Goofi & Voofi like pea and carrot

riraa | nostalgia | Monday 27 February 2006

زیر درخت ارغوان حیاط خانه میان چند مشت خاک گذاشتیم‌اش. این اتفاق زمانی روی شانه‌هایم سنگین‌تر شد که دیدم تو همان‌طور که گووفی را در کف دست راست‌ات گذاشتی آسیمه وارد اتاق شدی و بدن جمع شده‌ی گووفی را به من نشان دادی. راستش را که بخواهی آن لحظه که انگار می‌توان از بقیه‌ی زمان‌ها جدایش کرد فقط یک بغضی چشم‌هایم را سنگین‌تر و دردناک‌تر از حتا عصرهای جمعه کرد که به اندازه‌ی همه‌ی شیطنت‌های ووفی عمیق بود. صدای ترک خوردن همه‌ی دنبال هم دویدن‌ها و شلپ شلپ‌های تُنگ آب را با گوش‌های خودم شنیدم. دلم آن‌قدر برای تنهایی‌های ووفی کوچک شد که نزدیک بود دلتنگی‌های تو از یادم برود. دلم برای عاشقانه‌های آرامشان تنگ شد. و برای تو که نمی‌دانستی برای تمام شدن گووفی غمگین باشی یا بی‌تاب تنهایی ووفی شوی.
حالا هم دارم به آن روز اولی فکر می‌کنم که به خانه آوردی‌شان. دیدن شیطنت‌های لاک‌پشت‌هایی به اندازه‌ی دو بند انگشت هیجان‌انگیز بود. لاکی‌های تو که حتا دعواهایشان در تنگ آب از روی دوست‌داشتن بود و آن چشم‌های مهربان و بی‌تفاوت‌شان که شلمان کوچولوی مرا تنهاتر می‌کرد. به یاد آن وقت‌هایی افتادم که از آب درشان می‌آوردم و روی دستم بالا و پایین می‌رفتند و گاه دندان‌های کوچک‌شان را در پوست من فرو می‌کردند. به یاد انرژی درمانی‌های تو روی گووفی و بیش فعالی‌هایش افتادم. به یاد اینکه همیشه وقتی به تنگ‌شان زل می‌‌زدم در حال کشیدن لاک‌هایشان روی همدیگر بودند. به گمانم همدیگر را خیلی دوست می‌داشتند. به یاد لاک‌های نرم‌شان افتادم که پر از طرح‌ها و نقش‌های خاص بود. به یاد این افتادم که آن‌ها هم مثل دوست فیلسوف من حالت صورت‌شان نشان می‌داد که دلشان این دنیای متوسط و معمولی را نمی‌خواهد*.

* برگرفته از کتاب‌« تنهایی‌های گووفی و ووفی که بزرگترین تجربه‌ی‌شان زنده‌گی بود».
نوشته‌ی: من.

- جناب دکتر سبیلو! به عنوان یک بیولوژیست وقتی آن روز محتویات شکم لاک‌پشت بیچاره را بیرون ریختی از تشابه‌مان در انسان بودن شرمگین شدم.

- لاک‌پشت‌هایی به اندازه‌های معمولی یا حتا بزرگ همیشه به نظرم چهره‌های اخمو و غر‌غرو داشته‌اند ولی لاکی کوچولوها همیشه‌ چشم‌هایشان برق مهربانی داشت.

- گووفی و ووفی لاکی کوچولوهای میم بودند. که امروز یکی‌شان را به سایه‌ی درخت ارغوان پیر سپرد.

- کاش سرفه‌های شبانه‌ی درخت پیر، گووفی کوچولوی ما را که بدون لالایی و قصه خوابیده بیدار نکند.

- به گمانم ووفی امشب هزاران بار خواهد گفت: من خرد و خراب‌تر از آنم که آواز آدمی آرامشم دهد….

- حتا شک نخواهم کرد که میم عزیزم یک دردی در آن جسم ضربان‌دار و قرمز رنگ درون سینه‌اش دارد.

.

riraa | DNA, rhino | Sunday 19 February 2006

بوی مرگ گرفته‌ام. هر کجای دنیا هم که بروم مثل طنابی این زنده‌گی سگی را بر شانه می‌گیرم و فاصله‌ها را بیش‌تر می‌کنم. آن‌قدر دور که حتا بوی لعنتی‌ی مرگ گرفته‌گی‌ام را نشنوی. بی‌خیال تمامی فاصله‌هایی می‌شوم که باد عمیق‌اش می‌کرد و ما را دورتر. بی‌خیال تمامی خواب‌های بریده بریده‌ای می‌شوم که تو را کم داشت. طناب لعنتی‌ی زنده‌گی را هم پاره می‌کنم و مثل بی‌خانمان‌ها دور می‌شوم. می‌روم و هراسان از فرصت مرگ می‌گذرم.
(صبح آدینه)

>>>>

از دیشب که بالشم را بغل گرفته‌ام و فرو رفته‌ام در این زنده‌گی شفیره‌گی لعنتی‌ و دود عود شجریان را گوش می‌کنم هی انگار گم می‌شوم میان همه‌ی همه‌ی آن‌چه که اسمش ری‌را است و بعد نفس‌نفس زنان خودم را می‌یابم و باز هی انگار بدنم سبک می‌شود و در دست‌های خودم بخار می‌شوم، شبیه همه‌ی آدینه‌هایی که نقش روح‌های زخمی و آویزان را بازی می‌کنم.
(صبح آدینه تمام می‌شود)

>>>>>>>

من فقط می‌خواستم آن وقت‌هایی که خدا یادش می‌رود من چیزی غیر از این جسمی هستم که مثل عنکبوت به تخت‌خواب چسبیده، به او بگویم دست از سرم بردارد تا من بتوانم کمی خودم را گم و گور کنم و خودم باشم و از همه‌ی آن‌چیزی که تو اسمش را سرنوشت و تقدیر می‌گذاری فرار کنم.
(ظهر آدینه)

>>>>>>>>

چشم‌هایم دردناک است. چشم‌های قرمزم دردناک است. چشم‌های قرمز و تب‌دارم دردناک است. چشم‌های قرمز و تب‌دار و گریانم دردناک است. چشم‌هایم را می‌بندم و به اندازه‌ی تمام آدینه‌ها غروب می‌شوم.
(بعدازظهر آدینه)

>>>>>>>>>>>

هر چه دست دراز می‌کنم میان خاطراتی که افکارم را تسخیر کرده‌اند نمی‌توانم یکی را بیرون بکشم و با خیالش فرو بروم در یک آرامش خیالی یا یک توهم تا این جمعه‌ی لعنتی تمام شود. هی انگار خاطراتم چروک می‌خورند و از دستم رها می‌شوند.
( پس این آدینه کی غروب می‌شود)

>>>>>>>>>>>>>>>

غروب آدینه که بیاید فیلینگ بلوی آخرم را خواهم نوشت و دلتنگی‌هایم را مثل کتاب‌های کهنه در میان قفسه‌های خاک خورده جای می‌دهم .
(غروب آدینه است و من دلتنگ‌ترینم)

>>>>>>>>>>>>>>>>

هی انگار میان تمامی این جمعه‌های لعنتی مچاله می‌شوم. میان تمامی این فاصله‌ها که خالی‌اند از هر رفت و آمدی. فقط انگار یکی آن بالا نشسته و از روی بی‌حوصله‌گی بر این آدینه‌های لعنتی گرد زنده‌گی می‌پاشد. گرد زنده‌گی‌اش روی تمامی زخم‌های من شور می‌شود و انگار من عجیب بی‌تابم.
(آدینه شب)

>>>>>>>>>>>>>>>>>

تمام شد. دلتنگی‌های پلاسیده را هاشور زد و رفت.
(آدینه انگار تمام شد. من نمی‌دانم)

Pale shadows on the wall will be die someday

riraa | isolation | Wednesday 1 February 2006

بوی پنبه‌های الکلی، بوی خون لخته شده، بوی هزارتا داروی مختلف، بوی آدمای مرده، بوی رنگ‌های زرد و پریده، بوی ملحفه‌های ضدعفونی شده، بوی دردهای تازه، بوی مونده‌گی،بوی زخم‌های کهنه، بوی وحشتی که روی تخت سنجاق شده، بوی دست‌هایی که از درد همه‌چیزو چنگ می‌زنن، بوی ترس…
همه‌جا سفیده. فکر می‌کنم اینجا برای گذر لحظه‌ها، زمانی ثبت نمی‌شه. این‌جا اصلن جایی نیست. یک تکه از دنیا بوده که از دست خدا قِل خورده و گم‌شده. خداهه حالا داره دنبال تکه‌های پازل‌اش می‌گرده که موقع بازی گم‌شون کرده. من دارم فریاد می‌زنم اما خداهه صدامو نمی‌شنوه. تکه از دستش سُر خورد و از لبه‌ی دنیا افتاد پایین. دیگه حتا خدا هم دستش به من نمی‌رسه.
روی لبه‌ی تخت نشستم و دارم تنمو نگاه می‌کنم که انگار هزار ساله خوابه. نه یه خواب عمیق. از اون خوابا که بیدار می‌شی و می‌بینی دنیا تموم شده، بعد چشماتو که باز کنی می‌بینی گیم اُور شدی و هیچ راه برگشتی برات نیست. از اون خوابا که عمق ندارن فقط الکی کش اومدن که تو کابوس ببینی و هی دلت بخواد بیدار شی ولی انگار چسبوندنت توی این کابوس‌ها.
بازم دارم کابوس می‌بینم، چشمام هی دارن فرو می‌رن توی درد و دستای مشت‌شده‌ام که این‌قدر که فشارشون دادم خون‌مرده و کبود شدن. اشک از گوشه‌ی چشمام آروم روی صورتم می‌لغزه و انگار صورتم این‌قدر داغه که بخارش می‌کنه. شوری‌اش رو توی دهنم حس می‌کنم ولی باز نمی‌تونم بیدار بشم.
من اینجام ولی انگار هیچ کاری نمی‌شه کرد برای آروم کردن من. دلم می‌خواد بازوهامو بگیرم و خودمو از تخت جدا کنم و بگم هی! من اینجام. اونی که فکر کردی منم هاله‌ی دور بدنش تَرک داشت انگار از بلندی پرت‌اش کرده باشن. من تمام مدت بالای سرت نشسته بودم و دست سردمو روی پیشونی داغ ِ تو گذاشته بودم و برا آرامشت دعا می‌کردم.
ری‌را می‌گه توی خواب داشته خواب می‌دیده که همه‌ی این اتفاق‌ها رو قبلن توی خواب دیده. به خاطر همین فکر کرده الان بیداره و هر چی سعی کرده یادش بیاد توی خواب چه کار کرده که زنده مونده هیچی یادش نیومده، فقط یادش اومده که از اون لبه بلنده‌ی دنیا باید خودشو پرت کنه پایین و تا بهش رسیده از خواب پریده و دیده اینجا پیش منه.
حالا هم دوباره برگشتم توی تنم و دارم خودمو آروم می‌کنم. هر چند دلم نمی‌خواد برگشتنمو توی آیینه ببینم. از بس رنگ پریده‌ام و مثل همیشه نیمی از صورتم بارانی‌ست و این به قول تو یعنی معجزه‌ی ری‌را گونه‌ی من.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوبت من نشده‌ست، هنوز زنده‌ام.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است