delirious…damaged Mine…

riraa | DNA | Sunday 10 December 2006

با نگرانی بیدار می‌شوم.
با نگرانی فکر می‌کنم.
با نگرانی می‌خوانم.
با نگرانی حرف می‌زنم.
با نگرانی می نویسم.
با نگرانی باز خوانی‌اش می‌کنم.
با نگرانی …
با نگرانی می‌خواب‌م.

از آن نگرانی‌ها که شده قسمتی از زنده‌گی و نباید تفاوت‌ش را احساس‌ کرد. از آن نگرانی ها که باید طوری فرو برود میان روزمره‌گی‌ها که نشود جدایش کرد. از آن نگرانی‌ها که فقط با گذاشتن اسم نگرانی می‌شود مشخص‌اش کرد وگرنه آن‌قدر با زنده‌گی قاطی شده که نمی‌شود تشخیص‌اش داد.روزهای بی‌دلیل یکنواخت که به هیجان نیاز دارند. اما نه یک هیجان کاذب.
این قضیه‌ی هیجان خواهی دارد می‌شود داستان دنباله‌دار. هر چند وقت یک‌بار وجودش عمیقا نیاز می‌شود. دقیقا هشت‌ماه پیش هم مشابه‌اش رخ داده بود.
.
وقت‌هایی که خیلی منطقی زنده‌گی را به شیوه‌ی معمول آدمیان می‌نگرم، مدام فکر می کنم پرایوت بودن مثل کیف نارنجی‌م گاهی دل‌ش می خواد بیش‌تر به چشم بیاد. اما وقتی باز مثل همیشه‌های خودم فکر می‌کنم، نگران می‌شوم.
تازه‌گی‌ها زیادتر از گذشته روی نوشته‌های‌م بازبینی می‌کنم. حس می‌کنم گذر زمان پرایوسی آدم را کم‌رنگ می‌کند. شاید باید دوباره شروع کرد…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است