زندهام که روایت کنم 1…
لحظههای تکرار یعنی همان وقتهایی که توی زندهگی همهی آدمها هست. لحظههایی که پر هستند از دیگرانی که هی میآیند و میروند و نیامدنشان گاه آنقدر طولانی میشود که نگرانشان میشوی. مثل آدمهایی که نقش چراغهای راهنمایی از کار افتاده را بازی میکنند و مدام سبز و قرمز میشوند و تو لحظهی عبورت را گم میکنی. مثل وقتهایی که باید همانجایی که هستی بایستی و قدمهایت را بشکنی و در جیبات بگذاری و فراموش کنی که عبور کردن بهترین راه است. بعد هم باید همانجا بنشینی و با چشمان بسته عبور دیگرانی را انتظار بکشی که شاید صدای قدمهایشان ناشناس باشد. انتظار کشیدن لحظههایی که به ناچار سرت را در میان دستهایت گم میکنی و چقدر دلت میحواهد فرار کنی اما برای رها بودن خیلی دیر شده. برای بازی کردن نقشهای متحرک سالها پیش باید اینجا در صف میایستادی تا شاید تهماندهی نقش یک سیاهی لشکر سیال! به تو میرسید. حالا فقط نقشهای مرده و ساکن برایت ماندهاند و یک چمدان پر از آه و افسوس. باید نگاهات را بدزدی و فقط آدمها را از بوهایشان بشناسی. مثلا آدمهایی که بوی دوپونت میدهند. آدمهایی که بوی گود لایف میدهند. آدمهایی که بوی لاگوست میدهند. آدمهایی که بوی دانهیل میدهند. تجربه نشان داده شاید بوها ماندگار شوند و سرگردانیهایشان یک جایی در میان آن جسم ضرباندار و ملتهب و قرمز رنگ درون سینهات آرام بگیرد، اما آدمها… آدمها هیچگاه در قابهای چوبی و شیشهای و فلزی محصور نمیشوند. بالاخره قد میکشند و دست و پاهایشان از میان صفحهها بیرون میزند. میآیند و میروند و هیچ هم دلتنگِ بودن نمیشوند.یا همهی خاطراتشان را بدون هیچ بازبینی به زور میچپانند در کولههایشان و هیچ وقت هم سراغشان نمیروند، یا با دقت نگاهشان میکنند و از میانشان بعضی را حتا به اشک و آه انتخاب میکنند و با خود میبرند و گاه به یادشان خاکستری میشوند و یا همهی همهی آنچه بودهاند را رها میکنند و …
این دستنوشتهها را به چشم یک داستان تراژیک نگاه نکن. واقعیتی است که مرا زنده میدارد. هر چند تلخ و ناگوار اما من زندهام که همین بودنهای به ظاهر ساده و معمولی را روایت کنم.
روایت این تلخنوشتههای گاه و بیگاه تازهگی ندارد اما من به تازگی شروع کردم به نوشتن این فکرهای کهنه. به گمانم وقتی تمام شوند که یا جهان به آخر رسیده و یا من و تو برای ادامهی این بازیها به نفس نفس افتادهایم…