ناشناس در این آدرس …

می‌آیم، می‌روی. می‌روم، نمی‌مانی. می مانم، انگار سال‌هاست که رفته‌ای. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌چرخم، آنقدر که سرگیجه بگیرم. می‌ایستم، به زمین می‌خورم. هنوز هم سرگیجه دارم. ساعت‌ها می‌نویسم، کسی نمی‌خواندش. کتاب‌های نیمه‌تمام را بدون نشانه رها کرده‌ام. از شخصیت‌های توی کتاب‌ها می‌ترسم. تلفن روی پیغام‌گیر است، پیغامی نمی‌گذارم، سکوت می‌کنم. خندیدن و گریستن را ریخته‌ام در کیسه‌ای برای رفتگرهای ساعت نه شب.
جلوی آیینه می‌ایستم. دور چشم‌هایم یک هاله‌ی قهوه‌ای می‌بینم. سه شب است نخوابیده‌ام. خط چشم آبی می‌کشم. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. جلوی آیینه می‌ایستم. سیاهی چشم‌هایم برق می‌زند. از خودم بیزار می‌شوم. شمع‌های میم را دور تا دور اتاق می‌چینم. میان‌شان می‌نشینم. به تهی بودن فکر می کنم. شمع‌ها را خاموش می‌کنم.همه‌ی دقیقه‌ها را به احترام خودم سکوت می‌کنم. در تاریکی می‌رقصم. برای خودم مهمانی یک نفره می‌گیرم. خودم مهمان می‌شوم. ماگ قهوه‌ام را تا ته سر می‌کشم. به سیگار پُکی می‌زنم، سرم مثل کوه سنگین می‌شود.
با نوشته‌هایم قهر می‌کنم. همه‌ی یادداشت‌های این دو شب را می‌سوزانم. شب‌ها موقع خواب لولیتا را نمی‌بوسم. خواب بد می‌بیند، از یاد می‌برم‌اش. برایش حتا قصه نمی گویم، با هم بودن‌هایش را تنها می‌کنم. می‌خوابم، خواب نمی‌بینم. می‌خوابم و همه‌ی خیالاتم را رها می‌کنم در خواب‌هایشان بپلکند، خواب‌هایشان اما سیاه است.شمردن گوسفندها و ستاره‌ها را در خواب از یاد برده‌ام. بیدار می‌شوم، خواب‌هایم کش می‌آیند. با تب از خواب بیدار می‌شوم، دست‌هایم سرد می‌شوند.
نت‌های سرگردان دوپونت را یک جایی قایم کرده‌ام اما یادم نمی‌آید. عصبانی می‌شوم. پشنگ را از روی تخت پرتاب می‌کنم به آن طرف اتاق. دلتنگ می‌شوم حتا به بغل نمی‌گیرمش. یک جایی میان بالش‌ها و پتو ها قایم می‌شوم. آدم‌های سه سال پیش برمی‌گردند. هیچ نمی‌گویم. به موهای سپیدی که گاه میان موهایم می‌درخشند و چشمانم که گاه قرمز و دردناک می‌شوند فکر می کنم. از حس پیر شدن خنده‌ام می‌گیرد. دلم می‌خواهد با صدای بلند بخندم و از یاد ببرم که هستم.
دوش آب سرد می‌گیرم. از سرما می‌لرزم. دنبال بهانه نمی‌گردم. حرف‌هایم را سکوت می‌کنم. دردهایم درون آن جسم ملتهب و ضربان‌دار در سینه زندانی می‌شوند. مدام دیواره‌هایش را می‌فشارند. لشمانیا را مدتی است ندیده‌ام. تلفن می‌زند. حالم را می‌پرسد. من اما از خودم فرار می‌کنم. حرف را عوض می‌کنم، درباره‌ی آقای اِدِر می‌پرسم. ساعت‌ها بدون عینک راه می‌روم. همه‌ی آدم‌ها را تار می‌بینم. شاید سیاه‌ترین آدمیانی که تا به حال دیده‌ام.کارهای آزمایشگاه را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. باکتری استافیلوکوکوس‌ام روی محیط کشت یک هفته است منتظر من است. خوابش را می‌بینم. دل‌تنگ‌اش می‌شوم. تمام روز میکروب شناسی جاوتز را بغل می‌گیرم و گریه می‌کنم.
عکس‌های دوپونت را می‌بینم. از میان دفتر‌ها و کتاب‌ها خاطراتمان لبریز می‌شود. به زور میان دفتر‌ها فشارشان می‌دهم. دستم را با گوشه‌ی کاغذها می‌برم. ساعت‌ها بوی خون می دهد. خاطراتمان قرمز می‌شود. پرده‌ها را کنار نمی‌زنم. از نور احمقانه‌ی خورشید متنفرم. لای پنجره را باز می‌گذارم. باد ملایمی می‌وزد. به صورتم که می‌خورد نفسم تنگ می‌شود. دوپونت را جا می‌گذارم. حرف‌های نیمه‌تمام رها می‌شوند. پشیمان می‌شوم. به دوپونت و میم و مامان دروغ می‌گویم که حالم خوب است. یک چیزی مثل دارکوب مدام به سرم می‌کوبد. در تاریکی راه می‌روم اما انگار همه‌ی وسایل اتاق نگاهم می‌کنند. نگاه‌شان روی بدنم زرد می‌شود. تلخ می‌شوم. صداها را نمی‌شنوم. خودم را روی تخت می‌اندازم. مچاله می‌شوم. درد می‌شوم. می‌میرم…

بخش نظرات بسته است.