من کرم شب‌تاب‌م ۲…

riraa | plasma membrane | Monday 31 July 2006

دیدگاه من درباره‌ی شعر پست قبل:

البته در این‌که از کرم شب‌تاب نمی‌توان انتظاری داشت شکی نیست.به خصوص اگر کرم شب‌تاب‌ش من باشم.
راه‌های دور هم که مال آن زمان‌ها بوده که مردم پای پیاده سفر می‌کردند و ماه‌ها در سفر بودند یا اصلن مال آن زمان‌ها بوده که مردم از قدرت خیال و پریدن‌ها و جهیدن‌های خرگوش‌وار فکرشان خبر نداشتند.
با این‌که نزدیکی‌ها ناپیدا شدند به شدت موافق می‌باشم. امان از مشکلات بینایی آن هم در شب که با عینک و لنز و ذره‌بین هم حل نمی‌شوند. هر چند تار دیدن حس خوشایندی است که جغد‌های عینکی فقط می‌دانندش و بس.
خنیاگران خاموش هم که مرتبط هستند با واژه‌هایی از این دست: دوست داشتن، غم‌گین بودن، از دست دادن آواز، سخن‌های زبان بسته، عشق، کاکلی شادی که هزارتا باشد، چشمی که کاکلی شاد دارد، قناری خاموش آن هم هزار عدد، قناری‌هایی که اشتباهی در گلو آشیانه ساختند و به طور کلی شعر شاملو …
و درنهایت یک بلاتکلیفی عمیق به همراه استفهام انکاری و هزاران سؤال بی‌پاسخ…

من کرم شب‌تاب‌م 1…

riraa | ATP, plasma membrane | Sunday 23 July 2006

وقتی که عاشق‌ترین خورشیدهای سپیده‌دم به زانو در آمدند
دیگر از شبتابک خُردی
که تازه از خوابِ شب آمده، چه انتظار؟
.
راه‌ها دور
نزدیکی‌ها ناپیدا
مردمان خسته
خنیاگران خاموش
خودت بگو!
جز این همه چراغ شکسته آیا راهی هست؟
(علی صالحی)

به گمانم در این شعر اشتباهی رخ داده است. شب‌تابی که شب‌ها بخوابد که دیگر من نیست.(منظور از من همان شب‌تاب است).اصولن شب‌تاب‌ها نور می‌تابانند تا سیاهی شب مثل روز شود. روز که بیاید کارشان تمام می‌شود.بعد باید بروند در تاریکی خودشان را قایم کنند و نور تاباندن را تمرین کنند تا فردا شب. نقش جیرجیرک‌ها و جغد‌ها هم مشابه شب‌تاب‌هاست با کمی تفاوت. حوصله‌ام که بیاید ماجرای‌شان را تعریف خواهم کرد.

questa liberta’, E` un vuoto inutile

riraa | ATP, niqt owl | Monday 10 July 2006

راه نجاتی نیست
گاه در گریز از حقیقتِ اسم خود
حتا مجبور ِهمین تحمل پنهانی
تا شبی شاید…آن دقیقه‌ی آخر
آوازی از رحیل ِ رؤیا برآید
که وقت کامل آن رفتن بی‌سؤال رسیده است.

بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
پایان تمام گریه‌ها
همین فراموشی خاموش آدمی‌ست.

و زنده‌گانِ بعد از تو
بسا به روزی چند
همین جای خالی خاطره‌هات
به خواب گریه خواهند رفت.

و باز سال و ماهی بعد
باران خواهد آمد
زنده‌گی ادامه خواهد داشت
و باد هم راه خود را خواهد رفت.

حالا دیدی همیشه
در آخرین دقیقه‌ی بی‌باور گریه‌ها
راه نجاتی هست!

دیگر دلواپس چیزی
از این چراغ شکسته نباش!
تنها بگو
روزی دور که دوباره تو را
به مکافات این جهان خسته باز می‌آوریم
از ما چه خواهی خواست؟
(علی صالحی)

خواب نبود. یه خیالِ دور و دراز بود که هی کش اومد و سایه‌اش بزرگ‌تر و سیاه‌تر شد. اول فکر کردم لبه‌اش نشستم و دارم انگشت اشاره‌ام رو توش فرو می‌کنم. ولی این شب‌های طولانی تابستان که گاهی با روزهاش برابری می‌کنن باعث شد بفهمم که دارم غرق می‌شم و فقط همون انگشت اشاره‌ست که بیرون مونده. چه کابوس تلخی بود دیشب…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است