* خودنویسهای برهنه
از دیشب که دارم بیوقفه مثل تو مینویسم انگاری نوشتههات هی از ورقهای کاغذ جدا میشن، مییان نوشتههامو توی بغل میگیرن و نازشون میکنن و گاهی دور از چشم من چند بوس کوچولو روی گونههاشون جا میذارن. درست مثل همون وقتایی که من و تو این همه لعنتی نبودیم…
﷼
نمیدونی چقدر دوستداشتنی میگی کوچولو. اینقده دلنشین که حاضرم همهی اون نوشتهها که هیچکی نخونده رو بدم تو، تا به جاش روزی چند بار کوچولو گفتن تو رو بشنوم…
﷼﷼
هی، یادت نره برای اینکه اکسپایرد نشیم دیگه هیچی مَجیک نداریم تنها راه زنده موندن اینه که چشماتو ببندی و منو آرزو کنی…
﷼﷼﷼
میخوابم و توی خواب دستمو دراز میکنم و تو رو از توی همهی دلتنگیهای هایبرنیت شده بیرون میکشم. میخوابی و توی خواب با چشمای بسته از روی همهی لحظههای خاکستری میپری. میخوابیم و توی خواب بازم قایم موشک بازی میکنیم و دلمون پر از فیلینگ بلو میشه…
﷼﷼﷼﷼
کاش بخوابیم و توی خواب بوی دوپونت بدیم.
آمین.
* این خودنویسهای من که تازهگی هم ندارند نه به معنای همان خودنویس آبی که کاغذهایم را خطخطی میکند بلکه به معنای آن نوشتههاییست که خودش نوشته میشود شاید هم نوشتههایی که خودم نوشتمشان آن زمانها که دورم ولی نزدیک…
June 10th, 2006 at 10:13 am
روزی روزگاری کسی بود که از بس گیتارش رو دوست داشت آتیشش زد، وسط جماعت، روی سن
می دونی چرا؟
چون ارضا نمی شد
به ته گیتار رسیده بود اون لعنتی
بعدش زیاد نموند، خودش رو کشت.
.
می گیری چی می گم؟
June 10th, 2006 at 12:08 pm
چقدر مهربون نوشتي اين متنو…درست شبيه سيد علي صالحي
June 10th, 2006 at 7:07 pm
کوچولو
June 10th, 2006 at 8:58 pm
June 10th, 2006 at 10:30 pm
ما آمديم شما نبوديد
June 10th, 2006 at 10:47 pm
خیلی دور خیلی نزدیک
D:
June 11th, 2006 at 10:59 pm
سلام دوست من. از آشنایی با وبلاگت خوشحالم . امیدوارم موفق باشی و پرکار
June 12th, 2006 at 3:33 am
آقا من یه فکری به حال امتحانا میکنم تو هم این جام جهانی رو یه کاریش بکن
June 13th, 2006 at 3:46 am
سخت بود ها .
June 13th, 2006 at 12:17 pm
توان نوشتن یک پست جدید رو نداشتم. می بینی! دارم روی دل خودم سنگینی می کنم. وقتی نه توان نوشتن هست، نه گریستن و … چطوری می تونم آروم باشم. باز هم مثل همیشه بغض های لعنتی رو قورت می دم. حالا مدت هاست که هیچ چیزی برای آرامش نیست. این اتفاقات دیروز هم آشفته ترم کرد. ویران شدن هم حوصله می خواد، من حتا توان ویرانی ندارم. وقتش رسیده که ذره ذره بخار بشم…
June 13th, 2006 at 5:53 pm
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنه تلخي
در گرده هاي مان.
هيچ كس
با هيچ كس
سخن نميگويد.
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر مي بنديم
با طرح خنده ئي
و نوبت خود را انتظار مي كشيم
بي هيچ
خنده ئي!
June 13th, 2006 at 7:12 pm
از اتفاقات دیروز گفتی!
من هم…
همین طور!
June 14th, 2006 at 9:32 am
خودنويسهاي برهنه رو بايد درشون رو بشت چون خشك ميشن و حيفه خودنويس گرونه!!!
June 14th, 2006 at 11:04 pm
riraye aziz, midooni ke che gahdr neveshtehat delneshinan. emaili zade boodam ke javabi nadadi. hamishe shad bashi.
June 15th, 2006 at 11:17 pm
“اين ملت صبوری که صالحی توی کتاب زنی در راه « که تنها می رفت» آورده ” را نیافتم!
به جای آن؛
“دخترِ دورِ هفت دريای آسمان
آسمانیِ نزديک به يکی پيالهی آب!
من تشنهام به خدا
با من گريه کن
جهان بر خواهد خواست.
ما احترامِ شقايق
به اوايلِ اردیبهشتِ امساليم.
عزيزم
درمانبخشِ زخمهای ديرينِ من
رازِ بزرگِ دخترانِ ماه
شفاخوانِ شبِ گريهها
ریرا ”
!perfect
June 16th, 2006 at 12:14 am
امروز به یاد کوچولوی دیروزت زنده ام
June 17th, 2006 at 9:06 am
بغض هايت حتي
شيرينند
آنگاه كه تلالو اشگ
مرز ميان نوشته و رويا را
چون سرابي مطبوع
در مي نوردد.
بغض هايت حتي
…
June 20th, 2006 at 8:12 am
موسیقی نت های نوشته شده ایست .. پس نت ها هم گاهی پرواز می کنند ..
June 20th, 2006 at 12:03 pm
اين نوشته ت رو دوست داشتم، خيلي زياد
مرسي كه به من سر زدي 
June 20th, 2006 at 10:24 pm
ببین ری را ،
من فکر میکنم دوپونت یه کمی زیاد! مردونه س…
jil Sander چطوره؟
البته هم در خواب، هم بیداری.
: )
June 20th, 2006 at 10:25 pm
what a **** ing Noun!
June 20th, 2006 at 10:26 pm
what a **** ing name!
June 20th, 2006 at 10:29 pm
!goodzila behtar az Ahdiyas
انگار فیگور اومدن به اسم ما نیومده!
پی سی عزیزم، خواهش میکنم شما همون مهدیه گفت: … بنویس!
ahDie(/\)
:))
June 20th, 2006 at 10:30 pm
!goodzila behtar az Ahdiyas
انگار فیگور اومدن به اسم ما نیومده!
پی سی عزیزم، خواهش میکنم شما همون مهدیه گفت: … بنویس!
ahDie(/\)
:))
پی سی: چشم سرورم!
June 22nd, 2006 at 2:18 pm
برای اینکه خودم رو به این خونه برسونم مجبور شدم از سایتهای پروکسی استفاده کنم…
بعد از مدتی دوری ، احساس می کنم فضای خانه عوض شده…
June 22nd, 2006 at 5:49 pm
سلام
نمی دونم چرا بلاگ تو فیلتر می شه
نوشته هات قشنگه و واسه خوندنش از سد هزار جور فیلتر باید گذشت
می تونی نوشته هاتو واسم میل کنی؟
ممنون می شم
June 22nd, 2006 at 11:36 pm
یه بوس کوچولو واسه کوچولو گفتنها
و کوچولو شنیدنها
و دوست داشتنها
با کمی مربای مهربانی…
مهمانام میشوی؟!
June 24th, 2006 at 6:05 pm
بعد میگی نگم لعنت بر بلاگرا!
بعد میگی نخوابم و فحش ندم؛
بعد میگی هایبرنیت نشم تا نترسی…
باید همین امشب بمیریم؛
دَرَک فقط به اندازهی من و تو جا داره…