حذف به قرینهی بیعاریهای شبانهی منهای مشابه و سه نقطههایشان…
تازهگیها متوجه شباهت بسیار زیاد لولیتا با میم شدهام. از آن شباهتهایی که بین آنا و لشمانیا هست. همانها که من و ساسا همیشه در برابرشان اظهار نگرانی کردهایم. همانهایی که آقای دوپونت و مارشمالو هیچ وقت نداشتند. همانها که استاد سیبیلو و استاد فسیل با هم ندارند و مدام میان آقای الف مهربان و کاپیتان کورلی میبینم.
شباهتهایی که بین پشنگِ من و میرفندرسکی ِ تو موج میزند. شباهتهایی که در سامانتا و گنزالس همیشه بوده و هست. همانها که بین مرحوم گووفی و ووفی، تنها بازماندهاش اگر هنوز گووفی خدابیامرز زنده بود میدیدیم. از آن شباهتها که گاه ژنتیکی است و میان دکتر ک و کمر پشمو دیده میشود و گاه چنان اکتسابی و تحت تأثیر محیط میشود که به راحتی میتوان میان جناب آقای دکتر پ با آن خندههای مسهلاش و خوکها دید. همانهایی که دکتر پ محترم ما را ابله پنداشته و میخواهد به زور میان خودش و پروفسور شین پیدا کند.
همان شباهتهایی که میان آقای فِقُند جرمنی من یا بهتر بگویم همان عارف واصل خودمان و خاله قورباغهای که ابوعطا بخواند میشود پیدا کرد. همان شباهتهای عجیب و غریبی که میان خان داداش و مورچه و در عین حال خان داداش و هیتلر به گمانم دیده شده است.
همانهایی که باید اعتراف کرد که میان آقای اِدِر و بردیا خان که درود و بدرود بر روان پاکش باد وجود دارد و اگر لشمانیا بشنودشان ممکن است دوستی چندین سالهیمان یک شبه ره هزاران ساله به عقب و بازگشت به قرون وسطی را طی کند. همانهایی که بین ماسیموی ایتالیایی و رامون اسپانیایی از مدتها پیش میتوان تصور کرد و شاید من و لشمانیا را از قرون وسطی رها کند و با ماشین زمان که در فیلمهای تخیلی دیدهایم سالها به جلو پرتاب کند.
اصلا بگذار یک طور دیگر برایت بگویم تا موضوع کاملا روشن شود، من چند وقتی است حرکتهای لولیتا را زیر نظر دارم. باورت نمیشود که تمام غرغرهایی که میم از صبح تا شب میزند، لولیتا از شب تا صبح یا تکرارشان میکند یا تکمیلشان میکند. گاهی گمان میکنم که هر کدام از این دونفر ساختهی ذهن من هستند. بعد به خودم میگویم نکند من قسمتی از توهمات آنها باشم. نکند باید به دنبال یک تعبیر تراژیک از خندههای پنهانی لولیتا و میم بگردم.
اصلن نکند تمام این فکرها زایدههای ذهن رؤیا پرداز من در ساعتهای مقابل آیینه ایستادن باشد. یکیشان اینجا کنار من ایستاده و یکیشان از درون آیینه به من زل زده است. به گمانم تمام این روزها که من نبودم لولا رفته برای خودش هی جلوی آیینه ادای میم را درآورده و هی خاطرات مشترک من و میم را زیر و رو کرده تا این شباهت قلمبهای که با میم پیدا کرده مرا کلافه کند.
باید بروم با دکتر جان کمی در زمینه کُلُونینگ و این شباهت کوفتی صحبت کنم. میدانی این مشکل خیلی هم تازهگی ندارد. یعنی مدتیست من میان همهی آدمیان یک سری شباهتهای انکار نشدنی مییابم. اولش فکر کردم اشکال از دید من است و عینکها و لنزهای به درد نخور. اما بعد متوجه شدم همه این شباهتها را میبینند فقط برای راحت کردن خودشان همه را نسبت دادهاند به آدم و حوا و ریشهی مشترک آدمیزادیشان. میدانی تنها چیزی که این میان نامشخص مانده این است که این شباهتها حاصل زور زدنهای آدمیان است برای شبیه شدن یا ناخودآگاه شکل گرفتهاند.
من که در ناخودآگاه بودن شباهت لولا و میم شک دارم.آنا و لشمانیا هم که پیوستهاند به آدمیان معلومالحال که ساسا بهتر از من میشناسدشان. آقای دوپونت و مارشمالو هم که اصلن خارج از محدوده بودهاند و هستند. میماند کلی آدم دیگر. مثلا همان استاد سیبیلو و استاد فسیل که …