خانم لشمانیا دلتنگ است. مثل مهمانهای ناخوانده به خانهاش میروم. با همان مهربانی همیشهگی در را میگشاید. زیاد سرحال به نظر نمیرسد، چشمانش جور عجیبی بیقراری میکند. غم او سخت بر شانههایم سنگینی میکند، میترسم یادم رفته باشد چگونه پالسهای مثبت را از راه کلام منتقل کنم.
میروم کاپهای مورد علاقهاش را میآورم، برایش نسکافه درست میکنم. نگاهم مدام بازیگوشی میکند و به دنبال کاکتوس جدیدی که تعریفاش را شنیده است میگردد. کاکتوسهایش آنقدر زیبا هستند که آدم هوس میکند برود و چند تا از همین کاکتوسها بخرد.
دکور خانه را کمی تغییر داده و آن صندلیهای بامبو را روی تراس گذاشته است. کاپ نسکافه را به دستش میدهم و از پشت سر به طرف تراس هدایتاش میکنم. روبرویش مینشینم. از او میخواهم غرغر کند -آن هم به تمامی- تا سبک شود.
لشمانیای عزیز یک نظریهی عجیبی دارد. او میگوید برای هیچ کس در تمام دنیا فقط یک مکمل وجود ندارد. چه میدانم همان روحهای همزاد که حالا تعدد یافتهاند! باورش سخت است که هر کس به جای آنکه یک نیمهی گمشده داشته باشد، می تواند کلی نیمهی گمشده داشته باشد که از قانون کپی برابر اصل است پیروی می کنند. مانند این است که در یک پازل چند قطعهي مثل هم داشته باشي يا شايد هم نيمههاي گمشده ای که حاصل کلونينگ باشند.
در همين باب خانم لشمانيا ميگويد: قلب من براي دوست داشتن همهي آدمها جا دارد! اين حرف را زماني پذیرفتم که دیدم خانم لشمانیا با وجود علاقهای که به مستر فابریس ـ همان جناب ایتالیایی را میگویم- دارد، به آقای میم علاقهمند شده است.
حالا من هم به جای هر حرف و حدیث اضافی این شعر را برایش می خوانم. هر چند در ابتدا آزرده میشود اما به گمانم غمهای او را کمی سبک کند و مرا هم کمی آرام.
…
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی
خودتو نگه دار
…
قلم که برمي دارم جز درد نمينويسد و جز اشک نميبارد. چه کنم من زاده ي بي خيالي نيستم. من زادهي دردهاي تازه ام. ميان اين همه دل غم گين،دل سنگين چگونه ميشود قلم جوانه کند و جز آسيمه گي و پريشاني بنگارد؟!
…
من در قفس زنده بودن را نياموختهام، من در قفس پريدن را هم نياموخته ام. من چه ميدانم چگونه ميشود در قفس نفس کشيد و تاب آورد و هيچ نگفت. من در قفسي که خود ساختهام مردن را هم نياموخته ام، با اين قفس اما بيگانهام.
روح من گشنه است
و لخت است
و تنـــهاست
و با جهان قهر کرده است.
( بيژن جلالي)
دلم، تنگ روزهاي آسمانيي بودنم است. آن روزها که پرواز در مهربانترين آسمان دنيا کار هميشهگيام بود و اين واژه ها هم يادگار آسماني بودنم و اميد دوبارهي آسماني شدنم.
آسمان خيلي وقت است از من دور شده. هرچه دست دراز ميکنم آسمان بالا رفته، بالاي بالا! از آن روزها که آبي بلند در دستانم بود انگار هزار سال گذشته و اکنون دستهايم نيازمند و خالي و قلبم غبارآلوده و تهيدست. آخر ديگر به چه اميدي بايد پرواز کرد، به کدام آسمان؟ آسمان که اکنون دور دور است و سقف تنفس من سخت کوتـــــاه!
- سایه هایی که از صاحبان خود بهترند. طرح خوبی است؟ نه؟ چرا؟
خوب شاید سایه هایی باشند که از صاحبان خود بهتر نباشند.
- خب البته خیلی کم این اتفاق می افتد، شاید می توان گفت اتفاق نمی افتد.
اگر کسی سایه اش بهتر بود و بعد حرف های تو را شنید و مشکل روحی پیدا کرد چه؟
- حرف هایی می زنی. او که سایه اش بهتر از خودش باشد مشکل روحی دارد. تازه ما کمکش می کنیم که بفهمد باید بهتر باشد.
یعنی می خواهی ژست روشن فکری بگیری و نمی دانم مثلا بگویی که تو بیشتر از او می فهمی؟
- این دیگر از آن نوع نگاه های جالب است. عزیز من! اگر کسی به کسی کمک کرد تا بفهمد باید بهتر باشد، به او فخر خروشی کرده؟
آقاجان اگر نظر منو بخواهی می گویم که طرحت خوب نیست.
- چرا؟
نمی توانم بگویم.
- چرا؟
خب تو قبول نمی کنی.
- شما دلیل منطقی بیاور من قبول می کنم
یعنی می خواهی بگویی من آدم بی منطقی هستم؟ اصلا استدلال نمی توانم بکنم؟ این مزد دوستی هایمان بود؟
- کجا می روی؟ کجا*؟
* از آن شنیده هایی ست که نمی دانم برای کیست.