جناب دوپونت! به گمانم تو و من (و البته بيشتر تو) در دوران کودکي زياد چرخ و فلک بازي نکردهايم که حالا هر چند وقت يک بار دلمان بهانه ميگيرد و هي بياجازه و در گوشي به هم ميگوييم: بگرد تا بگرديم.
مدتيست هي مدام همان بهانهگيري پنهان به سراغم ميآيد و آنقدر سرانگشتش را بر پيشاني من فشار ميدهد تا کلافهام کند. هر چند گمان نميبرم تو هيچ گاه آسيمهسر بودن مرا نگريسته باشي اما هي انگار حس ميکنم نديده ميبينياش. من که اين روزها مدام با چشمان بسته ميبينمت. نه آنکه نباشي، هستي اما چشمان من اين روزها خاکستري است. آخر سلطانبانو باز هم آمده و اين خانه را که هر چند وقت يکبار شبيه خانهي اشباح ميشود مرتب کرده و باز هم ابزار کار مرا يعني همان آبرنگ و مداد رنگي و قوطيهاي رنگ را يک جايي گذاشته که عقل شلمان و پشنگ و آمادئوس هم نميرسد چه برسد به من و تو! حالا هم که ميبيني، هيچ ابزاري ندارم براي اينکه اين سياه و سپيد درهم را نقاشي کنم،تنها کاري که از دست من ساخته است خطخطي کردن است آن هم تا خانم لشمانيا که فوق تخصص در خطخطيست کنار ماست، من به خودم اجازه نميدهم پايم را در جورابهاي خنگ لشمانيا بکنم. همان جورابهاي رنگيرنگي که ماجرايش را هزار بار براي لحظههاي نبودت گفتهام. اگر باور نداري ميتواني آن وقتهايي که من هي براي خودم چشمک زنان پرسه ميزنم و غرق ميشوم در همان بيست دقيقه،پيلهات را بشکافي و پاورچين پاورچين بيايي بالاي همان ديوار کوتاه تا ببيني من چطور براي رژهي مورچههاي کنار ديوار آهنگسازي ميکنم. هيچ هم قرار نيست نتهاي شکستهي مرا باد ببرد، هر وقت خواستي بيا بردارشان و ببر. «از آنِ تو اين جهان پر رفت و آمد!»
دوستِ فرا واقعيتگراي من راست ميگويد: استفادهي ابزاري هم براي خودش چيزکي است. من که فلسفهی بود و نبودم وراي آهنگهاي ناتمام توست اين را خوب ميدانم. اين ابزار تو که گاه مثل خيلوپُدهاي آن خرچنگِ جانورشناس دور گردنت ميپيچند و تو را بشارت ميدهند به زندهگي هنري، دستان مرا که تا آرنج در حوضچهي رنگِ گنجشکک اشيمشي فرو بردند هیچ ، آخر يک روز کار دست تو هم ميدهند.شايد هم يک روز صبح بيدار شدي و ديدي روي همهي آهنگهايت جاي پنجولهاي رنگي گربهي مرحوم من مانده، که اين هم ابدا تقصير من نيست. براي اينکه گربهي بيچاره، شبها در تنهايي هي به خوابهاي ناتمام ما سرک ميکشد و آن وقت يک جايي ميان هم آمدنها و رفتنها خوابش ميگيرد و بعد… من که نميتوانم مدام از سر بيحوصلهگي دنبالش راه بيافتم که مبادا جاي خوابش را درست يک جايي ميان نتهاي سرگردان تو نشانه نگيرد.
امشب هم قبل از خواب خودم پيشول را صدا کردم و گفتم بيايد يک جوري ببوسد تو را که چشمهاي سردت قبل از روشنايي صبح سوزان به خانه بازگردند.
جناب دوپونت! شايد اگر بخواهم زياد برايت مقدمهچيني کنم مثل هميشه يادم برود که چه ميخواستم بگويم و اين زمان کوتاه تو که هميشه پر است از هزارتا کوفت و زهرمار تمام شود. پس بايد آرام آرام پاشنههايم را روي همان پلهي آخر بگذارم و طوري بايستم که قدم از قد صد و هشتاد و هفت سانتي تو بيشتر شود و بعد از همان نگاههاي عجيب و غريب تحويلت بدهم و يادت بياندازم همه چيز به يک عصر جمعهي اوايل فروردين ماه تمام نميشود. من مخالف طبيعت آدمي نيستم ولي تو انگار از ياد بردهاي که روحها بيشتر نياز به نوازش دارند. خودت خوب ميداني اين زندهگي هنري که تو مدام از آن حرف ميزني نياز دارد به دوست داشتن و دوست داشته شدن.
ميداني، هر چه اين روزها فکر ميکنم به خاکستر شدن و غلت زدن ميان گرد و غبارهاي ملالآور روزمرهگي هي انگار تو ميان واژههايم نو ميشوي و هي بوي عروسکهاي تازه ميدهي و بوي خاک باران خورده که حريص است و بيشتر خواه. من اما هنوز دارم خودم را گول ميزنم و هي مثل بچهها ذوقهايم صدا دار ميشود و هي به خودم وعدهي پاستيل نوشابهاي ميدهم و يک هم بازي که پشت يکي از همين درها قايم شده و مرا به انتظار نشسته.
دوپونت عزيز! ميدانم اين روزها مثل همهي روزهاي ديگر اتاقت پر شده از نتهاي سرگردان که تو بايد نوازششان بدهي ولي شکوفههاي گيلاس باغچهات را فراموش نکن، من هنوز هم در انتظار همان دو گوشوارهي گيلاسم!
زندهگي من عجيب گاهي سرازير ميشود در دالان تنگ و هي فرو ميرود و به هيچ هم نميرسد. زندهگي من مدام سر ميخورد در تاريکي و هي گم ميشود ميان زندهگي مردماني که يکشنبههايشان از تمامي روزهاي هفته معموليتر است و بيرنگتر. فقط يک چيزي ميان سايه روشن از نفس کشيدنشان مانده که آن هم رنگ عادت دارد.
مو آن آزردهي بيخانمونم
مو آن محنت نصيب سخت جونم
مو آن سرگشته خارم در بيابون
که هر بادي وزد پيشش دوونم
دو روز است پردههاي اتاق را حتي کنار هم نزدهام فقط با رنگ قهوهاي بيريختشان همآوا شدم و هي شجريان گوش ميکنم و به نکبتهاي اطرافم فکر ميکنم.
فلک کي بشنود آه و فغونم
به هر گردش زند آتش به جونم
يک عمري بگذرونم با غم و درد
به کام دل نگردد آسمونم
من هنوز هم نميدانم چرا اونروز جلوي شيشهي کتابفروشي صورت تو به تمامي ديده ميشد، اما چشمان من انگار گم شده بود. هر چه به شيشه دست کشيدم فقط تو بودي و تو، انگار هيچ اثري از من نبود. به گمانم عجيب کدر بودم و خاکستري و تو هي در شيشه زلال ميشدي.
مو که افسرده حالم چون ننالم
شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گوين فلاني ناله کم کن
ته آيي در خيالم چون ننالم
به خودم ميگويم درست ميشود. ميداني، آخر با آن همه سرگرداني که مرا در بر گرفته بود و آن همه غبار که انگار قرار نبود هيچ وقت آرام بگيرد و مثل بقيهي تيرگيها فقط يک لايهي ضخيم روي همه چيز بپوشاند و از سهم من تنها پوسيدهگي و تنهايي بگذارد، ديگر انتظار هيچ هم نميرفت، چه برسد به اين همه هيجان که اين روزها هي تق تق به پنجره ميکوبد و بدون هيچ اجازهاي وارد ميشود. شک نکن که اگر تو هم جاي من بودي ميپنداشتي که بعد از اين همه چشم و دل اسير بيبهانهگي کردن اين همه اتفاق يعني معجزه و آن وقت تو هم مثل من به خودت ميگفتي درست ميشود.
به آهي گنبد خضرا بسوجم
فلک را جمله سر تا پا بسوجم
بسوجم ار نه کارم را بساجي
چه فرمايي بساجي يا بسوجم
اما راستش را که بخواهي من اصلن هم اميدوارم نيستم، يعني يک جور مسخرهاي به خودم دروغ گفتم. همهي اين بيدليل آمدنها و رفتنها فقط براي آزار بيشتر من بوده و اندازه گرفتن طاقت تمام شدهي من که هر لحظه لبريز ميشود از دلشورههاي لعنتي.
بلا بي دل خدايا دل بلا بي
گنه چشمون کر و دل مبتلا بي
اگر چشمون نکردي ديدباني
چه دانستي دلم خوبان کجايي
آخ که چقدر آههاي من بايد کش بيايند و تنهاي سردشان را روي روزمرهگيها پهن کنند و هي از سر عادت در هم بياميزند. آه که چقدر بايد آه کشيد و هيچ هم نگفت. آه که چقدر همه چيزم شده همين يک واژهي سادهي هيچ…
ز کشت خاطرم جز غم نرويي
ز باغم جز گل ماتم نرويي
ز صحراي دل بيحاصل مو
گياه نااميدي هم نرويي
حالا هم هي تند و تند عود آتش ميزنم و باز هم به شجريان گوش ميدهم. دارم عادت ميکنم هي به دنبال هيچ دويدن و الکي دلخوش کردن به اتفاقهاي نيامده و مثل بچهها هي شب گريستنها و در رؤيا غلت زدنهاي روز و شب و دلتنگيهای ناتمام.
اما نميدانم چرا هيچ عادت نميکنم دور شوم.از خودم، از تو، از همهي هر آنچه اسمش را ميگذاري گذشته…
شجریان باز هم دارد می خواند:
دلي دارم که بهبودش نميبو
نصيحت ميکرم سودش نميبو
به بادش ميدهم نش ميبرد باد
در آتش مينهم دودش نميبو
(بابا طاهر)
يادم رفته است، يک زماني هر چه حس خوب و بد در وجودم بود روي همين کاغذها خطخطي ميشد و تو همان مرجع ضمير «ش» در نوشتههاي من بودي. اما تازهگيها هي نوشتن از تو مثل ستارهها برايم چشمک ميزند. ميداني آن وقتها من براي ناميدن تو واژه کم نداشتم، پر بودم از حس دوست داشتن. پر بودم از بودن،خواستن… آن وقتها هنوز بهانهاي به نام “تنوع” وجود نداشت، نميدانم شايد هم بود ولي من نميدانستمش. شايد به خاطر اين بود که هنوز چيزي از اينکه، بقا متأثر از تنوع گونهايست نميدانستم. اما الان
ت
ن
و
ع
با همان ابروي بالا انداختهاش مدام مرا ميپايد و گاه به حسِ دوست داشتن من ميخندد
استاد با آن تيپ دخترکُش در جايگاه ايستاده و ميگويد: خانمها، آقايان دقت داشته باشيد که تنوع گونهاي بقاي موجود زنده را تضمين ميکند… و من بيجهت به ياد تبليغات بيمهها ميافتم و به خودم ميگويم آدم مرده را نه تنوع گونهاي و نه سازمان بيمه، هيچکدام زنده نميکند.و استاد ادامه ميدهد: پس هر موجودي که توانايي سازگاري بيشتر با محيط داشته باشد، زنده ميماند.
شايد آن وقتها توانايي سازگاري تنها چيزي بود که ما نداشتيم. اما من از ميان تمامي همان داشتهها و نداشتههايم فقط به همان بيست دقيقه تکنوازي سنتور قناعت کردم ـ و بعد با خودم انديشيدم همان جملهی نادر ابراهيمي را که ميگفت: اين قناعت تو دل مرا عجب ميشکند!ـ
و اين بيست دقيقه براي من هميشه معني زندهگي داشت، هر چند پر از همان پايين آمدنها و بالا رفتنهاي معمول هميشهگي ولي هيچگاه برايم کهنه نشد و انگار هميشه برايم همان زيباييها و تازهگيهاي بار اول را داشت.
و من هميشه به دنبال پنهان کردن همان چيزي بودم که تا شب گذشته برايم راز محسوب ميشد، اينکه در تمام اين مدت، خوشحاليها و دلتنگيهاي من همين بيست دقيقه بود و تويي که هميشه پشت اين بيست دقيقه ايستاده بودي و دستانت که هميشه … آخ که اين هميشههاي من چه زود لبريز ميشوند از تنهايي و چه انعکاس عجيبي است ميان همين تنهاييهاي من و همان بيست دقيقهي…
آخ نميداني که بارها داستان خطهاي موازي را خواندم و چقدر حس همان خط دوم در من تداعي شد،درست همان خط با اين تفاوت که من به جاي آن همه آرامش مدام يک چيزي در دلم وول ميخورد و مرا آشفته ميکند. اما هميشه يک دلخوشي مبهم وجود دارد که سايه به سايه ميآيد، گاهي هم مثل باد در گوشم هو هــو هــــو .. ميکند و گاه وقتي چشمانم بسته است دهانش را به سر من نزديک ميکند و ميگويد:
“ You will meet. Not in the real world. Seek to meet some where else ”
شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…
پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…
شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…
پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…شروع…پايان…
من که گفته بودم، هميشه يه چيزهايي هست براي تموم شدن و يه چيزهايي هم براي شروع شدن و قراره اينقدر تکرار بشن که تو سرت گيج بره.
انگار داري دورِ خودت ميچرخي و هر کسي از کنارت رد ميشه يه سر نخ ميده دستت و بهت ميگه نگهاش دار! بعد هم تو بعضي نخها رو رها ميکني، به بعضيشون گره ميخوري، بعضيهاشون هم پاره ميشن و هزارتا کوفت و زهرمار ديگه که اگه هم نميدوني تقصير من نيست.
اما من که دليلي براي خوب بودن يا نبودن ندارم بايد دوباره برم توي همون دايره هي دور خودم بچرخم و بعد صدات کنم. بعد هم خيال کنم تو داري نگام ميکني. بعد هم براي اينکه اداي آدماي خوشحالو در بيارم هي بيشتر دور خودم بچرخم. بعدش سرم گيج بره و از دايره پرت بشم بيرون و کاش يه جايي بيافتم که دست هيچ کس بهم نرسه. حالا هم دلم ميخواد مثل آدماي الکي خودخواه برم يه گوشه بشينم و مجبورت کنم دور خودت بچرخي. آخه تو بيکار که ميشي واسه خنده هم که شده ميري سراغ نخهاي منو همه رو قيچي ميکني.
آخه احمق! اون نخها دلشون ميخواد جزئي از وجود من بشن، ميخوان وقتي دهنمو باز ميکنم برن درون منو واسه خودشون زندهگي کامِنسال داشته باشن.من اما مثل تو هيچ چيزو رندوم انتخاب نميکنم.من يا همه چي رو با هم ميخوام يا هيچ چي نميخوام.
…
آخ نميدوني، يه ماهه دلم ميخواد بهت بگم: دوشنبهي عزيز! اون انگشتت که تا مچ دست کردي تو چشم منو دربيار. از اون حس سيمپَتي که وجودتو تسخير کرده حالم به هم ميخوره. هر وقت تونستي مثل من يه شبانهروز مدام خيام رو با صداي شاملو گوش کني اون وقت بيا از من ايراد بگير. من خوب فهميدم که اين شعرِ «اندوه جهان به مي فرو خواهم شست» چي ميگه. اصلن ميخوام همهي ديوارهاي اين خونه رو پر کنم از شعرهاي خيام بعد هم بهت بگم: در اين مکان فقط خيام با صداي شاملو و آواز شجريان سِرو ميشه. در غير اين صورت مزاحم نشيد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: گاهي وقتا دوست دارم پرايوِسي خودمو داشته باشم. به خاطر همين اين پست کامنت نداره.
Comments Off
دستهامو تو ابرها گره میکنم، دلم ميخواد تنِ برهنهام با آبيِ آسمون آميخته بشه. دلم فرياد ميخواد، از اون فريادهايي که حس رهايي توش هست، همونهايي که وجودمو از هياهوي «هستن و خواستن» تهي ميکنه.
نگاه کن
گياهوار برهنهام
نگاه کن
هيچ کجاي تنم روييدني نيست
مگر، فريادم.*
گاهي هم حسرتِ درونم شعلهور ميشه.هي تار و پودِ «موندن و رفتن» رو به هم ميبافم ولي باز تو امتدادِ بيوزني نگاهم، رشتهها از هم گسيخته ميشن.
من لحظههاي مرگ مدامم
با نبض کند،
ساعت ديدار مرگ از درون مغز من آواز ميدهد
رفتن گريز نيست.
از ماندنم چه سود*
…
حس ميکنم ميون سربههوايي رؤياهام و سنگينيي سايهي اوهامِ خوابها چقدر غريبهام. انگار کن غريبهاي که کولهبارش با هجوم دلتنگي سبک ميشه.
…
من يادگار تطاولم
هر بامداد بيهودهام
و هر غروب به تنهايي تماشاي آفتاب را بهانهاي براي گريستن*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پروانه فروهر