.

بوی مرگ گرفته‌ام. هر کجای دنیا هم که بروم مثل طنابی این زنده‌گی سگی را بر شانه می‌گیرم و فاصله‌ها را بیش‌تر می‌کنم. آن‌قدر دور که حتا بوی لعنتی‌ی مرگ گرفته‌گی‌ام را نشنوی. بی‌خیال تمامی فاصله‌هایی می‌شوم که باد عمیق‌اش می‌کرد و ما را دورتر. بی‌خیال تمامی خواب‌های بریده بریده‌ای می‌شوم که تو را کم داشت. طناب لعنتی‌ی زنده‌گی را هم پاره می‌کنم و مثل بی‌خانمان‌ها دور می‌شوم. می‌روم و هراسان از فرصت مرگ می‌گذرم.
(صبح آدینه)

>>>>

از دیشب که بالشم را بغل گرفته‌ام و فرو رفته‌ام در این زنده‌گی شفیره‌گی لعنتی‌ و دود عود شجریان را گوش می‌کنم هی انگار گم می‌شوم میان همه‌ی همه‌ی آن‌چه که اسمش ری‌را است و بعد نفس‌نفس زنان خودم را می‌یابم و باز هی انگار بدنم سبک می‌شود و در دست‌های خودم بخار می‌شوم، شبیه همه‌ی آدینه‌هایی که نقش روح‌های زخمی و آویزان را بازی می‌کنم.
(صبح آدینه تمام می‌شود)

>>>>>>>

من فقط می‌خواستم آن وقت‌هایی که خدا یادش می‌رود من چیزی غیر از این جسمی هستم که مثل عنکبوت به تخت‌خواب چسبیده، به او بگویم دست از سرم بردارد تا من بتوانم کمی خودم را گم و گور کنم و خودم باشم و از همه‌ی آن‌چیزی که تو اسمش را سرنوشت و تقدیر می‌گذاری فرار کنم.
(ظهر آدینه)

>>>>>>>>

چشم‌هایم دردناک است. چشم‌های قرمزم دردناک است. چشم‌های قرمز و تب‌دارم دردناک است. چشم‌های قرمز و تب‌دار و گریانم دردناک است. چشم‌هایم را می‌بندم و به اندازه‌ی تمام آدینه‌ها غروب می‌شوم.
(بعدازظهر آدینه)

>>>>>>>>>>>

هر چه دست دراز می‌کنم میان خاطراتی که افکارم را تسخیر کرده‌اند نمی‌توانم یکی را بیرون بکشم و با خیالش فرو بروم در یک آرامش خیالی یا یک توهم تا این جمعه‌ی لعنتی تمام شود. هی انگار خاطراتم چروک می‌خورند و از دستم رها می‌شوند.
( پس این آدینه کی غروب می‌شود)

>>>>>>>>>>>>>>>

غروب آدینه که بیاید فیلینگ بلوی آخرم را خواهم نوشت و دلتنگی‌هایم را مثل کتاب‌های کهنه در میان قفسه‌های خاک خورده جای می‌دهم .
(غروب آدینه است و من دلتنگ‌ترینم)

>>>>>>>>>>>>>>>>

هی انگار میان تمامی این جمعه‌های لعنتی مچاله می‌شوم. میان تمامی این فاصله‌ها که خالی‌اند از هر رفت و آمدی. فقط انگار یکی آن بالا نشسته و از روی بی‌حوصله‌گی بر این آدینه‌های لعنتی گرد زنده‌گی می‌پاشد. گرد زنده‌گی‌اش روی تمامی زخم‌های من شور می‌شود و انگار من عجیب بی‌تابم.
(آدینه شب)

>>>>>>>>>>>>>>>>>

تمام شد. دلتنگی‌های پلاسیده را هاشور زد و رفت.
(آدینه انگار تمام شد. من نمی‌دانم)

6 نظر درباره “.” داده شده است.

  1. سايه گفت :

    نيمي از روز آدينه را مي‌خوابم تا تاب بياورم دلتنگيهاي نيم ديگرش را…

  2. سايه گفت :

    نيمي از روز آدينه را مي‌خوابم تا تاب بياورم دلتنگيهاي نيم ديگرش را…

  3. نازلی دختر آیدین گفت :

    خب چی بگم آخه ؟
    این همه یکی خوب و مهربون و دوست داشتنی می نویسه ، بعد من که نمی تونم چیزی بهش اضافه کنم ؟

    اصلن همه ی این حلقه ی شب نوشت همین مدلی هان .

  4. صورتک خیالی گفت :

    برای اولین بار است که می آیم اینجا
    خواندم…
    آنقدر به دل نشست که حرفی برای گفتن نیست..

    پس فقط سلام دوست جدید من :)

  5. تیغ ماهی گفت :

    این پستت را و دلتنگی ات را می گذارم به حساب غروب های خاکستری جمعه و امیدوارم خوب شده باشند چشم های دردناکت … انگاری فرهاد راست می گفت : جمعه ها … بی خیال حالا که گذشته …

  6. صبا گفت :

    گاه بعد از حادثه اي بد يكي مي ايد و مي گويد خوب ديگه تمام شد و رفت ولي او هيچ نمي داند هر ثانيه اش چه سخت و زجر آور بوده و هر لحظه اش آدم دوست داشته بميرد تا آن لحظات زود تر تمام شود