آواز‌هــــــــای زن بی‌اجـازه…

riraa | nucleus, private | Thursday 31 August 2006

حوا که باشم بی‌شک میوه‌ی ممنوعه‌ام از جنس واژه‌ها است و واژه‌ی ” ن‌م‌ی‌دان‌م ” می‌آید ابتدای همه‌ی بی‌اجازه‌گی‌های‌م …
.یک و چهل دقیقه بامداد
_________________________

شــب‌ها ز دوری یک تصویـر
آیــیــنه خــفته در آغــوش‌م

.دو و بیست دقیقه‌ بامداد
_________________________

قبرهایی از پیش کنده شده. کلی گورکن با دندان‌های زرد و چهره‌های خندان با بیل و کلنگ‌های‌شان بالای قبرها ایستاده‌اند. مرده‌شورها را یادم رفت بگویم با عزمی راسخ آماده برای پذیرایی از مرده‌گان.
روح سرگردان من هیچ کدام را نمی‌خواهد اما. از آن نوع‌هایی‌ شده که می‌گویند: مرگ مگر اثر کند.
نجات دهنده در گور خفته است…
.سه و پانزده دقیقه بامداد
_______________________

آتش دل را به دست باد سپردم…
.پنج و ده دقیقه صبح
_______________________

تعادل وا‌ژه‌های نسوز ما به مویی بند است. بر هم که بریزد یک‌هو خواهی دید افتاده در محاصره‌ی آتش و به چشم بر هم زدنی خاکستر شده.
شب‌هایی که واژه‌ها بی‌پروا و سرخوشانه می‌بارند… اصلن یک جای این کشتی سوراخ شده. داریم فرو می‌رویم شاید هم بادبان‌های‌مان در توازن نیستند. نهایت‌ش البته ساده‌تر است، یک آسیب مخچه‌ای که درمان دارد.
.هفت و سه دقیقه صبح
_______________________

شما بروید!
من هنوز بند کفش‌م را نبسته‌ام
باید اول تمامی رازهای مگو را
به آه و حسرت
میان همین قفسه‌های بی‌خاطره بگذارم
بعد آرام آرام و پاورچین
طوری از میان آسمان کویری باغ بی‌باران بگذرم
که ستاره‌ها دل‌شان برای پروانه‌های بی‌بال تنگ نشود.
علی صالحی.
.ده و چهل دقیقه صبح
______________________

لعنت بر عطسه‌های نابه‌هنگام روزهای تابستان.
یک حس‌هایی را پرت می‌کنند آن دورها که ذرات‌ش پخش می‌شود در تمامی لحظات…
.ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ظهر
______________________

یه نوار آبی نازک که روی مچ دستم‌ه. یه خودنویس آبی که باهاش تمام مسیر اون نوار آبی‌و خط کشیدم. و مایعی که به گمونم آبی‌ه و توی این نواره هی میاد و می‌ره. وقتی آروم ساعت‌ها روی تخت‌ات خشک شده باشی و حتا گاهی یادت بره نفس بکشی می‌تونی حرکت اون مایع سرد و آبی‌و حس کنی.
.ساعت سه و چهل دقیقه نیم‌روز
_____________________

من سردم است و از گوشواره‌های صدف بی‌زارم…
فروغ
.شش و سی دقیقه عصر
____________________

قاب عکس خانوم مونالیزا روی دیوار کج شده و داره زل زل توی چشمای من نگاه می‌کنه. من هر چی تلاش کردم روی تخت‌خواب کج بخواب‌م که از این تقاطع نگاه‌مون با هم جلوگیری کنم نشد. حالا سرم‌و از لبه‌ی تخت آویزون کردم و دارم وارونه نگاه‌ش می‌کنم شاید از رو بره.
.هشت و پنجاه دقیقه شب
___________________

من از این آدم ساخته‌گی پلاستیکی‌های واقعی دوست‌م نمی‌آید. از آن آدم خیالی‌های زحلی خیلی دوست‌‌تر دارم که روی سرشان فنرهایی دارند که هی تکان‌تکان می‌خورد و چراغ‌ش روشن می‌شود.
.ده و دو دقیقه شب
___________________

من از این قایم موشک بازی‌ها که من مدام چشم بگذارم و تو هی قایم‌تر شوی دوست ندارم. این‌بار من چشم می‌گذارم تو اما پیدا شو.
.یازده شب
__________________

ترتیبی داده‌ام آدینه‌ی این هفته چهارشنبه برگزار شود. هیچ هم اشتباه نکردم که امروز جمعه نیست. آدینه هم که بیاید همین‌ واژه‌ها را مدام تکرار خواهم کرد.
.دوازده و ده دقیقه بامداد

من کرم شب‌تاب‌م 7…

riraa | plasma membrane | Monday 28 August 2006

راستش کرم‌های شب‌تاب قرار بود هزارتایی باشند اما کرمی جان گفت حوصله‌ی زیاده‌ی گویی و در واقع روده درازی ندارد و باید به کارهایش برسد. گفت یک هفت‌گانه‌ای از شرح حال ما گم‌نامان همیشه‌گی تاریخ بنویس و بس.
.
راستش کرم شب‌تاب همیشه در حال فلسفیدن سرگیجه داشت. نمی‌دانست که کرم شب‌تاب همان کرم ابریشم است که پروانه می‌شود یا نه. دلش می‌خواست مثل آن داستان حسنی و کرم ابریشم، حداقل یک قُلی داشته باشد که برایش بخواند: کرم ابریشم! خوش‌به‌حال من که تو رو دارم.
.
خیلی سخت بود وراجی‌های شبانه‌روزی یک کرم زجرکشیده را در یک هفت‌گانه‌ی کوتاه نوشت. بیش‌تر از آن‌که بخواهم دنیای‌ش را دردناک کنم فکر کردم باید به دنبال حس‌های نوستالژیک در گذشته‌ش بگردم که کمی قلقلک‌ش بدهد و شیفته‌ش کند به هم‌نوعان‌ش.
هر چند قصه این‌جا تمام نشده اما کرمی جان امشب یک‌هو غیب‌ش زد. البته آن‌قدرها هم غیر منتظره نبود چون من خواب‌ش را دیده بودم. خواب دیده بودم که بی‌خبر می‌رود. خواب دیده بودم که شب‌تاب‌ک‌هایی با نورهای خیره‌کننده‌ و با چهره‌های دوست‌داشتنی‌ می‌آیند سراغ‌ش و می‌برندش همان‌جا که هیچ خورشید لعنتی برای تابیدن ندارد و نه حتا مهتابی یا لامپی برای روشنایی و شاید خنیاگر غم‌گینی هم پیدا کند که دوست‌ش بدارد و بعد از عطر محبوبه‌های شب مست شود و بشود یک کرم شب‌تاب مسحور.

امضا: نویسنده‌ی هفت‌گانه‌ی صورتی- خاکستری من کرم شب‌تاب‌م…

من کرم شب‌تاب‌م 6…

riraa | ATP, plasma membrane | Tuesday 22 August 2006

من کرم شب‌تاب‌م
شب‌ها من می‌تابم
روزا من می‌خوابم
.
شب نیمی از دنیاست
دنیای شب زیباست
.
شب نیمی از زنده‌گانی‌ست
شب خود همه داستانی‌ست
.
شب قصه‌ها دارد
رازها دارد
آوازها، پروازها دارد

.لالایی‌های کرم شب‌تاب که البته ادامه‌ داشته اما دست‌خوش تغییراتی شده و به فراموشی سپرده شده است.
.به شدت در هنگام خواب به جای شمردن ستاره‌ها و گوسفندان خواندن این لالایی توصیه می‌شود.
.در اولین فرصت این لالایی را با صدای خودم البته با مشورت فقُند عزیز-که دستی در آواز دارد- در زمینه‌ی انتخاب دستگاه، اجرا خواهم کرد که نحوه‌ی خواندن‌ش مشخص شود.

من کرم شب‌تاب‌م 5…

riraa | ATP, plasma membrane | Tuesday 15 August 2006

بر کرم شب‌تاب ببخشایید
بر او که گاه‌گاه
پیوند دردناک وجودش را
با نورهای فلورسانت
و مهتابی و لامپ‌های رنگی از یاد می‌برد
و ابلهانه می‌پندارد
که حق زیستن دارد

بر کرم شب‌تاب ببخشایید
بر حسادت بی‌اندازه‌اش
به لامپ‌های کم مصرف
که عمرشان بیش از توان شب‌تابک است

بر کرم شب‌تاب ببخشایید
بر او که در خون‌ش
هموسیانین جریان دارد
و هموگلوبین رؤیایی‌ست
که خواب هزاران ساله‌اش را
می‌آشوبد

بر کرم‌ شب‌تاب ببخشایید
بر او که از درون متلاشی‌ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می‌سوزد
و گیسوان بیهوده‌اش
نومیدوار از نفوذ نفس‌های شب‌تاب‌کِ دیگر می‌لرزد

ای هم‌دمان شب‌بیداری‌های شب‌تاب‌ک‌ها
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا عطرهایی که از پیکره‌‌ی شب می‌خیزد
سوراخ‌های کوچک بینی‌‌اش را
آشفته می‌کند
و بینی‌ زود باور او را
با ضربه‌های موذی حسرت
در کنج صورت‌ش متورم می‌سازند*

* شعر فروغ فرخزاد از زبان یک کرم شب‌تاب…

من کرم شب‌تاب‌م ۴…

riraa | ATP, plasma membrane | Monday 7 August 2006

راه هست و صدای گذر نیست
هیچ‌کس را بنای سفر نیست
.
ســـــال‌ها رفت
ســـــال‌ها رفت
ســـــال‌ها رفت
هنوز خبر نیست
(سیروس جمالی)

پ.ن:کرم لعنتی شب‌تاب
یک امشب را بخواب!

من کرم شب‌تاب‌م ۳…

riraa | plasma membrane | Tuesday 1 August 2006

فکر کن کرم شب‌تاب تنهای ما یک گوشه‌ای پیدا کرده برای قایم شدن. اصلن دلش می‌خواهد یک امشب را نتابد. اصلن دلش می‌خواهد یک امشب هم، همه‌ی حس‌های قلمبه شده‌ی این سال‌ها را در تاریکی بو بکشد. حس‌های بو دار!
یک امشب را گفته می‌خواهم بروم مثل همه‌ی شب‌ها برای خودم و به یاد تمامی کرم‌های شب‌تاب‌ اسیر خاک فاتحه‌ای و شمعی و خرمایی و تنهایی…
.
کرم شب‌تاب رفت.
کرم شب‌تاب تنها رفت.
کرم شب‌تابِ تنها که دل‌ش باران می‌خواست رفت.
کرم شب‌تابِ تنها که دل‌ش باران می‌خواست و عادت داشت به دل‌تن‌گی…
رفت
رفـــــــــت
رفـــــــــــــــت

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است