Dupont 2

جناب دوپونت! شايد اگر بخواهم زياد برايت مقدمه‌چيني کنم مثل هميشه يادم برود که چه مي‌خواستم بگويم و اين زمان کوتاه تو که هميشه پر است از هزارتا کوفت و زهرمار تمام شود. پس بايد آرام آرام پاشنه‌هايم را روي همان پله‌ي آخر بگذارم و طوري بايستم که قدم از قد صد و هشتاد و هفت سانتي تو بيشتر شود و بعد از همان نگاه‌هاي عجيب و غريب تحويلت بدهم و يادت بياندازم همه چيز به يک عصر جمعه‌ي اوايل فروردين ماه تمام نمي‌شود. من مخالف طبيعت آدمي نيستم ولي تو انگار از ياد برده‌اي که روح‌ها بيشتر نياز به نوازش دارند. خودت خوب مي‌داني اين زنده‌گي هنري که تو مدام از آن حرف مي‌زني نياز دارد به دوست داشتن و دوست داشته شدن.
مي‌داني، هر چه اين روزها فکر مي‌کنم به خاکستر شدن و غلت زدن ميان گرد و غبار‌هاي ملال‌آور روزمره‌گي هي انگار تو ميان واژه‌هايم نو مي‌شوي و هي بوي عروسک‌هاي تازه مي‌دهي و بوي خاک باران خورده که حريص است و بيشتر خواه. من اما هنوز دارم خودم را گول مي‌زنم و هي مثل بچه‌ها ذوق‌هايم صدا دار مي‌شود و هي به خودم وعده‌ي پاستيل نوشابه‌اي مي‌دهم و يک هم بازي که پشت يکي از همين درها قايم شده و مرا به انتظار نشسته.
دوپونت عزيز! مي‌دانم اين روزها مثل همه‌ي روزهاي ديگر اتاقت پر شده از نت‌هاي سرگردان که تو بايد نوازششان بدهي ولي شکوفه‌هاي گيلاس باغچه‌ات را فراموش نکن، من هنوز هم در انتظار همان دو گوشواره‌ي گيلاسم!

8 نظر درباره “Dupont 2” داده شده است.

  1. سورئالیست گفت :

    ما که اولین نفر خبر خوب دادیم. مشتلقی نگرفتیم اما !!!
    به همین دلیل نظر دادن توی این پست رو تحریم میکنیم !!
    تکبیر !

  2. مداد سفید گفت :

    ری‌رای نازنینم
    مدتی بود که نمی توانستم این صفحه را باز کنم. خوشحالم که دوباره می توانم بخوانم اش. دلم برای ات تنگ شده بود.

  3. سورئالیست گفت :

    مهم مرگ من نبود،
    مهم آرزوهایی بود که برای همیشه به گور سپرده شدند.
    مهم مرگ من نبود،
    مهم چشمانی بود که به امید دیدار تو پلک می زد و حالا باید که بسته می شد.
    مهم مرگ من نبود،
    مهم قلبی بود که صدای تپش هایش فریاد نام تو بود و اکنون محکوم به ایستادن بود.
    مهم مرگ من نبود،
    ………..

  4. neda گفت :

    rira jan, hesse gharibi migooyad ke mishenasamat.
    nemidanam………..

  5. پگاه گفت :

    اين روزها مثل همه‌ي روزهاي ديگر اتاقت پر شده از نت‌هاي سرگردان که تو بايد نوازششان بدهي…

    خیلی قشنگ بود…

    و از اون زیبا تر انتظار برای دو شکوفه ی گیلاس بود…

  6. vishno گفت :

    داشتم مانفرد چایکوفسکی رو گوش می کردم صفحه ی ریرا باز شد . خاطره ی من خواهد بود . جالبه .

  7. شب نويس گفت :

    شب و با فانوس اشكت ميبرم به روشنايي/ ميدونم هر جايي كه باشي دلتو اهل همينجاست… // نميدونم چرا تداعي شد اين شعر و اين ترانه. متن جالبي بود. دلم خواست و دو بار خوندمش. آره حالا كه فكر ميكنم يه ترسي رو از وجود منهم بيرون ميكشه. آره يه چيزهايي به اين راحتي تموم نميشه و نياز داره به دوست داشته شدن. چقدر سخته؟!!! ولي من منتظرم كه يكي بگه تموم شد. گيلاسها قشنگش ميكنن.

  8. Bivajeh گفت :

    شخصیتهای عجیبی معرفی میشوند…
    روح‌ها بيشتر نياز به نوازش دارن…این اتمام کلام بود واقعا