حذف به قرینه‌ی بی‌عاری‌های شبانه‌ی من‌های مشابه و سه نقطه‌هایشان…

riraa | DNA, niqt owl | Monday 26 June 2006

تازه‌گی‌ها متوجه شباهت بسیار زیاد لولیتا با میم شده‌ام. از آن شباهت‌هایی که بین آنا و لشمانیا هست. همان‌ها که من و ساسا همیشه در برابرشان اظهار نگرانی کرده‌ایم. همان‌هایی که آقای دوپونت و مارشمالو هیچ وقت نداشتند. همان‌ها که استاد سیبیلو و استاد فسیل با هم ندارند و مدام میان آقای الف مهربان و کاپیتان کورلی می‌بینم.

شباهت‌هایی که بین پشنگِ من و میرفندرسکی ِ تو موج می‌زند. شباهت‌هایی که در سامانتا و گنزالس همیشه بوده و هست. همان‌ها که بین مرحوم گووفی و ووفی، تنها بازمانده‌اش اگر هنوز گووفی خدابیامرز زنده بود می‌دیدیم. از آن شباهت‌ها که گاه ژنتیکی است و میان دکتر ک و کمر پشمو دیده می‌شود و گاه چنان اکتسابی و تحت تأثیر محیط می‌شود که به راحتی می‌توان میان جناب آقای دکتر پ با آن خنده‌های مسهل‌اش و خوک‌‌ها دید. همان‌هایی که دکتر پ محترم ما را ابله پنداشته و می‌خواهد به زور میان خودش و پروفسور شین پیدا کند.

همان شباهت‌هایی که میان آقای فِقُند جرمنی من یا بهتر بگویم همان عارف واصل خودمان و خاله قورباغه‌ای که ابوعطا بخواند می‌شود پیدا کرد. همان‌ شباهت‌های عجیب و غریبی که میان خان داداش و مورچه و در عین حال خان داداش و هیتلر به گمانم دیده شده است.
همان‌هایی که باید اعتراف کرد که میان آقای اِدِر و بردیا خان که درود و بدرود بر روان پاکش باد وجود دارد و اگر لشمانیا بشنودشان ممکن است دوستی چندین ساله‌ی‌مان یک شبه ره هزاران ساله به عقب و بازگشت به قرون وسطی را طی کند. همان‌هایی که بین ماسیموی ایتالیایی و رامون اسپانیایی از مدت‌ها پیش می‌توان تصور کرد و شاید من و لشمانیا را از قرون وسطی رها کند و با ماشین زمان که در فیلم‌های تخیلی دیده‌ایم سال‌ها به جلو پرتاب کند.

اصلا بگذار یک طور دیگر برایت بگویم تا موضوع کاملا روشن شود، من چند وقتی است حرکت‌های لولیتا را زیر نظر دارم. باورت نمی‌شود که تمام غرغرهایی که میم از صبح تا شب می‌زند، لولیتا از شب تا صبح یا تکرارشان می‌کند یا تکمیل‌شان می‌کند. گاهی گمان می‌کنم که هر کدام از این دونفر ساخته‌ی ذهن من هستند. بعد به خودم می‌گویم نکند من قسمتی از توهمات آن‌ها باشم. نکند باید به دنبال یک تعبیر تراژیک از خنده‌های پنهانی لولیتا و میم بگردم.
اصلن نکند تمام این فکرها زایده‌های ذهن رؤیا پرداز من در ساعت‌های مقابل آیینه ایستادن باشد. یکی‌شان اینجا کنار من ایستاده و یکی‌شان از درون آیینه به من زل زده است. به گمانم تمام این روزها که من نبودم لولا رفته برای خودش هی جلوی آیینه ادای میم را درآورده و هی خاطرات مشترک من و میم را زیر و رو کرده تا این شباهت قلمبه‌ای که با میم پیدا کرده مرا کلافه کند.

باید بروم با دکتر جان کمی در زمینه کُلُونینگ و این شباهت کوفتی صحبت کنم. می‌دانی این مشکل خیلی هم تازه‌گی ندارد. یعنی مدتی‌ست من میان همه‌ی آدمیان یک سری شباهت‌های انکار نشدنی می‌یابم. اولش فکر کردم اشکال از دید من است و عینک‌ها و لنزهای به درد نخور. اما بعد متوجه شدم همه این شباهت‌ها را می‌بینند فقط برای راحت کردن خودشان همه را نسبت داده‌اند به آدم و حوا و ریشه‌ی مشترک آدمیزادیشان. می‌دانی تنها چیزی که این میان نامشخص مانده این است که این شباهت‌ها حاصل زور زدن‌های آدمیان است برای شبیه شدن یا ناخود‌آگاه شکل گرفته‌اند.

من که در ناخودآگاه بودن شباهت لولا و میم شک دارم.آنا و لشمانیا هم که پیوسته‌اند به آدمیان معلوم‌الحال که ساسا بهتر از من می‌شناسدشان. آقای دوپونت و مارشمالو هم که اصلن خارج از محدوده بوده‌اند و هستند. می‌ماند کلی آدم دیگر. مثلا همان استاد سیبیلو و استاد فسیل که …

ناشناس در این آدرس …

riraa | DNA, nostalgia | Monday 12 June 2006

می‌آیم، می‌روی. می‌روم، نمی‌مانی. می مانم، انگار سال‌هاست که رفته‌ای. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌چرخم، آنقدر که سرگیجه بگیرم. می‌ایستم، به زمین می‌خورم. هنوز هم سرگیجه دارم. ساعت‌ها می‌نویسم، کسی نمی‌خواندش. کتاب‌های نیمه‌تمام را بدون نشانه رها کرده‌ام. از شخصیت‌های توی کتاب‌ها می‌ترسم. تلفن روی پیغام‌گیر است، پیغامی نمی‌گذارم، سکوت می‌کنم. خندیدن و گریستن را ریخته‌ام در کیسه‌ای برای رفتگرهای ساعت نه شب.
جلوی آیینه می‌ایستم. دور چشم‌هایم یک هاله‌ی قهوه‌ای می‌بینم. سه شب است نخوابیده‌ام. خط چشم آبی می‌کشم. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. جلوی آیینه می‌ایستم. سیاهی چشم‌هایم برق می‌زند. از خودم بیزار می‌شوم. شمع‌های میم را دور تا دور اتاق می‌چینم. میان‌شان می‌نشینم. به تهی بودن فکر می کنم. شمع‌ها را خاموش می‌کنم.همه‌ی دقیقه‌ها را به احترام خودم سکوت می‌کنم. در تاریکی می‌رقصم. برای خودم مهمانی یک نفره می‌گیرم. خودم مهمان می‌شوم. ماگ قهوه‌ام را تا ته سر می‌کشم. به سیگار پُکی می‌زنم، سرم مثل کوه سنگین می‌شود.
با نوشته‌هایم قهر می‌کنم. همه‌ی یادداشت‌های این دو شب را می‌سوزانم. شب‌ها موقع خواب لولیتا را نمی‌بوسم. خواب بد می‌بیند، از یاد می‌برم‌اش. برایش حتا قصه نمی گویم، با هم بودن‌هایش را تنها می‌کنم. می‌خوابم، خواب نمی‌بینم. می‌خوابم و همه‌ی خیالاتم را رها می‌کنم در خواب‌هایشان بپلکند، خواب‌هایشان اما سیاه است.شمردن گوسفندها و ستاره‌ها را در خواب از یاد برده‌ام. بیدار می‌شوم، خواب‌هایم کش می‌آیند. با تب از خواب بیدار می‌شوم، دست‌هایم سرد می‌شوند.
نت‌های سرگردان دوپونت را یک جایی قایم کرده‌ام اما یادم نمی‌آید. عصبانی می‌شوم. پشنگ را از روی تخت پرتاب می‌کنم به آن طرف اتاق. دلتنگ می‌شوم حتا به بغل نمی‌گیرمش. یک جایی میان بالش‌ها و پتو ها قایم می‌شوم. آدم‌های سه سال پیش برمی‌گردند. هیچ نمی‌گویم. به موهای سپیدی که گاه میان موهایم می‌درخشند و چشمانم که گاه قرمز و دردناک می‌شوند فکر می کنم. از حس پیر شدن خنده‌ام می‌گیرد. دلم می‌خواهد با صدای بلند بخندم و از یاد ببرم که هستم.
دوش آب سرد می‌گیرم. از سرما می‌لرزم. دنبال بهانه نمی‌گردم. حرف‌هایم را سکوت می‌کنم. دردهایم درون آن جسم ملتهب و ضربان‌دار در سینه زندانی می‌شوند. مدام دیواره‌هایش را می‌فشارند. لشمانیا را مدتی است ندیده‌ام. تلفن می‌زند. حالم را می‌پرسد. من اما از خودم فرار می‌کنم. حرف را عوض می‌کنم، درباره‌ی آقای اِدِر می‌پرسم. ساعت‌ها بدون عینک راه می‌روم. همه‌ی آدم‌ها را تار می‌بینم. شاید سیاه‌ترین آدمیانی که تا به حال دیده‌ام.کارهای آزمایشگاه را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. باکتری استافیلوکوکوس‌ام روی محیط کشت یک هفته است منتظر من است. خوابش را می‌بینم. دل‌تنگ‌اش می‌شوم. تمام روز میکروب شناسی جاوتز را بغل می‌گیرم و گریه می‌کنم.
عکس‌های دوپونت را می‌بینم. از میان دفتر‌ها و کتاب‌ها خاطراتمان لبریز می‌شود. به زور میان دفتر‌ها فشارشان می‌دهم. دستم را با گوشه‌ی کاغذها می‌برم. ساعت‌ها بوی خون می دهد. خاطراتمان قرمز می‌شود. پرده‌ها را کنار نمی‌زنم. از نور احمقانه‌ی خورشید متنفرم. لای پنجره را باز می‌گذارم. باد ملایمی می‌وزد. به صورتم که می‌خورد نفسم تنگ می‌شود. دوپونت را جا می‌گذارم. حرف‌های نیمه‌تمام رها می‌شوند. پشیمان می‌شوم. به دوپونت و میم و مامان دروغ می‌گویم که حالم خوب است. یک چیزی مثل دارکوب مدام به سرم می‌کوبد. در تاریکی راه می‌روم اما انگار همه‌ی وسایل اتاق نگاهم می‌کنند. نگاه‌شان روی بدنم زرد می‌شود. تلخ می‌شوم. صداها را نمی‌شنوم. خودم را روی تخت می‌اندازم. مچاله می‌شوم. درد می‌شوم. می‌میرم…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است