از صبح مدام بالای سرت بوده‌ام. هی آمده‌ام پایین تخت‌ات نشسته‌ام. هی زیر زیرکی نفس کشیدن‌ت را شمرده‌ام که مبادا یکی کم بیاید. هی از میان هاله‌ی بی‌رنگی که دور چشمان‌م بی‌اختیار حلقه می‌زند پلک زدن‌هایت را پاییده‌ام. با این انگشتان دردناک هی تمام خانه را قدم زده‌ام. هی افتاده‌ام هی بلند شده‌ام.
.
دل‌شوره‌هایم را مرتب چیده‌ام کنار پنجره برای خودشان بپلکند. هی به خودم دروغ گفته‌ام که حالت خوب است. گفته‌م من بی‌خودی نگران‌م. دارم الکی خودم را برایت لوس می‌کنم. ادای دختر کوچولوها را بی‌جهت دارم در می‌آورم. مدام به خودم به خاطر این ذهن لعنتی که هزار جا می‌رود فحش داده‌ام. از صبوری تو در مقابل درد حرص خورده‌ام. با سکوت‌های معنادارت هم بغض کرده‌ام. مدام زیر نگاه‌های مهربان‌ت آب شده‌ام.
.
فقط میم را که می‌بینم دل‌تن‌گ‌تر می‌شوم و می‌خواهم خودم را غرق کنم و بگویم که من خیلی کوچک‌م برای داشتن جاهای خالی که هیچ وقت پر نمی‌شوند و دلم می‌خواهد تو هنوز همان‌طور مهربان و دوست‌داشتنی صدایم کنی و من ذوق کنم که چقدر همه چیز آرام است و هی دنبال بهانه‌های نداشته بگردم.
.
اصلن من از پیر شدن بدم می‌آید. از این‌که سن آدم‌هایی که دوست‌شان داری هی زیاد ‌شود اما تو هنوز همان‌قدر کوچک بمانی و انگار قرار نباشد قد بکشی و بهشان برسی. من بیزارم از این بی‌تابی‌هایی که راه علاج ندارند و زمان بی‌قرارترشان می‌کند. بیزارم از این‌که قلب‌م از شدت تپش از جایش کنده شود و من یک‌هو خالی شوم. بیزارم از این‌که گذر زمان مرا دور‌تر و دور‌تر کند از تو و یک چاله‌هایی میان ما بیاندازد که هیچ راه پریدنی ندارند. بیزارم از این‌که خدا هم دل‌ش بخواهد من تنها بمانم و یادش برود که تو یعنی همه‌ی زنده‌گی.
.
دلم می‌خواهد مثل آدم‌های فیلم‌ها خودم را روی تخت پرت کنم و با چشم‌های گریان خوابم ببرد. وقتی هم که بیدار شدم نور خورشید گرم‌م کرده باشد و تو خوب شده باشی و بیایی مرا ببوسی و بگویی بی‌خود نگران بوده‌ام. اما افسوس که ما دردهایمان کمی از گرفتاری‌های آدم‌های توی فیلم‌ها عمیق‌تر و کش‌دار‌تر است. و انگار یک جور عجیبی گاه تنهاییم…

بخش نظرات بسته است.