من کرم شب‌تاب‌م 7…

راستش کرم‌های شب‌تاب قرار بود هزارتایی باشند اما کرمی جان گفت حوصله‌ی زیاده‌ی گویی و در واقع روده درازی ندارد و باید به کارهایش برسد. گفت یک هفت‌گانه‌ای از شرح حال ما گم‌نامان همیشه‌گی تاریخ بنویس و بس.
.
راستش کرم شب‌تاب همیشه در حال فلسفیدن سرگیجه داشت. نمی‌دانست که کرم شب‌تاب همان کرم ابریشم است که پروانه می‌شود یا نه. دلش می‌خواست مثل آن داستان حسنی و کرم ابریشم، حداقل یک قُلی داشته باشد که برایش بخواند: کرم ابریشم! خوش‌به‌حال من که تو رو دارم.
.
خیلی سخت بود وراجی‌های شبانه‌روزی یک کرم زجرکشیده را در یک هفت‌گانه‌ی کوتاه نوشت. بیش‌تر از آن‌که بخواهم دنیای‌ش را دردناک کنم فکر کردم باید به دنبال حس‌های نوستالژیک در گذشته‌ش بگردم که کمی قلقلک‌ش بدهد و شیفته‌ش کند به هم‌نوعان‌ش.
هر چند قصه این‌جا تمام نشده اما کرمی جان امشب یک‌هو غیب‌ش زد. البته آن‌قدرها هم غیر منتظره نبود چون من خواب‌ش را دیده بودم. خواب دیده بودم که بی‌خبر می‌رود. خواب دیده بودم که شب‌تاب‌ک‌هایی با نورهای خیره‌کننده‌ و با چهره‌های دوست‌داشتنی‌ می‌آیند سراغ‌ش و می‌برندش همان‌جا که هیچ خورشید لعنتی برای تابیدن ندارد و نه حتا مهتابی یا لامپی برای روشنایی و شاید خنیاگر غم‌گینی هم پیدا کند که دوست‌ش بدارد و بعد از عطر محبوبه‌های شب مست شود و بشود یک کرم شب‌تاب مسحور.

امضا: نویسنده‌ی هفت‌گانه‌ی صورتی- خاکستری من کرم شب‌تاب‌م…

بخش نظرات بسته است.