چنگي بر پيالهي خورشيد ميزنم، کمي نور بنوشانم.
نه ميخواهم آفتاب باشم
که از سايهام بگريزم.
نه مهتاب
که با حضورِ فريبنده
شب را با سياهيِ نفرينياش
نشان ندهم.
نميدانم در تب و تاب کدام دردِ بيسايه، پايکوبان گرداگرد اين خانه ميچرخم و صدا مي زنم… به زبان همان آواي ممنوع تو را ميخوانم، بي آنکه هراسي از شبِ تشنه و روزِ آتش داشته باشم. تو که با چشم خودت ديدي ذهن ستاره از حضور ناملايم اين همه سياهي مشوش است، به همين خاطر است که ديگر سراغي از شبِ ناسروده نمي گيرم. وقتي ميآيد آنقدر تيره و تارم ميکند که از ترس ازدحامِ روشني، دست به دامن هجاي کشيده ي سياهي ميشوم.
ديشب
تمام ِخاطرم از نبودنِ ماه
ويران بود.
امروز
تمامِ سايهام از آفتاب
ويران است.
(مهدي فلاحتي)
ديشب خوابش را ديدم. خواب ديدم طاقِ آفنابي خورشيد روي سرم آوار شد و سر از بدنم جدا کرد. سرم نزديک بود از لبهي دنيا به بيرون پرتاب شود. سرم مدام ميان سکوت و حيرت مي چرخيد و چشمانم مرا مينگريست.انگار ميخواست واژهاي ناشنيده را بر زبان بياورد،انگار بيگلو ميخواست دلتنگي بسرايد، اما فرجامِ آن رؤياي پنهان داشت مرا به بيراهه ميکشاند. نميدانم انگار از اعماق وجودم گريه برميخواست و من حس مي کردم يکي از ديوانهگانِ شب دارد، پيلهي اندوه بر تنم ميتند. سرم تکهاي آتشين از خورشيد را با خود به اين سو و آن سو ميبرد و مرا ناباورانه به سوي خود ميکشاند. ميبيني، خورشيدِ من سالهاست که مرده است.
پس از اين همه سال دويدن در پي هيچ، سرم را يافتم اما چشمانم را چون دو روزن خاموش، برهنهتر از هر چه ديدهگانِ بيرؤيا يافتم. اصلن ميخواهم تا آخرِ عمر دلم را به چيدنِ تکههاي خورشيد که بر زمين روييدهاند خوش کنم.به گمانم چشمانِ من يکي از همان تکههاي گمشدهاند. حالا ديگر چشمانم در زمين ريشه کردهاند.
یک روز میآیی. مثل باران پاییزی٬ تن عریانام را میپوشانی. قطره قطره نوازش بر گیسوان آشفتهام میباری. ترانهی ناسرودهام را از لطافت سرانگشتانات ستاره باران میکنی و نگاهم را از هرم دلنشین بوسه میآکنی.
اما من چه …؟! من کجای این نا کجا آبادم؟ به گمانم دارم گم می شوم.
دلم میخواهد دوستت داشته باشم
یک دیوارهایی این وسطها کشیدهاند
در یکی از ترانههای پیشین
یادم هست که گفته بودم
جرم باد…ربودن بافه های رویا نبود
نمیخواهم تکرارت کنم ای بوسه.
وقتی که خیلی دور میشوم از این حدود
با خودم میگویم
یک نفر آنجاست
او که به شامگاه و در بامداد
تو را مینامد!
(علی صالحی)
آشنا جان! هی دچار دو بینی میشوم، بعد انگار همه چیز را دوبار تجربه میکنم. دوبار دوبار زیر سایهبان دلتنگی مینشینم. برای تو دلتنگ میشوم، برای خودم دلتنگ میشوم. تمامی تفکراتم هم دوگانه شدهاند، یکبار از ابتدا به انتهای زندهگی می اندیشم و یکبار از پایان پیچخوردهگیهایش، درست از روی همان لبهی بلندی که دنیا را در یک چشم بر هم زدنی فرو میدهم، به آغاز راه میرسم. نمیدانم شاید به قول تو شدم همان ابر بهاری که میان گریستن و خندیدن مدام بیقراری میکند.
اما باز در اوج بیقراریهایم میآیی.سرانگشتانِ تو، مهربانانه بیتابیهایم را نوازش میدهد و سرآسیمهگی را که ضخامتاش عمریست بر دیوارهای این خانه چنگ انداخته،از تمامیی بودنم میزداید.
به خواب رفتن در کنارت
در انتــهای روزی بلند!
پاییدن نفسهایت
که رفته رفته منظم میشوند!
حس کردن لحظهی غوطهخوردنت در رؤیاها…
دستِ محتاطم به دنبالِ لمسِ توست!
پیش از آنکه خوابم به خود فرو برد،
حس کردن خوشبختی
در یک لحظه
کنار تو
کنار تو…
(مارگوت بیکل)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.پ.ن: قول داده بودم که دیگر در این باره پرسشی نکنم و منتظر بمانم تا بشنوم ولی امروز دوبار به زبان آوردماش. نه از روی تردید و ندانستن. گاه آدمی نیاز به شنیدن دانسته ها و باورهایش دارد.
۲.پ.ن: …