تلخ نوشت

riraa | DNA, Dupont | Tuesday 28 June 2005

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی گوئی نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله تجربه ئی بی هوده است.
بوی پیرهنت،
این جا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند.
دست در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی ست*.

این را برایم می خوانی و سکوت می کنی.شاید تنها بخشش من به تو همین سکوت های عجیبی ست که مرا فقط به یاد خودم می اندازد. شاید در میان این سکوت گریه هم کرده باشی نمی دانم چند وقتی ست ندیدمت و با تواحساس ناآشنایی می کنم.گاه حس می کنم هیچ تصویری از تو در ذهن ندارم نه اینکه فراموشت کرده باشم باز هم از همان حس هایی که واژه ای برای نامیدنش نمی یابم، چه فرق می کند می دانی که، تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.
این روزها زنده گی را با صرف دوستت دارم در گذشته و حال و آینده می گذرانی و تمام روز در انتظار بهانه ای هستی که زنگ تلفن مرا به صدا در آوری اما نمی دانی بی بهانه گی بزرگ ترین بهانه است.
من هم این روزها مدام دل تنگم وگاه هوای دلم بارانی می شود وهی نگاهم خیره می ماند به سپیدی سقف که در چشمانم سیاه می شود ومدام فکر،فکر…(می بینی که مشکلات تنها گیرم آورده اند).گویا این همان زنده گی شفیره ای ماست.

آن که می گوید دوست ات می دارم
خنیاگر غم گینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوست ات می دارم
دل انده گین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود*.

*احمد شاملو

سهم ممنوع

riraa | DNA, nostalgia | Friday 24 June 2005

یک،دو،سه،چهار،پنج…پله ها را یکی یکی می شمارم و بالا می روم،این آسانسور لعنتی هم که هیچ وقت کار نمی کند، اصلن نمی دانم این بی مصرف به چه کار می آید. خسته تر از آنم که این همه پله را بالا بروم ، روی یکی از پله ها می نشینم. نفس هایم به شماره افتاده اند، سرم گیج می رود، چشمانم در تاریکی ی راه پله ها شعله ور می شود و ترسی عجیب که انگار دارد خفه ام می کند. کیفم را از کنارم بر می دارم و محکم در آغوشم می گیرم …

همه ی هستی من آیه تاریکی ست
که ترا تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.

آناکسی منوس* هم این روزها دل تنگ است، مگر اشکالی دارد که گاهی وقت ها حتی حوصله ی مرا هم نداشته باشد؟ ولی من که می دانم در صرف فعل زیستن دچار مشکل شده ، از بس زندگی درون پیله یمان پیچ خورده که مدام دل خوشی هایش را در این شلوغی گم می کند. این روزها دور از چشم من می خواهد هر چه که جای او و خنده هایش را تنگ می کند دور بیاندازد ، تازه کار هر روزه اش هم شده غر زدن به اینکه ، پس کی این پیله پروانه می شود و از همین حرف هایی که هیچ جوابی برایش نیست، من می مانم و این همه سؤال و بهانه های رنگارنگ که بوی نا امیدی می دهند. بدتر از همه دیدن ابروهای درهم و چهره ی عبوس آناکسی منوس است که مرا می پاید، این قدر زیر چشمی نگاهم می کند که خسته می شود، می رود یک گوشه ای برای خود پیدا می کند و …نمی دانم شاید دور از چشم من گریه هم می کند و بعد آرام و معصوم به خواب می رود و مرا با آن همه فکر و خیال رها می کند. گاه مجبورم برای نجات خودم از این اوهام، راه بیافتم درون پیله و آناکسی را که به خواب رفته پیدا کنم، مبادا کوچولوئک من سرما بخورد. حالا هم که معلوم است باز سؤال و جوابش نا تمام مانده و دل گیر شده، رفته لبه ی پیله نشسته و پاهایش را آویزان کرده و یک چیزی زیر لب می خواند.

زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه ای می آویزد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:صبح بخیر.

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی ست
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.

مرا این گونه صدا نکن من نه فرشته هستم، نه پری دریایی. من یه آدمم مثل خودت که واسه زندگی به بهانه های بودن نیاز دارم. گاه شادمانه مانند بچه ها پایکوبی می کنم و گاه آن قدر دل تنگ می شوم که انگار اصلن شاد بودن را نمی دانم. الان هم که می بینی سر درگمم، به دنبال یک بهانه ی قدیمی می گردم. می ترسم آن قدر پوسیده و رنگ و رو رفته شده باشد که … من اما بالاخره می شناسمش یعنی امیدوارم که بشناسمش.

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند.

روی در این خانه نوشتم آدینه ی ممنوع یعنی فکر کردن به تو ممنوع، خندیدن ممنوع، حتی گریستن هم ممنوع، بهانه گیری ممنوع، نوشتن ممنوع، گوش دادن به هر چه خاطره ای را زنده کند ممنوع. در یک جمله هر آن چه که حسی را در واژه های این خانه بیدار کند ممنوع! انگار خلأ عمیقی درونم را پر می کند، این هم از علائم آدینه های ممنوع است.
دارد گریه ام می گیرد، عجب سهم تلخی!

آه…
سهم من این است
سهم من این است
سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد.
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
دست هایت را دوست می دارم**.

*همان “آن ماری فرانسواز لوپز”
**فروغ فرخ زاد

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است