه‌گی‌مان نداشت که حرف‌هایمان زود قیچی شد. به گمان‌م پوست‌م آن‌قدر کلفت شده که چس‌ناله‌های معمولی و روزمره‌ام را بگذارم به حساب مستی قبل از خواب. خودم را که از گوشه‌ام نجات دادم رفت‌م سراغ میم. هی خواست‌م بگویم می‌دونی امروز روز اوله!! بعد به خودم گفتم که چی؟ می‌خوای هی شمس لنگرودی بخونی و بگی خیلی عاشقی؟ فکر کردم باید مثل یک راز توی دل‌م بشمارم. روز اول. روز دوم. روز سوم. روز آخر… راست می‌گوید میم، من خیلی بی‌ریشه‌ام. یعنی اصلن درخت نیست‌م. مثل کرگدن‌ها یک قیافه‌ی بی‌تفاوت و تخمی به خودم گرفته‌ام که انگار یک تقدیر غیر قابل انکار مانده بیخ گردن‌م و هیچ راهی نیست. از بس مثل آدم‌های سختی کشیده زنده‌گی کرده‌م که یادم رفته چطور می‌شود خوب گذراند. حالا باز هم دارم فکر می‌کنم، شاید کمی متفاوت‌تر از همیشه، نمی‌دانم. فقط می‌دانم از همین حالا تا نمی‌دانم کی را باید بگذارم برای فکر کردن…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است