چقدر دلم برای عبور از خواب این همه دیوار گرفته است…

riraa | DNA, rhino | Friday 21 April 2006

حتا خدای قصه هم یادش رفته من ده‌تا انگشت بیش‌تر ندارم برای آه کشیدن. باید بخوابم. باید بخوابم و خواب نبینم. یه خواب ِعمیق و طولانی و کش‌دار…

لابد، کسی بودن…

riraa | ATP | Friday 14 April 2006

من تمام ِ ناتـــمام توام
ناتمام ِ تمام من کجایی؟

اینجا نیست جز به دریغ، سری به دیوار و دیده‌ای به خون

riraa | isolation, nucleus | Monday 3 April 2006

حیف می‌شم و یادم می‌ره باید همه‌ی سکوت‌ها رو حرف بزنم و به جای حرفام چندتا نقطه بذارم. حیف می‌شم و هنوز همین‌جا چسبیدم و انگار قرار نیست جای من با خدا عوض شه. حیف می‌شم و انگار خدا هم زده زیر تموم قول‌هاش. حیف می‌شم و رنگ چشمام آبی می‌شه و تو یادت می‌ره هزار ساله منو ندیدی. بعد اگه عینک هم داشته باشی و از کنارم رد بشی منو نمی‌شناسی. من می‌رم و با غرغر کردنم عرش خدایی رو به هم می‌ریزم.
حیف می‌شم و تکه‌های شکسته‌ی خودشیفته‌گی‌مو از زیر بالشم برمی‌دارم و از پنجره بیرون می‌ریزم. حیف می‌شم و دیگه هیچ کدوم از اون تکه‌ها به هم نمی‌چسبن. حیف می‌شم و خط عمرم هی کم‌رنگ وکم‌رنگ‌تر می‌شه.
حیف می‌شم و انگار توی خواب تبعید شدم به یه جزیره‌ای که سر و ته‌اش دوازده‌تا قدم هم نمی‌شه. بعد پاهامو از یه طرف‌اش آویزون می‌کنم و لبه‌اش دراز می‌کشم و خوابم می‌بره. می‌خوابم و توی خواب دست لولیتا و پشنگ رو می‌گیرم و از توی خوابای چسبنده‌ام می‌یارمشون توی جزیره. بیدار می‌شم و یادم میاد خودنویس آبی رو توی پیچ یکی از همین تونل‌های نم‌دار خواب جا گذاشتم. پشنگ برام لبه‌ بلنده‌ی جزیره رو پیدا می‌کنه. من روی لبه‌ی بلند جزیره می‌شینم و تکه‌ی آخر خودشیفته‌گی که تو دستم مونده رو در میارم و پرت‌اش می‌کنم پایین و خودنویس‌ام نیست تا کف جزیره‌ رو باهاش پر کنم از نوشته‌هام.
حیف می‌شم و جای اون تکه‌ی آخر خودشیفته‌گی روی دستم می‌سوزه. حیف می‌شم و جای زخم‌اش هی عمیق و عمیق‌تر می‌شه. حیف می‌شم و دستم بوی خون می‌ده.
حیف می‌شم و می‌دونم اگه خوابم ببره کلی چیز هست که باید بیارم توی جزیره. حیف می‌شم و انگار توی دلم یه چیزی وول می‌خوره و من می‌دونم دیگه قرار نیست بخوابم. حیف می‌شم و انگار جزیره کج می‌شه و فقط لبه بلنده‌اش بیرون آب می‌مونه. حیف می‌شم و دست پشنگ از دستم رها می‌شه و لولیتا محکم بازوی منو فشار می‌ده. حیف می‌شم و پشنگ هم مثل شکلات داغ فرو می‌ره توی گذشته‌ها. حیف می‌شم و انگار لولیتا هم توی خواب بخار شده و من تنهام.
حیف می‌شم و می‌دونم این بار نوبت منه که از لب بلنده پرت بشم پایین. چشمامو می‌بندم و حس می‌کنم خدا پشت سرم وایساده. حیف می‌شم و مزه‌ی تلخ پرت شدن، قدم‌هامو سست می‌کنه. حیف می‌شم و دیگه فرصتی نمی‌مونه که یادم بیاد، من ِلعنتی قرار بود امشب خواب ِ پاک‌کن ببینم و همه نوشته‌هامو باید پاره کنم تا دست هیچ کس بهشون نرسه.
چشمامو می‌بندم و دستامو می‌گیرم توی مسیر باد و رها می‌شم. بعد انگار زیر پاهام لطیف می‌شه و می‌دونم اگه چشمامو باز کنم باید ماضی نقلی حیف شدن رو صرف کنم…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است