so close , so far 2

riraa | DNA | Sunday 25 September 2005

وقتی سرانگشتانِ سردِ یک ابهام کهنه برای لمسِ ثانیه‌ها صبوری می‌کنند، گمان می‌ داری تشویشی شده که به تن‌ات چنگ می‌اندازد. مثل یک پندار است، آن‌قدر سختی‌‌ی فاصله‌ها جسمِ خاکستری‌اش را میان حضورمان گسترانده که جایی برای روییدن یک حسِ مخملی نمی‌ماند. فاصله‌ای شبیه همان فانوسکی که دنیای تو را روشن می‌کند. خوب نگاه کن. فانوسکِ تو مدام سو‌ سو می‌زند، اصلن شاید سال‌ها پیش مرده باشد ولی فاصله‌ های لعنتی نمی‌گذارند تلخی‌ی این نازنده‌گی تو را بیازارد. نازنده‌گی از نگاه تو. نازنده‌گی چون فانوسکِ تو برایت عین زنده‌گی است و نبودش… شبیه مرگ تدریجی است. یادت باشد برای تو ذره ذره خواهد مرد و تو نیز با نبودش… شاید مثل سنگینی‌ی باورِِ یک درد، یک واقعیت، از آن ‌هایی که مثل گلوله می‌شود و در سرت می‌تپد. انگار کن نبض یک اتفاق، یک حادثه در دستان تو می‌زند.
شاید دل‌ات بخواهد کمی بهت‌زده نگاه‌اش کنی.از آن نگاه‌های جستجوگر و کنجکاوانه که گاه در یک بغض کودکانه محو می‌شوند اما همیشه بوده‌اند، هستند، خواهند‌بود. درست یک جایی کنج دل‌ات ناخواسته خانه کرده‌اند و گاه تو را به دورها پرتاب می‌کنند تا از زنجیر های مردابی شدن آزاد شوی و بوی رهایی بگیری.
باز هم حسرت نوشتن همان نانوشته‌ی آشنا که درون‌ات را می‌فشارد و هجوم یک درد که یادگار روزهای آبی‌ی هم‌کناری‌ را در ذهن می‌فرساید و بعد آخرین لمس دستان نوازش ‌گرِ تو. یک غم ناگزیر که سایه‌سارِ تنهایی‌هایت می‌شود. یک آغوش غربت که میان بازوان اش، بی‌پناهی ات را ذوب می‌کند و باز هم کش‌دار شدن یک انتظار در نهایتِ یک شیفته ‌گی در لحظه‌ی پایان و یک دلداده‌گی که گره می‌خورد در قطره اشکی که هم‌آغوش باران می‌شود و یک دنیا خوشبختی که ذرات وجودت را صدا می‌زند اما شاید فرصتی برای دوباره به دست آوردنش نمانده است.

so close , so far 1

riraa | DNA | Thursday 22 September 2005

شايد آغاز يک سفر باشد، یک حرکت توأم با تردید. یک نمی‌دانم سر‌فصل یک نانوشته‌ی آشنا. هی میان سایه‌ها چشمک می‌زند، بعد با گام‌هایی بلند قدم برمی‌دارد در جاده‌ای مه‌آلود. نگاهش خیره می‌ماند به مسیری که امتدادش … آه! یک انتهای نامعلوم. یک بی پناهی‌ی پاینده تا ابد. شاید هم دردی که فقط باید «آه» خواندش یا یک شادی عمیق که با دل‌ات، نگاه‌ات و حتا با بودنت غریبی می‌کند.
آه… آه.
آه!
می‌بینی! هیچ کدام از حروف‌اش قابل کشیدن نیستند. آه را می‌گویم. نه آن‌که نتوان کشید،نه. کشیدنی نیست که به چشم آید. هر چه می‌خواهم حروف‌اش را با فاصله کش‌دار کنم انگار نمی‌ شود. فقط صدایش است که کش‌دار در گوشم طنین می‌اندازد.
شبیه یک جور دلهره است یا بهتر بگویم مثل یک آشوب. ابتدا نرم نرمک می‌نوازد اما هی فاصله‌هایش میان حجم این اوهام بی‌صاحب گم می‌شوند. بعد هم یک جور آمد و رفت تکراری. یک جریان همیشه رونده که هیچ دست‌خوش تغییر نمی‌شود.
به این‌جا که می‌رسد می‌اندیشی همه چیز با یک شیب خاصی به طرف انتها می‌رود. قدم‌ هایی که آن‌قدر با شتاب می‌گذرند که نه جای‌پا می‌گذارند و نه مهلتی برای بازگشت. حتا فرصتِ هم‌قدم کردنِ گام‌های دیگرانی آشنا را با گام‌های خویش به فراموشی می‌سپارند.
بعد هم انگار ضرب‌آهنگِ یک حرکت دوار حول دل‌بستگی‌های به ظاهر از یاد رفته. یک یاد آوری دل‌پذیر، از آن‌هایی که لطافت‌اش بر جان‌ِ آدمی می‌نشیند.
این‌‌قسمت را هم که تو بهتر می‌دانی، یک توازن سیال که آرام بر صورت‌ات سیلی می‌زند شاید هم بتوان اسم‌اش را نوازش گذاشت. مدام پلک‌هایت را نوازش می‌دهد، انگار لطافت این بی‌وزنی در وجودت فرو رفته باشد. به گمانم می‌خواهد« مانا» شود‌، بودنی از جنس همان حسِ نابِ جاودانه‌گی..

لشمانیا از نوعی دیگر به روایت من 3

riraa | plasma membrane | Wednesday 7 September 2005

لشمانیا می‌گوید: آرامش‌ام را از مستر فابریس می‌گیرم ولی او را متهم به روزمره‌گی ‌های کسالت آور می‌کنم، متهم به دوست نداشتنِ من، متهم به بی‌توجهی و هزاران چیز دیگر، بعد هم از پشت تلفن با گریه می‌گوید: این زنده‌گی حق تو نیست، تو لیاقت بهترین‌ها را داری.
بعد روی کاناپه لم می‌دهد و برایم از آینده‌ای حرف می‌زند که فقط در خیال می‌گنجد، از فارسی یاد گرفتن مرد ایتالیایی، از «دوستت دارم» گفتن‌هایش که وجود خانم لشمانیا را قلقلک می‌دهد.
خانم لشمانیا با یک ذوق خاصی می‌گوید: به تازه‌گی‌ یادش داده‌ام که مرا یک جور دیگر صدا کند. مرتب به من می‌گوید: خانومم! خانومم! لشمانیا می‌گوید: باورت نمی‌شود اولین باری که این واژه را شنید انگار جور عجیبی با معنی‌اش آشنا بود، پشت سرِ هم هی تکرارش می‌کرد و مرا سرشار کرد از یک خوشبختی عمیق که یک‌باره تنم را پر کرد.
برایم از آن روزی می‌گوید که کنارش قدم زده بود و برای بار اول چقدر به لباس‌های مرد حسودی کرده بود. همان روز که آینده‌ی یک هم‌کناری را تجسم کرده بودند و مرد گفته بود: می‌ترسم، روزی از خواب بیدار شوم و ببینم تو کنارم نیستی و لشمانیا گفته بود: می‌ترسم از روزی که از خواب بیدار شوم و ببینم تو مرده‌ای و باز هم قضیه‌ی همان اختلاف سنی لعنتی که رؤیاهای آدمی را خط‌خطی می‌کند.
خانم لشمانیا هنوز هم برایم از جناب ایتالیایی می‌‌گوید و گلایه می‌کند از فاصله‌هایی که هی فراموش می‌شوند و می‌نالد از ندانستن این‌که در همین لحظه،آن سوی دنیا مرد به چه می‌اندیشد…

شما که مرا در این مثلث به زنجیر می کشید

riraa | isolation, plasma membrane | Monday 5 September 2005

انگار کن کابوسی است در یکی از همین شب‌های لعنتیِ تابستان که خواب راه خانه‌اش را گم کرده و من در یک مثلث اسیرم و شما سه نفر آمده‌ايد، دور تنها پناهگاه این روز‌هایم-تختم- حلقه زده‌اید و بعد…
نه خواب بر من حصاری کشیده و نه هذیان‌گویی‌ بر تنم چنگ انداخته، فقط من هی بر سقف اتاق چشم می‌دوزم و به تصویر می‌کشم که عاقبت چگونه خطوط در‌ هم فرو رفته‌ی یک مثلث حلقه‌ای می‌شوند و مرا به سان غباری در گرداب خود فرو می‌برند. حالا هم این حلقه تنگ و تنگ‌تر می‌شود و مثل گرد و غبار به جا مانده از عبور یک رهگذر، چشمانم را می‌سوزاند.
رهایی هم برایم شده فقط همان شاخه‌ی درختی که برگ‌هایش بر شیشه‌ ساییده می شود و نسیم خنکی که مدتی ست در میان شاخه‌ها پنهان شده است. اما هنوز هم گه‌گاه که تنِ من سنگینی این پریشانی‌ها را تاب نمی‌آورد، باز همان آوازهای ممنوع را فریاد می‌کنم. گمان‌ می‌دارند تنم دارد ازمحلال می‌یابد، هراسان از من فاصله می‌گیرند که ناگاه تکه‌تکه‌های این جسم ناآرام با لباس‌هاشان برخورد نکند.
هر چند صورت‌های مبهم‌شان برایم آشناست، اما نمی‌دانم چرا هیچ واژه‌ی آشنایی از آن‌ها نمی‌شنوم. حالا هم کمی آن طرف‌تر خواب‌ و رؤیاهای مرا به سوگ نشسته‌اند، دارند مرثیه‌ی روزهای مانده از تابستان را می‌خوانند و واژه‌های نسوزم را به آتش چشم‌های بی‌نورشان خاکستر می‌کنند.
دیگر باور کرده‌ام این سهم سنگین و سهمگین که روحم را می‌فرساید و این شعر را:
… و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی آن‌ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم، نوش کنیم.
(حسین پناهی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: انگار باران دارد با شیشه‌های این آشوب‌خانه هماغوشی می‌کند، هر چند نم‌نم می‌بارد اما می‌اندیشم کاش امشب همان شب بارانی باشد که رسالت من به اتمام خواهد رسید.

در فصل دل تنگی های پیاپی

riraa | DNA, isolation | Friday 2 September 2005

دیدی چه بی‌تابانه به انتظار نشسته بودم. انگار درانتظار یک پیشامد تازه اما می‌بینی که هیچ هم رخ نداده است، چه برسد به یک پیشامد… . فقط حالا آمده‌ای روبرویم نشسته‌ای، من اما دلم نمی‌خواهد مثل همیشه رد چشمانت را در چشمان خود احساس کنم فقط از شیشه‌ی روی میز به چهره‌ات خیره شده‌ام.صورتت شده مثل همان چهره‌های غبارآلوده و تهي‌دست که وقتی عینک ندارم می‌بینم، همان صورتک‌های خاکستری که هی جای چشم‌ها و لب‌هاشان تغییر می‌کند و انگار پشت سرشان باد می وزد و موهایشان تکان تکان می‌خورد.
هیچ اما آن ناشناسِ فانوس به دستِ فرو رفته در چشمانت را نمی‌شناسم نه آن که حس تازه‌ای باشد که درون‌ات را بفشارد، نه! هیچ هم تازه‌گی ندارد، اصلا بگو همان غّرش خامی که هنوز به هیأت یک حس قابل لمس در نیامده اما بدجوری با نگاهم غریبی می‌کند. به قول خودت همان عصیانی است که عاقبت نطفه اش رسوایی به بار خواهد آورد!
حرف‌هایت هم که شده همان دود سیگارت که بر صورتم ضربه می‌زند و در چشم‌هایم فرو می‌رود، بعد هم انگار فرو می‌غلتد در رگ‌هایم و هست و نیست مرا می‌سوزاند. اصلا اینجا کسی حرف نمی‌زند یعنی نباید بزند. اینجا همه با هم غریـبه‌اند و آبستن همان حلقه‌های عصیان که هی کنار هم چیده می‌شوند و حس پـایان را تداعی می‌کنند.
من هم که مي‌بيني نه طاقت ماندنم هست و نه پای رفتن. فقط سخت خسته‌ام. دلم یک خواب عمیق می‌خواهد و همان رؤیای ناتمامی را می‌خواهد که در فصل دل‌تنگی‌های پیاپی هی به سراغم می‌آمد و بوی نعناع می‌داد یا شاید خوابِ همان گنگ‌خواب‌دیده‌ای که منم! « من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام کر / من ناتوان ز گفتن و خلق از شنيدنش ». من دلم همان حس لطيف عبورم از کوچه‌هاي خواب را مي‌خواهد، وقتي که در خيالم تويي بودي که با اشارت سرانگشتي خواب را بر پلک‌هايم سنجاق کنی. به گمانم بهمنی هم، زمانی همین حس را داشته است « آن گونه ام که خواب قبولم نمي‌کند » و اين هم از آن «حس‌هاي زاويه‌داري» ست که يک سرش منم و يک سرش بهمني. از روی قناعت چشم می‌بندم و فقط یک آرامش عمیق را در دلم مرور می‌کنم.

گفـتم:
در بستری از واژه‌های بی‌خاکستر
بر بالشی از نفـــــس‌های پژواکی
با رگبار قرص
خواب را محاصره می‌کنم
اینک:
گرته‌ای از خواب خاکستر شده‌ی شاعری مذاب و
واژه‌های بر جا مانده‌اش
(محمد‌علی بهمنی)

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است