Non posso più restare ferma ad aspettare

کفش گنده‌ی دنیا به پای من و تو بزرگ بود. حتا اگه پای من و تو با هم توش می‌رفت بازم هزارتا پای دیگه کم بود. باید درش می‌آوردیم. باید پا برهنه می‌رفتیم تا به بن بست آخر ‌برسیم. اگه خواستی می‌تونی دم‌پایی حوله‌ای‌ های منو با خودت بیاری. لازمشون ندارم. خیلی وقته به کف پام فکر نمی‌کنم حالا جیرینگ جیرینگ گوشواره‌هام شده همه زنده‌گی و اینکه من هستم، من بودم و آدم بده‌ی قصه نبودم. حتا تظاهر به خوبی هم نکردم. به جاش تو هم فقط ماگ‌ات رو از آب خنک پر کن و بذار توی کوله‌ات.آخه زیاد که راه می‌رم و می‌بینم هنوز صبح دولتمون ندمیده شروع می‌کنم به غرغر کردن که پس کی صبح می‌شه؟ اونوقت اگه پاهامونو کرده باشیم توی لنگه کفش دنیا از توش بوی گربه‌ی مرده میاد. شاید هم یه بویی شبیه فرمالین‌ توی شیشه‌ی اون آقا سیبیلو درازه که کلکسیون حشره داره. آدم فکر می‌کنه با این همه علاقه که به حشرات‌اش داره شاید وقتایی که غیب‌اش می‌زنه و چند ساعت بعد پیداش می‌شه و بوی گند فرمالین می‌ده و گوشه‌ی سیبیلاش چربه، رفته علاقه‌شو به حشرات‌اش ثابت کنه و چندتا خوشگلاشون و رنگی رنگی‌هاشونو نشون کرده و توی دلش قایمشون کرده. اون وقت باید بیایی اون لیوان آب رو برگردونی روی سرم تا من یه کم آروم بشم و کم‌تر غرغر کنم.
از آخرش هم نپرس، می‌رسه به یه پیاده رو که نمی‌دونم چرا توی خواب‌های من همیشه سیاه و سفیده. یعنی انگار حتا آبی‌های من اونجا بخار می‌شن. آخه یه بار که توی یکی از همین خوابا بودم و جیب‌هام پر بود از سنگای آبی، داشتم توی اون پیاده رو قدم می‌زدم. بس که باد میومد و موهای منو پرواز داده بود، دستمو بردم توی جیبم که با یه چیزی موهامو نجات بدم اما یهو سیاهی چشام براق شد و من برق‌اش رو روی صورتم دیدم. بعد چندتا از اون سنگ آبی‌هارو توی مشت‌ام قایم کردم و وقتی پشت اون دیوار بلنده رسیدم و دستمو باز کردم دیدم همه‌ی سنگا شیشه‌ای شدن. انگار شسته باشی‌شون و پهن‌شون کرده باشی توی آفتاب یه ظهر وسط تابستون. فقط دستام مثل اون وقتا که نقاشی می‌کردم آبی بود و من بازم فیلینگ بلو شدم.

6 نظر درباره “Non posso più restare ferma ad aspettare” داده شده است.

  1. ری‌را گفت :

    دنیای ما، هی هی هی! عقب آتیش لی لی لی!
    Non sogno più

  2. محمودرضا گفت :

    چقدر زیبا

  3. صفر ترديد گفت :

    آخر روياهايم را
    زير شن هاي گرم
    پنهان مي كنم
    تا يكدستي سياهش را
    هيچكس نبيند

  4. صبا گفت :

    سلام
    کم پیش می آید وبلاگ غریبه ای انقدر توجهم را جلب کند. باید تمام آرشیوت را سیو کنم و بعد نظر بدهم.
    از آن آلبوم دل مجنون هم درست دست گداشتی اونجا که من می پرستمش. ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی مردانه کردی عاقبت

  5. نازلی دختر آیدین گفت :

    سلام .

  6. صاحب فراموش خانه گفت :

    این واژها های نسوز دل ما را که بدجوری سوزاند. ما به روزیم