so close , so far 1

شايد آغاز يک سفر باشد، یک حرکت توأم با تردید. یک نمی‌دانم سر‌فصل یک نانوشته‌ی آشنا. هی میان سایه‌ها چشمک می‌زند، بعد با گام‌هایی بلند قدم برمی‌دارد در جاده‌ای مه‌آلود. نگاهش خیره می‌ماند به مسیری که امتدادش … آه! یک انتهای نامعلوم. یک بی پناهی‌ی پاینده تا ابد. شاید هم دردی که فقط باید «آه» خواندش یا یک شادی عمیق که با دل‌ات، نگاه‌ات و حتا با بودنت غریبی می‌کند.
آه… آه.
آه!
می‌بینی! هیچ کدام از حروف‌اش قابل کشیدن نیستند. آه را می‌گویم. نه آن‌که نتوان کشید،نه. کشیدنی نیست که به چشم آید. هر چه می‌خواهم حروف‌اش را با فاصله کش‌دار کنم انگار نمی‌ شود. فقط صدایش است که کش‌دار در گوشم طنین می‌اندازد.
شبیه یک جور دلهره است یا بهتر بگویم مثل یک آشوب. ابتدا نرم نرمک می‌نوازد اما هی فاصله‌هایش میان حجم این اوهام بی‌صاحب گم می‌شوند. بعد هم یک جور آمد و رفت تکراری. یک جریان همیشه رونده که هیچ دست‌خوش تغییر نمی‌شود.
به این‌جا که می‌رسد می‌اندیشی همه چیز با یک شیب خاصی به طرف انتها می‌رود. قدم‌ هایی که آن‌قدر با شتاب می‌گذرند که نه جای‌پا می‌گذارند و نه مهلتی برای بازگشت. حتا فرصتِ هم‌قدم کردنِ گام‌های دیگرانی آشنا را با گام‌های خویش به فراموشی می‌سپارند.
بعد هم انگار ضرب‌آهنگِ یک حرکت دوار حول دل‌بستگی‌های به ظاهر از یاد رفته. یک یاد آوری دل‌پذیر، از آن‌هایی که لطافت‌اش بر جان‌ِ آدمی می‌نشیند.
این‌‌قسمت را هم که تو بهتر می‌دانی، یک توازن سیال که آرام بر صورت‌ات سیلی می‌زند شاید هم بتوان اسم‌اش را نوازش گذاشت. مدام پلک‌هایت را نوازش می‌دهد، انگار لطافت این بی‌وزنی در وجودت فرو رفته باشد. به گمانم می‌خواهد« مانا» شود‌، بودنی از جنس همان حسِ نابِ جاودانه‌گی..

4 نظر درباره “so close , so far 1” داده شده است.

  1. ماهی دودی گفت :

    nice

  2. ستیغ گفت :

    شايد آغاز يک سفر باشد، یک حرکت توأم با تردید. یک نمی‌دانم سر‌فصل یک نانوشته‌ی آشنا. هی میان سایه‌ها چشمک می‌زند،و من دارم دوره جدیدی را تجربه میکنم.. و فراموش میکنم تمامی لحظات بکر گذشته را…

  3. کرم دندون گفت :

    حسِ نابِ جاودانه‌گی … تو وجود هممون هست فقط یکم عیارش فرق میکنه

  4. مداد سفید گفت :

    تو شاهکاری! شاهکاری، شاهکار…